تبليغاتX
دنیای کوچک دیوانگی
تلخی از بین نمیرود

تنها از روزی به روز دیگر منتقل میشود

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 1:14  توسط آدمیزاد 

اون آقاهه تو صدا و سیما که میگفت برا صرفه جویی در مصرف انرژی زمستونا بیشتر لباس بپوشین

چرا الان نمیاد بگه برا صرفه جویی در مصرف برق کمتر لباس بپوشیم؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 0:17  توسط آدمیزاد 

برا خیلیا سلطان پاپ بود

برا من موسیقی متن بخش بزرگی از خاطره های کودکی

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 15:33  توسط آدمیزاد 

اي لاله هاي ميهن من،
گلگونه هاي فسرده،
گو بي شما
تاريخ را هر آنچه بسازند
ويران باد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 21:20  توسط آدمیزاد 

 دوستان! این سناریو از دیدگاه یکی از... از دیدگاه یه نفره در جواب من كه پرسيدم بر فرض محال حتي اگه كسي شيشه اي رو شكسته باشه و جايي رو آتيش زده باشه حكمش اعدام بدون محاكمه ست؟ اینجا منعکسش میکنم تا نظرتون رو دربارش بگید! و البته، میدونم که میدونید اینجا اوردنش به هیچ وجه مبنی بر تائیدش نیست. فقط میخوام نظرات دیگران رو درباره ی این سناریو بدونم.

ممنون میشم نظرتون رو بگید. ولو در یک کلمه

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:11  توسط آدمیزاد 

من سه نقطه ی ته جمله های ناتمامم
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 14:19  توسط آدمیزاد 

چند شب پیش خواب دیدم محکوم به اعدام شدم

میباس برم دنبالش و کلی تلاش کنم تا ثابت کنم که بیگناهم

ولی...

با خودم گفتم

ولش کن

حوصله ندارم

یه چی میشه بالاخره!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 22:35  توسط آدمیزاد 

مهر مادري

 يا غريزه ي مادري؟!

مسئله اينست!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 0:14  توسط آدمیزاد 

آقاهه رفت سربازی، وقتی تموم شد و کارت پایان خدمت گرفت گفت

اِ! من که دو تا دیگه از این تو خونه دارم!!!

 

حالا شده حکایت من!

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 22:8  توسط آدمیزاد 

این یه تسته

یه تست واقعی

 

پ.ن: صندلیم کمی شکسته

پ.ن: شاید تاریخ ورق زدن گاهی چندان خوشایند نباشه

        ولی بعضی اتفاقا هستن که هیچ وقت غبار زمان نمیگیرن

        و باید یه روزی حل بشن

پ.ن (دو ساعت بعد): صندلیم کامل شکست

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:34  توسط آدمیزاد 

کی بود میگفت دندون درد از عشق دردم بدتره؟

راس میگفت والا!!!

خدا دندون درد نصفه شب نیاره

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 4:47  توسط آدمیزاد 

فک میکنی دوستی آدما یه جایی تموم میشه؟

جایی میرسه که آدما چیز جدیدی نداشته باشن برا هم؟

که رابطشون محصول جدید نداشته باشه؟

مگه نه اینکه هر آدمی یه پتانسیل بی نهایت داره؟

رابطه ی دو تا بی نهایت مگه میشه به آخر برسه؟

هرچند این پتانسیلا با هم همخونی نداشته باشن

همیشه میشه طعمای جدید رو تجربه کرد

میشه؟

اصن دوستی چیه؟

رابطه واسه چی شکل میگیره؟

هـــــــــــــــــــــــــــــــــــی!

یکی منو بیدار کنه خب! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 0:36  توسط آدمیزاد 

هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!!!

بهار شده؟

چرا هیشکی منو بیدار نکرد؟

من تو غارم خواب موندم!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 22:17  توسط آدمیزاد 

و جاني كه ذره ذره

در ميرود از سرانگشتانم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 23:9  توسط آدمیزاد 

