این روزا یه مقدار گرفتار بودم
و تو این گرفتاریا بیشتر یادم اومد که چه جور آدمی هستم
هر آدمیزادی ممکنه یه جاهایی کم بیاره
ولی دلیلی نداره که فکر کنه همیشه همینجوری میمونه
من همیشه اونجوری غمباد گرفته نیستم!
اون فقط یه وجه از یه آدمیزاد N وجهیه
لذت بردن از زندگی رو بیشتر از هر کاری تو این دنیا دوست دارم
و توش مهارت دارم!!! البته اونم به شیوه خودم!
و اینکه به دنیای دیوانگی همه آدما احترام میذارم
فقط گاهی دلم می خواد همونجور که دیوونگیای اونا رو میبینم و خیلی وقتا یه چیزایی از دنیاشون توی دنیای خودم به دردم میخوره، یه قسمتایی از دنیای خودم رو هم به اونا نشون بدم شاید یه جاهایی به کار کسی بیاد!
یا غمم بزرگ...
حذف شد!
چشام داغ شدن...
با دست های لرزان
از پشت پرده مه آلود چشمان
از میان این همه حرف ناگفته
...
خاموشی بهتر ست
تنها برای خالی نبودن عریضه
هرچند این هوشمندی کوچیک باشه
هرچند که مجبورشون کنی به هوشمندی
توی این روزگار همین که طرف مقابلت خنگ نباشه و
مثه بز تو چشات زل نزنه مایه بسی مسرته
خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت
و تعهد داشتن نسبت به دیگران
خوبه
ولی گاهی اگه زیاد بشن میتونن لهت کنن
...
به یه تعطیلات احتیاج دارم
دیواره با اولین نسیم بهار ریخت پایین
گاهی دردی ته دلت را نیش میزند
اطرافت را که نگاه میکنی
خود را محصور تاریکی ها و تنهایی ها میبینی
گاهی نسیمی می وزد و تو به خیال عبور کسی چشم میگشایی
اما ... هیچ
شاید عابر تنهاییت جن و پری بوده ست
خستگی هایت را تنها میتوانی بر شانه دیوار بیاویزی
- اگر دیواری مانده باشد -
اگر لحظه ای برای آسودن بیابی
رویای همیشگی را میبینی
انگاره هایی از قرون وسطی
آتش هایی برافروخته برای آنان که جادوگرشان می خوانند
تا بسویشان میشتابی که در آتشش آرام بگیری
به ناگاه آتش گلستان مشود
وای از این گلستان ها... وای
که رویای دوزخم را به کابوس بهشت میالایند
- کجاست مأمنی؟ کجاست؟...
قبای ژنده خود را
پ.ن: شبان تیره هم دیگر کفاف قبای مارا نمیدهند...
با این همه غل و زنجیر که به دست و پایش بسته
پرواز که نه، راه هم نمیتواند برود
روح باید که عریان باشد، رها از این همه زر و زیور های بدلی
به قول اخوان جامه اش شولای عریانی باید باشد
میدانم که بالهایت در این حصار تنگ نم گرفته اند و پرواز را فراموش کرده اند
ولی جرات کن
دل به دریا بزن
خطر کن و از بالای برج توهم هایت، از بالای کاخ آرزوهایت خود را به دست باد بسپار
برای یک بار هم که شده اعتماد کن
نگو که تعهد دارم نسبت به این و آن که چنین کنم و چنان
بهتر از همه میدانی که این حرفها چقدر بوی بهانه میدهند
...
به فکر بیرون کشیدن خودت از منجلاب باش!!!
یه گره کور...
آدم یه بار به دنیا میاد
یه بار عاشق میشه
یه بارم میمیره
و من یاد کسایی افتادم که هر روز عاشق میشن
و این عشق براشون یه تولد دوبارست
و در آخر شب با تموم شدن عشقشون میمیرن
اینجوری هر روز یه بار یه سیر کامل زندگی (از تولد تا مرگ) رو طی میکنن!!!
مگه این عنودان بدگهر میذارن آدم به زندگیش برسه؟!!!
به ناچار ترک یار و دیار کردیم و تصمیم بر آن شد که در گوشه ای دیگر از این پهن دشت مجازی سکنی بگزینیم!
تو یه محیط جدید، با آدمای جدید، به همراه خود همیشگی!
خونه جدیدم مبارکم باشه!
نه احساس دلتنگی برا خونه قبلی دارم
نه حس غربت تو خونه جدید
یه چیزی تو مایه های همون سیب زمینی خودمون
یه مدتم اینجام، باز از اینجا هم شاید رفتم یه روز
هممون رفتنی هستیم...