تبليغاتX
دنیای کوچک دیوانگی

گرچه آدمیزاد بودن خلاف شرع ست

خلاف عرف هم

ولی میدانی که

از اول ناف ما را با خلاف بریده اند
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 2:5  توسط آدمیزاد 

شرمنده!

ولی اصلا حوصله ندارم پامو از این چار دیواری بیرون بذارم

حوصله ی اینجا رو هم ندارم

با خودم تناقض پیدا کردم

یه چیز فکر میکنم، ولی کاملا در جهت عکسش عمل میکنم

قبلا هم دو تا بودم

ولی خب یه کم با هم هماهنگ تر بودیم

الان پاک از هم جدا شدیم

چاره ی کار؟!

چسب رازی؟!!!

دیشب خیلی بد خوابیدم

البته مطمئن نیستم که خواب بودم یا نه

خواب دیدم، ولی مغزم بیدار بود انگار

امروز خیلی از اتفاقا رو نمیدونستم که تو خواب دیدم یا واقعی بودن

گاهی کلمه هام چقد تلخ میشن

اونقد که بعدش خودمم خجالت میکشم

وقتی بد اخلاقم فقط به درد سطل آشغال میخورم

اصلا دیروز از اول صبح از دنده ی چپ پا شده بودم، یعنی چند روزیه که اینجوریم

فقط کم و زیاد میشه، مثه همون تابع سینوسی

باد هوا؟!!!

واقعا فکر میکنی به این سادگی همه اش رو میدم به باد هوا؟!!!

اینجوری منو شناختی؟! باد که سهله، طوفانم نمی تونه از جا تکونش بده

همه ی خانواده جمیعا معتقدن که من یکی از رفیق باز ترین موجودات دنیام!

مامان میگه بچه که بودم، وقتی یه کار بدی میکردم امکان نداش برم معذرت خواهی کنم

آره، اینجوری بودم، هنوزم هستم، جون به جونم کنن از کسی عذر خواهی نمیکنم

یه جوری میرم از دلش در میارم، ولی به زبون اوردن این دو تا کلمه ی معذرت میخوام! برام مثه مرگ می مونه

اما همین چند وقت پیش دوبار پیش اومد که احساس کردم دوستم رو ناراحت کردم، آره خود تو رو

و دیدی که گر چه خیلی برام سخت بود، ولی اومدم ازت عذر خواهی کردم

چون اینکه دوستم دلخور و ناراحت باشه برام خیلی سخت تر بود

حساب دوست از بقیه جدا ست!

دوستای خیلی کمی دارم، ولی همین تعداد کم رو خیلی خیلی دوس دارم! و جدایی از اونا برام... بذار بگم خیلی سخته

وقتی با یکی دوست میشم یه جا تو قلبم بهش میدم، اون جا تا همیشه مال اونه، چه بره چه بمونه

اگه بمونه که همیشه از وجودش دلگرمم، ولی اگه بره دلم خالی میشه، یه حفره توی قلبم درست میشه که هیچ وقت هیچ چیزی نمیتونه پرش کنه

ممممم دلم نمیخواد از رفتن حرف بزنم

برگشتن قشنگ تره!

دیگه حوصله نوشتن ندارم، قراره چند روزی برم سفر که آب و هوایی عوض کنم، هنوز معلوم نیس کجا میرم، شاید رفتم پشت هیچستان، اگه خواستین مزاحم شین نیازی نیس نرم و آهسته بیاین، آخه این چینی تنهایی ما خیلی وقته تیکه تیکه شده! برا رفتنم نه موتور گازی دارم، نه ولوو، نه حتی گیوه! با همین کتونی های خودم دارم میرم! خوش بگذره بهم! میدونم دعای خیر همتون پشت سرمه! از سوغاتی هم خبری نیس!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 13:45  توسط آدمیزاد 

تا حالا احساس کردی قلبت مچاله شده؟!

یه حسی مثه ترس یا اضطراب

یه قلب مچاله مثه لباسی که تازه از ماشین لباسشویی در اومده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:32  توسط آدمیزاد 

دستم درد گرفته بس که چونه ام رو بهش تکیه دادم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:18  توسط آدمیزاد 

خطاب به دختر همسایه اونوری

اگه بی عقلی نکرده بودی و بله رو گفته بودی

الان داشتی پوشک بچه اولت رو عوض میکردی

بچه دومتم داش تو شیکمت لگد میزد

مادر شوهرتم بالا سرت میخوند:

یکی کمه، دو تا غمه، سه تا خاطر جمه! (خاطر جمع است!)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 20:19  توسط آدمیزاد 

ببین تو رو خدا!

من خودم مثه خر تو گل گیر کردم

این دیگه اومده از من نظر میخواد!

میخوام باهات آشناش کنم که نظرتو بگی!!!

برو بابا حوصله داری تو هم!

جوجه هنوز ۱۹ سالش نشده اومده میگه من زن می خوام!!!

نمیدونم مامان و بابای این چه فکری میکنن که می خوان براش برن خواستگاری!!!

آخه چقدر منور الفکر؟!!!!!!!!!!

مامان که از امریکا اومده بود با خانوادش صحبت کرد!!!

هنوز یه سری مشکلات داریم، ولی خب حل میشه!

