X
تبلیغات
دنیای کوچک دیوانگی
امروز روز اینرسی بود

صبح فقط کم مانده بود گریه کنم وقت بلند شدن

توی اتوبوس نزدیک بود ایستگاه را رد کنم بس که دلم نمیخواست بلند شوم

توی جلسه با اقای دهقان هی سوال بی ربط میپرسیدم که پا نشوم بروم

توی شرکت سر هر چایی ریختن 5 دقیقه توی اشپزخانه می ماندم تا یکی بیاید و مجبور شوم بروم بیرون

نیم ساعت بیشتر از همیشه ماندم توی شرکت تا رییسم شاکی شد "تو که بیکاری چرا نمیری؟!" (اضافه کاری نمیگیرما!!!)

توی راه که خاله را دم نانوایی دیدم میخواستم تا ابد همانجا بمانم، با اصرار خاله رفتم خانه

دم در که روی چهارپایه نشستم برای در اوردن کفشهام فکر کردم میشود تا صبح هم همینجا بخوابم

الان هر چیزی که ممکن بود لازم داشته باشم دور خودم جمع کرده ام که میدانم نمیتوانم از جایم بلند شوم

چشمهام میسوزند، ولی اینرسی نمیگذارد ببندمشان

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1392ساعت 22:14  توسط آدمیزاد  | 

فقط اومدم بگم زنده م!

هرچی فک میکنم هیچی ندارم بگم

حتی غرم ندارم بزنم!

مثه هر روزه. بیکار نشستم شرکت و تو نت چرخ میزنم

دیروز بارون اومد و فردا تعطیلم. امروزم خبر نیس

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1392ساعت 0:4  توسط آدمیزاد  | 

امروز تموم مسیرو با خودم غر زدم

" اه! چقد هوا گرمه!

وای این پیاده رو چه شیب بدی داره!

اوف چه بویی میده! چرا حموم نمیرن مردم؟!

اه چقد شل راه میری. برو کنار دیگه!

ددد! چرا اون بطریو انداختی تو خیابون اخه؟! ما کی آدم میشیم؟

آخه این چه پیاده روییه که دو نفرم نمیتونن از کنار هم رد شن!

ای بابااااااا! این شن و ماسه ها وسط پیاده رو چیکا میکنن! اااااه! تو خیابون یه وجبیم که دوبل پارک کردین از کجا رد شم!

تو روحت! این چه رانندگیه اخه! رعایت کنین خب!"

و اینجا بود که ناگهان به خود اومدم و مچ خودمو گرفتم

بله!

بس که دیگرانو به خاطر غر زدن سرزنش کردم، حالا خودم به یه غرغروی بزرگ تبدیل شدم

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1392ساعت 21:27  توسط آدمیزاد  | 

وقتی که فیش فیش کردن یک گربه تو را خشمگین و دلگیر کند

وقتی چکه کردن شیر آب بغضت را باز کند

یعنی به آخر نزدیک میشوی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 20:7  توسط آدمیزاد  | 

با همه سر جنگم میاد

به همه چی گند میزنم

خودم حواسم نیس ولی انگار مدام دنبال بهونه م از ادما

کم طاقت و بداخلاق و غرغرو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 23:23  توسط آدمیزاد  | 

حتی یه وقتایی فک میکنم شاید یکی نفرینم کرده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 0:0  توسط آدمیزاد  | 

وحشت زده رو به آینه

از این غریبه ای که روبرویم نشسته.

یا هنوز خودم را نمیشناسم یا عوض شده ام

عوضم کرده اند

در یک شب سرد طوفانی مرا دزدیده اند به جایم دیگری را گذاشته اند

شاید هم از ترک های پی در پی ست

ترک های ظریف و بی اهمیت

که کم کم باز شده اند و دارم چکه چکه از کف میروم

دیگر به چیزی نمی آویزم. رویا نمیبینم. آرزویی را قدم نمیزنم

سرد و بی حس و خشک

وحشت زده ام از تصویر پیش رویم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 11:3  توسط آدمیزاد  | 

به جاش طبقه بالاییا تولد دارن

به جاش خوشم با شادی مردم

اینجا برا خودم بستنی میخورم و آخر هفته ی مفرحیو شروع میکنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392ساعت 18:21  توسط آدمیزاد  | 


موفقیتی نمیبینم

در واقع تلاش و مبارزه ای نمیبینم که بخواهد ثمره اش موفقیت باشد

حداکثر اتفاقی که افتاده شاید مقاومت بوده

و مقاومت یعنی چه؟ یعنی سکون. یعنی یک جا نشستن و هیچ نکردن، جز ادامه دادن همان که بود

