تبليغاتX
دنیای کوچک دیوانگی

این روزا یه مقدار گرفتار بودم

و تو این گرفتاریا بیشتر یادم اومد که چه جور آدمی هستم

هر آدمیزادی ممکنه یه جاهایی کم بیاره

ولی دلیلی نداره که فکر کنه همیشه همینجوری میمونه

من همیشه اونجوری غمباد گرفته نیستم!

اون فقط یه وجه از یه آدمیزاد N وجهیه

لذت بردن از زندگی رو بیشتر از هر کاری تو این دنیا دوست دارم

و توش مهارت دارم!!! البته اونم به شیوه خودم!

و اینکه به دنیای دیوانگی همه آدما احترام میذارم

فقط گاهی دلم می خواد همونجور که دیوونگیای اونا رو میبینم و خیلی وقتا یه چیزایی از دنیاشون توی دنیای خودم به دردم میخوره، یه قسمتایی از دنیای خودم رو هم به اونا نشون بدم شاید یه جاهایی به کار کسی بیاد!

معتقدم که هر جور به دنیا نگاه کنی دنیا برات همون شکلی میشه

ماکزیمم ۸۰ سال تو این دنیا زندگی میکنیم

چرا همشو با غم و ناراحتی بگذرونیم

مگه ما به دنیا چی دادیم که ازش این همه توقع داریم

یه دوست خیلی خوب دارم که بهم یاد داد توقعم رو پایین بیارم و به جاش خودم رو بالا بکشم

و حالا زندگی خیلی قشنگ تر شده

شاید این حرفا بوی کلیشه میدن، ولی حقیقت دارن

...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 15:41  توسط آدمیزاد 

نمیدونم دلم کوچیک شده

یا غمم بزرگ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 13:53  توسط آدمیزاد 

حذف شد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 9:35  توسط آدمیزاد 

یه چیزی تو گلوم داره موج میزنه

چشام داغ شدن...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 1:17  توسط آدمیزاد 

توان نوشتن نیست

با دست های لرزان

از پشت پرده مه آلود چشمان

از میان این همه حرف ناگفته

...

خاموشی بهتر ست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 0:10  توسط آدمیزاد 

فقط هستم که باشم

تنها برای خالی نبودن عریضه

  

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 14:43  توسط آدمیزاد 

از آدمای باهوش خوشم میاد (کیه که بدش بیاد؟!!!)

هرچند این هوشمندی کوچیک باشه

هرچند که مجبورشون کنی به هوشمندی

توی این روزگار همین که طرف مقابلت خنگ نباشه و

مثه بز تو چشات زل نزنه مایه بسی مسرته

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 14:16  توسط آدمیزاد 

زین آتش نهفته که در سینه من ست

خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت

     

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 23:55  توسط آدمیزاد 

پایبند بودن به بعضی چیزا

و تعهد داشتن نسبت به دیگران

خوبه

ولی گاهی اگه زیاد بشن میتونن لهت کنن

...

به یه تعطیلات احتیاج دارم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 17:53  توسط آدمیزاد 

ما رو باش که رو دیوار کی یادگاری نوشتیم

دیواره با اولین نسیم بهار ریخت پایین

      

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 14:27  توسط آدمیزاد 

گاهی دردی ته دلت را نیش میزند

اطرافت را که نگاه میکنی

خود را محصور تاریکی ها و تنهایی ها میبینی

گاهی نسیمی می وزد و تو به خیال عبور کسی چشم میگشایی

اما ... هیچ

شاید عابر تنهاییت جن و پری بوده ست

خستگی هایت را تنها میتوانی بر شانه دیوار بیاویزی

- اگر دیواری مانده باشد -

اگر لحظه ای برای آسودن بیابی

رویای همیشگی را میبینی

انگاره هایی از قرون وسطی

آتش هایی برافروخته برای آنان که جادوگرشان می خوانند

تا بسویشان میشتابی که در آتشش آرام بگیری

به ناگاه آتش گلستان مشود

وای از این گلستان ها... وای

که رویای دوزخم را به کابوس بهشت میالایند

- کجاست مأمنی؟ کجاست؟...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 18:10  توسط آدمیزاد 

گاهی غرق شدن در کلیشه هم لذت بخش ست...
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 23:44  توسط آدمیزاد 

به کجای این شب تیره بیاویزم

قبای ژنده خود را


پ.ن: شبان تیره هم دیگر کفاف قبای مارا نمیدهند...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 17:0  توسط آدمیزاد 

روح برای پرواز باید که سبک باشد

با این همه غل و زنجیر که به دست و پایش بسته

پرواز که نه، راه هم نمیتواند برود

روح باید که عریان باشد، رها از این همه زر و زیور های بدلی

به قول اخوان جامه اش شولای عریانی باید باشد

میدانم که بالهایت در این حصار تنگ نم گرفته اند و پرواز را فراموش کرده اند

ولی جرات کن

دل به دریا بزن

خطر کن و از بالای برج توهم هایت، از بالای کاخ آرزوهایت خود را به دست باد بسپار

برای یک بار هم که شده اعتماد کن

نگو که تعهد دارم نسبت به این و آن که چنین کنم و چنان

بهتر از همه میدانی که این حرفها چقدر بوی بهانه میدهند

...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 23:21  توسط آدمیزاد 

به فکر بیرون آوردن سنگ دیوانگان از چاه نباش

به فکر بیرون کشیدن خودت از منجلاب باش!!!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 14:50  توسط آدمیزاد 

احساس میکنم گره خوردم

یه گره کور...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 15:26  توسط آدمیزاد 

روی دیوار یکی از کلاسا نوشته بود:

                   آدم یه بار به دنیا میاد

                   یه بار عاشق میشه

                  یه بارم میمیره

 

و من یاد کسایی افتادم که هر روز عاشق میشن

و این عشق براشون یه تولد دوبارست

و در آخر شب با تموم شدن عشقشون میمیرن

اینجوری هر روز یه بار یه سیر کامل زندگی (از تولد تا مرگ) رو طی میکنن!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 14:40  توسط آدمیزاد 

مگه این عنودان بدگهر میذارن آدم به زندگیش برسه؟!!!

به ناچار ترک یار و دیار کردیم و تصمیم بر آن شد که در گوشه ای دیگر از این پهن دشت مجازی سکنی بگزینیم!

تو یه محیط جدید، با آدمای جدید، به همراه خود همیشگی!

خونه جدیدم مبارکم باشه!

نه احساس دلتنگی برا خونه قبلی دارم

نه حس غربت تو خونه جدید

یه چیزی تو مایه های همون سیب زمینی خودمون

یه مدتم اینجام، باز از اینجا هم شاید رفتم یه روز

هممون رفتنی هستیم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 23:57  توسط آدمیزاد 

Yahoo Online Status Indicator