not two not even three
but just you and me
kill my dream babe
to make me free
پ.ن: بخوان به نام او که آفرید انسان را
از هویج پخته
پ.ن:
I scare you
you scare me
we scare us
but I love you my broken mirror
I love so many of ME
+
نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 12:36 توسط آدمیزاد
|
چی میشه که گاهی آدمیزاد یهو اینجوری زندگیشو به گند میکشه؟؟؟؟
و بدتر از اون تازه بعد از یه سال و اندی میفهمه
که چه گلی به سر زندگیش زده
+
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 0:11 توسط آدمیزاد
|
خیلی گرم تر از آن است که یاد خاطرات زمستانت بیفتی
وسایل گرمایشی را منهدم می کنم
پنجره باز است
و لباس های تابستانی بر تن
کم کم رگه های سرما در تنم می پیچند
یک پتوی نازک دورم می گیرم
و یک لیوان نوشیدنی گرم در اغوش
...
یاد یک زمستان نه چندان دور
که بوی نسکافه ی داغ و شور میدهد
توی یک لیوان سبز گنده
(مامان بده یکی لیوان بنگولیمو بیاره بی زحمت)
و تصویر پر رنگ الصاق شده به آن
سه گوش بالای دیوار اتاق است
شوری زمستان را یادم نیست
که از حکایت آبان است
یا بهمن
شاید هم حکایت مداوم تابستان
مرداد داغ
...
هرچه هست
شیرین و دوست داشتنی ست!
پ.ن:
در میانه ی معاشقه با سرما
خاله وارد می شود!!!
و برای حفظ خواهر زاده اش از سرما
معشوقم را پشت پنجره می راند
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 15:56 توسط آدمیزاد
|
دیگه دارم عادت میکنم به عقب افتادن
یا حتی ملغی شدن اتفاقات و رویاهای خوب
باعث تخلیه ی شوق میشه
و فایده ای هم که داره اینه که
دیگه بی خود و بی جهت
از هر وعده یی سر شوق نمیام
و بی خود احساسات بروز نمیدم!!!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 15:24 توسط آدمیزاد
|
کاپشنم را
لباس های بافتنیم را
کلاه و دستکشم را
عاشقم
که همیشه بی دریغ تا عمق جانم را گرم می کنند
.
..
...
زمستان را عاشق ترم
که فرصت گرم شدن می دهد
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 13:12 توسط آدمیزاد
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 20:28 توسط آدمیزاد
|
نمیدانم کجا و چگونه از کف رفته ست
تنها می دانم دیگر نه در آینه می یابمش
نه در پرسه های بیگاه شبانه
میان کوچه های خیال
پ.ن: شاید یکی از درد های بزرگ شدن همین گم کردن ها باشد!!!
پ.ن: یادم باشه همیشه شبای مهتابی سفر کنم
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 16:17 توسط آدمیزاد
|
راس می گفت انگار
که آدما یه معصومیتی دارن
که ذره ذره
و گاهی ناگهان
از دسش می دن.
راس می گفت
خیلی راس می گفت
+
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 2:23 توسط آدمیزاد
|
امان از این پیوندای خونی
که گاهی فقط دهنتو میبندن و
لبخند تلخ زورکی به پهنای صورت میکشن رو لبات
+
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 0:47 توسط آدمیزاد
|
میروم
و نگاهم روی دیوار خالی جا می ماند
دیوار فرو می ریزد
و نگاهم آواره ی آوار دیوار می شود
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 22:6 توسط آدمیزاد
|
...
پ.ن: هی آدمیزاد!
هر جا هم که بری
شانست زودتر از خودت اونجاس!
پ.ن: شکرت خدا جون
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:4 توسط آدمیزاد
|
دیدی وقتی بچه کوچولو ها یه مدت ساکتن و خبری ازشون نیست
یعنی خطر؟!
یعنی یه گوشه دارن یه خرابکاری می کنن که بعدا صداش در میاد
می ترسم صدای این بی خبری و سکوت منم بعدا در بیاد
+
نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 22:34 توسط آدمیزاد
|
جاده صدا می زند از دور قدم های مرا
+
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 15:32 توسط آدمیزاد
|
ای کاش که دنیا دار مکافات باشه
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 15:30 توسط آدمیزاد
|
سفر تمام شد
من اما تمام نشدم
آغازی هم در میان نیست
تنها ادامه ی کوره راه های کویر است
که فریادت می زند.