و این برای منی که اینرسی بالا، یا همان تنبلی خصوصیت بارزم ست کار شاقی نیست

در واقع ساده ترین کار ممکن است. اگر هم به نظر میرسد چیزی به دست آورده ام و پیشرفت کرده ام تنها به لطف همین اینرسی بوده که برای دیگران مقاومت تعبیرش میکنم

هرچند کسی اجازه ندارد این حرفها را به من بزند

که در این طورت موضع دفاعی میگیرم و گاهی خودم هم باورم می شود

ولی حقیقت همان است که میلان کوندرای عزیز گفت. در حاشیه ی دنیا نشسته ام و به نسیمی سقوط میکنم. نسیم هم شاید نه، تنها کافیست بخت و اقبال کمی حواسش از من پرت شود. حمایت شانس را که از دست بدهم کارم تمام است. سقوط میکنم. سقوط

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392ساعت 13:50  توسط آدمیزاد  | 

خیلی هم مردسالار نیستم

ولی یک وقت هایی خانه یک "مرد" می خواهد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 23:39  توسط آدمیزاد  | 

آدم ها به نسیمی می آیند و به طوفانی می روند

"دل نبند" فقط توی واژه جا می شود

وقت نسیم دل آدم ها بادبادک میشود

وقت طوفان بند بادبادک پاره میشود

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 10:32  توسط آدمیزاد  | 

حس غریبی دارم این روزها

که از همه چیز بدم می آید

میترسم بگویم متنفر

که شاید این اندازه ی آن چیزی نباشد که هستم

ولی قطعا حس میکنم دلزدگی این روزها را

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 23:25  توسط آدمیزاد  | 

با اینکه روزگار بر دور مراد ست و سر سازش دارد

نمیدانم باز این حال از کدام صندوقچه ی نفرین شده سر برآورده

همه ی پریشانی ها و ناکامی هایم برگشته اند به "خانه"


من

آدمیزاد تلخ دوست نداشتنی

که روی روزها تکرار میشوم

و لای شب ها پنهان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 14:30  توسط آدمیزاد  | 

هوای بهارست لابد که بازیش را شروع کرده

گاهی میشود به دلیل "کسالت" مرخصی گرفت و سرکار نرفت

دلیلی ندارد رییست بداند منظورت از کسالت واقعا کسل بودن است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 16:26  توسط آدمیزاد  | 

و بعد که تمام شد

بنشینی و هی نفس راحت بکشی

و بنشینم و هی نفس راحت بکشم

و نفس ها مرا بکشند

که اشتباه نکن این بغض نیست

این فقط حساسیت به دود ست که راه گلویم را بسته

وگرنه امسال بهترین سال هاست و من خوبم

و تو هم باور کن که حال همه ما خوب ست

باور کن

به همین شب -که سایه انداخته روی صدایم- قسم

هیچ صدایی نه از آمدن می آید و نه از رفتن

که همه میدانند این خانه حتی در ندارد

چه رسد که مهمان

این خانه فقط اشتباهی ست

اشتباهی

رد شو بی نگاهی حتی

چه رسد به لبخندی که حرامش کنی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 0:32  توسط آدمیزاد  | 

در این تعطیلات به واسطه ی -غیر مستقیم- دوستی، کتاب هویت میلان کوندرا را دوباره خواندم

و اینبار چقدر ملموس بود

آنجا که از ملال میگوید (و راه رهایی دور از دسترسش)، از چهره ی دوگانه،از دوستی، و بیش از همه آنجا که از حاشیه نشینی میگوید

به وضوح خودم را دیدم، نشسته در حاشیه ی دنیا

"حاشیه نشینی که به راستی در رفاه زیسته است، اما فقط به لطف اوضاع و احوالی کاملا نا استوار و گذرا"


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت 0:1  توسط آدمیزاد  | 

همینقدر مسخره

که مثلا من از امید و انگیزه و زندگی برای کسی بگویم

خب نمیشود که بگویم بله حق با توست

بدبخت و بیچاره ایم و این زندگی به ارزنی هم نمی ارزد

(هرچند که یک چیزی توی همین مایه ها بهش گفتم)

باید قیافه ی مثبت ها را به خودت بگیری و شعار بدهی

گاهی هم شعار ها اثر میکند

همانطور که همین شعار های دیگران مرا به روزگار الصاق کرده

پ.ن: و در این بین خودم را جای آن بنده های خدا میگذارم که این نقش مثبت بودن را برای من ایفا میکنند. که چقدر حرص میخورند که تو دیگر چه مرگت است! تو که همه چیزت روبراه ست و الی اخر