سكوت هميشه هم به مثابه فضاي ژرف فرزانگي نيست

گاهي به مثابه سنگيني حجمي استخوان خرد كن است

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 22:18  توسط آدمیزاد 

اچينوپسيس داره خشك ميشه

من آدميزاد بديم

حتي يه كاكتوسم نتونست تحملم كنه

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 23:33  توسط آدمیزاد 

با تمام وجودت دلت ميخواد يه كاري بكني

حتي يه كار كوچيك

خيلي كوچيك

و با تمام وجودت ميدوني كه نبايد هيچ كاري بكني

حتي يه كار كوچيك

خيلي كوچيك

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 0:36  توسط آدمیزاد 

قضیه فقط این است که بعضی روزها روز تو نیستند

همین

پ.ن: بعضی روزها شب هم نیستند

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 23:10  توسط آدمیزاد 

گاهی فکر میکنم همیشه به جای فکر کردن رویا بافته ام

و بگو منی که همیشه بافتنی های کلاس های حرفه ام دست بوس مادر بود

چگونه بافتن آموخته ام

آنهم چنین بافتنی های کشبافی

رویاها کش می آیند

مرز خواب و بیداری هم نمیشناسند

گاهی باید کلی فسفر بسوزانم تا بفهمم که فلان اتفاق در خواب افتاده یا در بیداری

خلاصه الان که در حال نوشتنم مطمئن نیستم که تا چند ساعت دیگر تازه میخواهم بروم بخوابم

یا قرار است از خواب بیدار شوم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 23:18  توسط آدمیزاد 

سرد و گرم میشود هوای بی صاحاب

و ما هی ترک بر میداریم

اشک و آه میچکد از ترک ها بر زمین خشک

و صبر زرد میروید از کویر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 23:8  توسط آدمیزاد 

کاش باور میکرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 22:6  توسط آدمیزاد 

با اینکه گاهی زیاد ازش چندشم میشه

اون صداقتش برام لذت بخشه

گرچه دقیقا همون صداقتشه که گاهی چندش آور میشه

با این حال بعد از فروکش چندش و غضب

یه حس لذت بخش تو وجودم می مونه

پ.ن
آدمها معمولا در صداقت دو گونه اند
دسته ي اول ذاتا صادقند. آنقدر خودشان را قبول دارند كه نيازي نميبينند خودشان را در لايه هاي فريب مخفي كنند. حتي جرم و جنايتشان هم علني ست
دسته ي دوم فقط با بعضي ها و در بعضي موارد صادقند و همه لايه هاي درونيشان را به همه بروز نمي دهند.اينها خود با دو دسته صادقند.دسته ي اول آنان كه خاطرشان عزيز ست. آنان كه در معناي واقعي كلمه دوست مي دانندشان و هرچه كنند نميتوانند برايشان دروغي ببافند
و دسته ي دوم انان كه خرده ارزني هم برايشان ارزش قائل نيستند و ديدگاهشان كوچكترين ارزشي ندارد. حتي اگر بدانند اين صداقت به قيمت پايان رابطه هم تمام ميشود اهميتي نميدهند
 
پ.ن
مممممم فك كنم دسته ي دوم دسته دوم ميشه همون دسته اوليا! بيخيل حالا! خودم كه منظور خودمو ميفهمم! همين خوبه! 
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 23:42  توسط آدمیزاد 

در چشم هایش خواندم

سوگند شیطان بر نابودی را

پ.ن: بترس از انتقام نابخردان

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 14:9  توسط آدمیزاد 

که چی؟!
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 19:51  توسط آدمیزاد 

ابر های صورتی

پشت کوه های بلند مانده اند

...

تو بالای کوه بایست

و من پایین کوه

در دشت باز

و هر دو تنهاییمان را فریاد میکنیم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 0:21  توسط آدمیزاد 

بعد از مدتها هوس یک لیوان چای داغ کردیم

کتری را روی گاز گذاشته و رفتیم پی کارمان

وقتی برگشتیم به جای کتری یک گوی سرخ رنگ روی گاز بود!

یادم رفته بود آب تو کتری بریزم!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 14:41  توسط آدمیزاد 

پروردگار درک را به فتح دال و ر آفریده ست

که این شب و روزها را حواله اش کنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 23:19  توسط آدمیزاد 

مرکز جهان ست

      مردمک چشمانت

و من قطره ی سرگردان سیلاب نگاهت

بیمناک فرو غلتیدن

     به ناله ی آهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 19:9  توسط آدمیزاد 

دست که بگشایی

میان آینه ی ترک خورده

هزاران من خفته ست

هر یک به خون خیالی آغشته

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 21:17  توسط آدمیزاد 

سهراب را دوست ندارد

بیش از اندازه دور از واقعیت میداندش

تنها شستشوی چشم های سهراب را می پسندد

تفکر دینامیک چیزی بود که مرا به آن فرا می خواند

و کفش های اسپرتی که تحسین شدند به سبب راحتی

که وسیله ی تفکر دینامیکند

و پله هایی که ارجح بودند به نوع برقیشان

میوه فروشی که لبخند میزد

و لبخندش تازه تر از میوه هایش بود

پ.ن: از تجریش تا راه آهن را سینه خیز برویم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 18:9  توسط آدمیزاد 

Yahoo Online Status Indicator