پ.ن: اولین بار است شاید
که کویر را پر جوانه میخواهم
روز درختکاری امروز ست!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 12:34 توسط آدمیزاد
|
تفریح شش نفره ی اتاق دو در دو
قضای حاجت بود
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 15:0 توسط آدمیزاد
|
میدونی اشکال کار کجاس؟
اینکه وقتی دلیلی برا موندن نداشته باشی
برا رفتنم دلیل پیدا نکنی
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 1:4 توسط آدمیزاد
|
تلخی از بین نمیرود
تنها از روزی به روز دیگر منتقل میشود
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 1:14 توسط آدمیزاد
|
اون آقاهه تو صدا و سیما که میگفت برا صرفه جویی در مصرف انرژی زمستونا بیشتر لباس بپوشین
چرا الان نمیاد بگه برا صرفه جویی در مصرف برق کمتر لباس بپوشیم؟؟؟ 
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 0:17 توسط آدمیزاد
|
برا خیلیا سلطان پاپ بود
برا من موسیقی متن بخش بزرگی از خاطره های کودکی
+
نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 15:33 توسط آدمیزاد
|
اي لاله هاي ميهن من،
گلگونه هاي فسرده،
گو بي شما
تاريخ را هر آنچه بسازند
ويران باد

+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 21:20 توسط آدمیزاد
|
دوستان! این سناریو از دیدگاه یکی از... از دیدگاه یه نفره در جواب من كه پرسيدم بر فرض محال حتي اگه كسي شيشه اي رو شكسته باشه و جايي رو آتيش زده باشه حكمش اعدام بدون محاكمه ست؟ اینجا منعکسش میکنم تا نظرتون رو دربارش بگید! و البته، میدونم که میدونید اینجا اوردنش به هیچ وجه مبنی بر تائیدش نیست. فقط میخوام نظرات دیگران رو درباره ی این سناریو بدونم.
ممنون میشم نظرتون رو بگید. ولو در یک کلمه
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:11 توسط آدمیزاد
|
من سه نقطه ی ته جمله های ناتمامم
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 14:19 توسط آدمیزاد
|
چند شب پیش خواب دیدم محکوم به اعدام شدم
میباس برم دنبالش و کلی تلاش کنم تا ثابت کنم که بیگناهم
ولی...
با خودم گفتم
ولش کن
حوصله ندارم
یه چی میشه بالاخره!!!
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 22:35 توسط آدمیزاد
|

مسئله اينست!
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 0:14 توسط آدمیزاد
|
آقاهه رفت سربازی، وقتی تموم شد و کارت پایان خدمت گرفت گفت
اِ! من که دو تا دیگه از این تو خونه دارم!!!
حالا شده حکایت من!
+
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 22:8 توسط آدمیزاد
|
این یه تسته
یه تست واقعی
پ.ن: صندلیم کمی شکسته
پ.ن: شاید تاریخ ورق زدن گاهی چندان خوشایند نباشه
ولی بعضی اتفاقا هستن که هیچ وقت غبار زمان نمیگیرن
و باید یه روزی حل بشن
پ.ن (دو ساعت بعد): صندلیم کامل شکست
+
نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:34 توسط آدمیزاد
|
کی بود میگفت دندون درد از عشق دردم بدتره؟
راس میگفت والا!!!
خدا دندون درد نصفه شب نیاره
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 4:47 توسط آدمیزاد
|
فک میکنی دوستی آدما یه جایی تموم میشه؟
جایی میرسه که آدما چیز جدیدی نداشته باشن برا هم؟
که رابطشون محصول جدید نداشته باشه؟
مگه نه اینکه هر آدمی یه پتانسیل بی نهایت داره؟
رابطه ی دو تا بی نهایت مگه میشه به آخر برسه؟
هرچند این پتانسیلا با هم همخونی نداشته باشن
همیشه میشه طعمای جدید رو تجربه کرد
میشه؟
اصن دوستی چیه؟
رابطه واسه چی شکل میگیره؟
هـــــــــــــــــــــــــــــــــــی!
یکی منو بیدار کنه خب!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 0:36 توسط آدمیزاد
|
هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!!!
بهار شده؟
چرا هیشکی منو بیدار نکرد؟
من تو غارم خواب موندم!!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 22:17 توسط آدمیزاد
|