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1392ساعت 14:4  توسط آدمیزاد  | 

قلم قرمزم را برداشته ام

شروع کرده ام به خط زدن

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت 23:9  توسط آدمیزاد  | 

میخواهم بروم از اینجا

نمیخواهم برگردم به خیابان کریمی

کاش این پاها رفتن را بلد بودند

برگشتن را فراموش میکردند

ای کاش جایی را بلد بودند که بشناسم راه و بیراهه اش را، مسیر و مقصدش را

جایی که بشود روی آدم هایش حساب کرد

روی لحظه هایش ایستاد

لحظه هایی که سر نخورند زیر پایت و نلغزی در زمان

جایی که خنده و گریه ی آدم ها معنی داشته باشد

فقط انحنای لب و آب شور نباشد

جایی که معنای روز و شبش بیش از طلوع و غروب باشد

جایی که گذرش "خوشا که میگذرد" نباشد

ارزش پیچ و خم و فراز و نشیبش پوزخند خشکیده ی گوشه ی لب نباشد


یک جایی که من باشم و من نباشد

یک جایی که هیچ جا نیست

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1392ساعت 0:5  توسط آدمیزاد  | 

آدم ها شکل عوض میکنند

مثل ابرها

به بادی

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1392ساعت 23:19  توسط آدمیزاد  | 

اولی کنارم مینشیند و شکوه میکند. لبخند ی میزنم و سر تکان میدهم

دومی کنارم مینشیند و شکوه میکند. لبخند ی میزنم و سر تکان میدهم

سومی کنارم مینشیند و شکوه میکند. لبخند ی میزنم و سر تکان میدهم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1392ساعت 23:21  توسط آدمیزاد  | 

ماموریت مهمی که دلم میخواهد در سال جدید انجام دهم، بازیابی حوصله ام ست

اینکه کجا رفته، چرا رفته، کی رفته، اصلا از اول بوده؟ چگونه برمیگردد و غیره

و البته اجرایی کردن قضیه

با این روندی که میبینم گمان نمیکنم به پایان 92 برسم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1392ساعت 0:10  توسط آدمیزاد  | 

همیشه بهانه ای هست برای نگرانی

مثلا نگرانی از عذاب وجدان اینکه چرا این معجزه برای من اتفاق افتاد و برای او نه

نگرانی از اینکه با این معجزه چگونه سرم را بالا بگیرم

نگرانی از اینکه حالا بدون بهانه چه کنم؟

نگرانی از اینکه با این اوضاع روبراه چه باید بکنم

نگرانی از اینکه سال جدید هم برایم حوصله نیاورده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1392ساعت 0:0  توسط آدمیزاد  | 

انگار که پروردگار هم اینجا را می خواند

همین که اینجا نوشتم، معجزه اتفاق افتاد

خب

این هم بهانه ای که ترسانده بودم. حالا ببینیم چه گلی به سر خودم میزنم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت 23:32  توسط آدمیزاد  | 

سال نود و دو...

شروع شد خب. امسال حال بدی نداشتم به سال نو. مثل سالای قبل مشکلی با گذر زمان نداشتم. انگار که کم کم دارم میفهمم خیلیم فرقی ندارده هزار و سیصد و چند یا حتی گیرم هزار و چهارصد

روز تولدم که قبلا شرحش رفت برام بحرانی تر بود

حقیفتش از امسال کمی میترسم. که چی بشه و چی نشه. مسیر امسال به میزان زیادی بسته به قضا و قدره. هرچند که همچنان میتونم چرخ رو بهم بزنم اگه غیر مرادم بچرخه، ولی راستش انرژی زیادی میبره اینبار. به هر حال تا آخرین نفس مبارزه میکنم قبل از اینکه شمشیر از دستم بیفته و دروازه های شهرم باز شه

مادر بزرگ سنتی درونم دست به کمر زده مجبورم کرد تبریک بگم نود و دو رو به دوست و آشنا و آرزو های قشنگ قشنگ کنم براشون، هرچند که ندونم چه فرقی داره و این آرزو ها چیو میتونه تغییر بده. تغییری در سرنوشت کسی که نمیده، و به نظرم دلگرمی هم به کسی نمیده. کسی هم منتظر دریافت تبریک از جانب شخص شخیص بنده نیس... اینا رو که نمیشه به این مادربزرگ درون گف، این وقتا گوشش سنگین میشه. بهتر دیدم بحث نکنم و بگم چشم، و به دوست و آشنا یاداوری کنم که دوسشون دارم و این چیزا

بهار شده و این یعنی باید نه ماه صبر کنم تا زمستون. بماند که زمستون امسال خیلی خوب نبود، حتی حال و احوال جسمیم. دست کم هفته ای یه بار تب میکردم و میفتادم زیر پتو خودمو میسپردم به هوالشافی که تا صب خوب شم. و بعد از یه شب کابوسی خوبم میشدم.