چی بگم والا! شایدم واقعا به همین سادگیه!!! آره؟!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 16:9  توسط آدمیزاد 

گاهی خودمو که میبینم از شدت تعجب مات و مبهوت می مونم

بعضی وقتا اصلا خودمو نمی شناسم

شک میکنم که واقعا این من بودم؟!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:38  توسط آدمیزاد 

دارم کپل می خورم

مزه انگور میده


بعدا نوشت: وسطش کاکائو بود  الان رسیدم بهش!

اینم شاهدی بر اینکه

بر اینکه...

بر اینکه از اول هیچی آخرش معلوم نیس دیگه!!!

کی فکرشو میکرد که یه کپل با طعم انگور یهو مزه ی کاکائو بگیره!!!

واقعا قابل تأمله!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:46  توسط آدمیزاد 

امروز سراسر سکوت بود

سکوتی تلخ

سکوتی شور و نمناک

. . .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 2:32  توسط آدمیزاد 

خداحافظی همیشه سخته

ولی گاهی چاره یی نیست

دلم برات تنگ میشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 2:21  توسط آدمیزاد 

این ره که تو میروی به ترکستان ست

آقا نگه دار! پیاده میشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 1:53  توسط آدمیزاد 

راس گفتی که اگه دور شده بودم اینا رو نمی فهمیدم

انگار فقط یه گوشه قایم شده بود!

حالا که باز پیداش کردم....

واییییییی! خیلی کیف میده!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 15:51  توسط آدمیزاد 

 

دیشب بعد از مدت ها باهاش حرف زدم

و باهام حرف زد

و باز سرشار شدم

حرفاشو که شنیدم دلم گرم شد

و باز شد همون عزیز همیشگی خودم

شنیدن چقد شیرینه وقتی کلمه ها مال تو باشن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:37  توسط آدمیزاد 

دلم هوای سفر کرده بی سواری تن

هوای کوی دگر کرده بی عماری تن

. . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 2:18  توسط آدمیزاد 

دستام جون ندارن

سرم رو هوا ست

اون سیم نازک توی لامپ ها رو دیدی؟

احساس میکنم همه ی سیم کشی مغزم همونجوری نازکه

با کوچیکترین تکون همه ی سیما شروع میکنن به لرزیدن

سرم درد میکنه

با این حال وقتی یه ذره آروم میشه میرم تو یه خلسه ی شیرین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 0:54  توسط آدمیزاد 

در چشمانت زل زده و منتظر ست

و تو هر چه ذهنت را میکاوی

کلمه ای نمیابی که در خور باشد

نگاه پریشانت را نمی خواند

منتظر کلمه ست که بشنود

آدم های اینجا با زبان نگاه بیگانه اند

تنها زبان کلمه را می دانند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 12:5  توسط آدمیزاد 

دوست تو نيازهای برآورده ی توست.

کشتزاری ست که در آن با مهر تخم می کاری و با سپاس از آن حاصل بر می داری.

سفره ی نان تو و آتش اجاق توست.

زيرا که گرسنه به سراغ او می روی و نزد او آرام و صفا می جويی.

هنگامی که او خيال خود را با تو در ميان می گذارد، از انديشيدن نه در خيال خود مترس واز آوردن آری بر زبان خود دريغ مکن.

و هنگامی که او خاموش است دل تو همچنان به دل او گوش می دهد؛

زيرا که در عالم دوستی همه ی انديشه ها و خواهش ها وانتظارها بی سخنی به دنيا می آيند و بی آفرينی نصيب دوست می گردند.

هنگامی که از دوست خود جدا می شوی،غمگين مشو؛

زیرا آن چیزی که تو در او از هر چيزی دوست تر می داری بسا که در غيبت او روشن تر باشد،چنان که کوه نورد از ميان دشت کوه را روشن تر می بيند.

 

و زنهار که در دوستی غرضی نباشد،مگر ژرفا دادن به روح.

زيرا مهری که جويای چيزی به جز باز نمودن راز درون خود باشد،مهر نيست؛دامی ست گسترده،که چيزی جز بيهودگی در آن نمی افتد.

و زنهار که از هر آنچه داری بهترينش را به دوستت بدهی.

اگر اورا بايد که جزر روزی تو را ببيند،بگذار که مد آنرا هم بشناسد.

آ ن چگونه دوستی ست که برای سوزاندن وقت به سراغش ميروی؟

به سراغ دوست مرو مگر برای خوش کردن وقت.

زيرا کار او اينست که نياز تو را بر آورد،نه آنکه خالی درون تو را پر کند.

و شيرينی دوستی را با خنده شيرين تر کن،و با بهره کردن خوشی ها.

زيرا در شبنم چيزهای خرد است که دل انسان بامداد خود را می جويد و از آن تر و تازه می گردد.

 

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 2:42  توسط آدمیزاد 

یه جشن بالش بازی توی تورنتو!

عکسش رو از اینجا بر داشتم (کلا عکسای قشنگی داره! یه چرخ توش بزنید)

و خبرش رو هم اینجا میتونین بخونین!

وایییییییییییی! چه کیفی داشت بالش بازی!!! یادش به خیر! چه روزای خوبی بود!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 1:11  توسط آدمیزاد 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 17:0  توسط آدمیزاد 

چه خوش خیالی!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 15:31  توسط آدمیزاد 

Yahoo Online Status Indicator