...

حال و حوصله ی چرت و پرت بافتن ندارم دیگه. حرفم نمیاد، فقط فک کردم باید یه چیزی اینجا بنویسم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1392ساعت 18:51  توسط آدمیزاد  | 

از مدیون بودن به آدم ها میترسم

تا حد ممکن فرار میکنم از اینکه آدم هالطفی در حقم بکنند

نمیدانم دست و دلم ترسیده, بحث غرور ست, یا هنوز درگیر اثباتم به خودم هستم که من میتوانم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391ساعت 3:8  توسط آدمیزاد  | 

و ناگهان دلت میگیرد

که چرا دیگر برایت فرقی ندارد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 21:10  توسط آدمیزاد  | 

بچه ها همیشه حال مرا خوب میکنند

از شرکت رفته بودم بیرون که یک بچه ی تازه راه افتاده را با احتمالا مادربزرگش دیدم

از ته دلش ذوق بالا می آمد! نمیدانم برای چه. ظاهرا برای بادی که می وزید!

و این ذوق آنقدر بکر و طبیعی بود که به من هم سرایت کرد

بچه ها تا یک سنی بکر و دست نخورده اند. همه چیزشان واقعی ست و مثل طبیعت آرامش بخش و شادی آورند (بماند که من چندان شیفته ی طبیعت نیستم!)

ولی از یک جایی به بعد آلوده ی دنیا میشوند. تظاهر و نقش بازی کردن را یاد میگیرند. تقلید میکنند

از یک جایی به بعد از طبیعت جدا میشوند و وارد دنیای آدم ها میشوند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 14:14  توسط آدمیزاد  | 

حالم خوب است

بی نظیر است

توی این هوای ابری نیمه بارانی حتی میتوانم عاشق و دلباخته ی یک گربه ی کثیف شل و پل شوم

دلم میخواهد از همین طبقه ی سه و نیم که پنجره ی درست و حسابی هم ندارد و جلویش دیوار کثیف سیمانی و پنجره ی واحد روبرویی ست، پرواز کنم

میتوانم تا خانه شلنگ تخته اندازان بروم و به غریبه های اخمویش لبخند بزنم

میتوانم دنیا را با همه ی نکبت هایش دوست داشته باشم و در آغوشم جا دهم

... فقط...

فقط حوصله ندارم


بی حوصلگی را همه مان تجربه کرده ایم... گلاویز شدن با بیهودگی... و خستگی را

بی حوصله ام

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 10:55  توسط آدمیزاد  | 

این روزها انگار دارم خودم را روی خاک میکشم

هر چند ساعت یکبار ناخوش احوال میشوم. سر درد، بدن درد، معده درد، کمر درد، زانو درد... (میدانم این ها علائم پیری هم هستند) دلتنگی، بی تابی، افسردگی، عصبانیت... هر کدام به نوبت به سراغم می آیند. البته معمولا با فاصله ست... فرصت نفس کشیدن میدهند که هنوز سرپایم، شکر خدا

امیدی ندارم که تعطیلات عید سودی داشته باشد برای یک نفس تازه کردن طولانی. فقط امیدم اینست که تعطیلات بقیه را خراب نکنم، که تقریبا مطمئنم این کار را نخواهم کرد!

اینجا یک پماد دارم که رویش نوشته پماد زعفران! ضد دردهای عضلانی و مفصلی! بوی همان سالیسیلات خودمان را میدهد. فقط رنگش زرد است

به پاهایم زدم، ولی پشتم را چه کنم؟! حاضرم نیمی از هرچه که توی حسابم باشد بدهم به کسی که بیاید پشتم را ماساژ دهد و از این درد لعنتی خلاصم کند. اضافه کنم که عیدیم را هم تازه گرفته ام، پس یک چیزهایی توی حسابم پیدا میشود!

این سکوت، این سکوت، این سکوت... گاهی کر میشوم از طنینش

ماساژور عزیز! یک پتک هم با خودت بیاور برای شکستن این سکوت مهیب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1391ساعت 21:25  توسط آدمیزاد  | 

Yahoo Online Status Indicator