تبليغاتX
دنیای کوچک دیوانگی
حس مچالگی دارم

یه حس غریبه

نمیدونم تجربه ش کردی یا نه

یه چیزی مثه...

مثه مچاله شدن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 19:1  توسط آدمیزاد 

چقدر روح محتاج فرصت هایی ست

که در آن هیچکس نباشد

تنها در این حالت ست

که هیچ بودنی، بودن تو را

در قالب هیچ چگونگی مقید نمی دارد

و این آزادی بی مرز و شور انگیزی ست.

یک نوع از سنگینی و جرم وجود

به سبکی و تجرد ماهیت خویش بازگشتن ست.

تلقی ها و شناختن ها و فهمیدن های دیگران

آدمی را شکل می دهد

همه می پندارند هر کسی آنچنان فهمیده می شود که هست

ولی آنچنان که فهمیده می شود، هست

به عبارتی دیگر

هرکسی آنچنان ست که احساسش می کنند

نه آنچنان احساسش می کنند که هست...

 

فکر نمی کنم نیاز به گفتن باشه که از هبوط شریعتی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 14:29  توسط آدمیزاد 

آدمها فانی هستند یا funny ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 21:57  توسط آدمیزاد 

گاه در سایه نشسته ست به ما می نگرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 20:13  توسط آدمیزاد 

روی یکی از میزای کتابخونه جمله یی نوشته بود با این مضمون:

ای کاش مردم زودتر میفهمیدند، که زندگی همین روزهایی ست که عجله دارند برای سپری شدنش!

 پ.ن: صرفا به مناسبت ایام امتحانات!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 19:9  توسط آدمیزاد 

اگر تو روزگار را نچرخانی

روزگار تو را چنان میچرخاند که از گردونه به بیرون پرتاب شوی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 21:7  توسط آدمیزاد 

چرا تا من میام پای کامپیوتر

یهو! همه نگران خستگی من میشن؟!

یعنی چرا؟!!!

پ.ن: فردا دو تا امتحان وحشت انگیز دارم! اونایی که دست به دعاشون خوبه و این کاره هستن! ما رو فراموش نکنین! همین که این ترم به خیر بگذره و از دانشگاه شوتمون نکنن بیرون کلاهمون رو هم میندازیم هوا!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 20:37  توسط آدمیزاد 

به درک را چگونه هجی میکنند؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 22:42  توسط آدمیزاد 

وقتی از خستگی رو به موتی چیکار میکنی؟

خواهشا چند تا راهکار عملی! و موثر برای تجدید قوا!!!

میترسم به آخر امتحانا نرسم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 18:34  توسط آدمیزاد 

آخرش نفهمیدیم

آب، مایه ی حیات ست

یا آیینه ی عشق گذران؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 21:7  توسط آدمیزاد 

چگونه ست که پس از ۲۵۰۰ سال از حکومت هخامنشیان

هنوز هنگام ورود به کتابخانه از ما کارت می خواهند

پ.ن: امروز کلی تو کتاب روانشناسی شخصیت این بغل دستیمون گشتیم، ولی تو رده بندی های اختلالات شخصیتی نشونی از خودمون پیدا نکردیم! نتیجه گرفتیم که ما هنوز در این سامان شخصیت های ناشناخته ای هستیم!

پ.ن: چه جوری ملت یک ساعت روی این صندلی ها سفت کتابخونه می خوابن؟! و جالب تر اینکه خوابشون هم میبره!!! و تازه خواب هم میبینن! خوابای رنگی رنگی!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 20:37  توسط آدمیزاد 

این کامنتی که تو پست قبلی برام گذاشته بودن من رو به شدت متحول کرد!

من عجب آدم مسخره ای هستم ها! مسخره تر از خودم این وبلاگ بی هدف!!! (تو دیگه خودت حساب کن کیا اینجا رو میخونن!!!)

حقیقتا به این مهم توجه مبذول نفرموده بودیم!

خب! خانوما آقایون دست به سینه بشینن! سر و صدا هم نکنین! جلسه رسمیه!

میخوایم اینجا رو هدفمند سازیم!!!

هر کی پیشنهاد هم داره بده! به بهترین پیشنهاد هم کمک هزینه ی دو امدادی از اینجا تا اونجا اعطا میگردد

گزینه ی اول: اینجا رو عشقولانه کنم و کلا درباره ی زیبا رویان بی وفا و عشق بی سرانجام و غم دلدار و اینا بنویسم؟! اسمشم میذارم کلبه ی عشق! هی از این قلبا هم بیاد چشمک بزنه وسط صفحه! یه خوشامد هم میذارم اون اولش که"تو هم مثل من عاشق دلشکسته یی؟! پس بیا من و تو ما شویم و غم عشقمان را فریاد بزنیم! ضمنا نظر یادت نره جیگر!" از این عکسای قلب تیر خورده و چشم اشک آلود و سر روی شونه هم که تا دلت بخواد پره رو نت!

گزینه ی دوم: بزنم تو کار فلسفه! البته خیالت راحت باشه که پا تو کفش شما نمی کنم و از فلسفه ی اولی نمینویسم! آخه ممکنه بر دوستان مشتبه بشه که اینا طنزه! یه رنگ خاکستری میزنم به در و دیوار اینجا، یه دود سیگار هم اینجا راه میندازم... نه! اینجوری خودمم سر درد میشم که! فقط یه سیگار میگیرم دستم همیجوری خاموش، هر یکی دو هفته یی میام یه آهی اینجا میکشم یا از پیاده روی تو اتوبان میگم هر از گاهی هم یه تیکه هایی از کتابای دکارت و هگل و نیچه و فوکو رو قاطی میکنم و میریزم اینجا! مسلما معجونی در میاد که خودشون چهار تایی هم بشینن تحلیلش کنن نمیفهمن چی شد!

گزینه ی سوم: سلطان غم مادر!

گزینه ی چهارم: جک، اس ام اس، آخرین عکسای هیفا وقتی ۱۴ سالش بود

گزینه ی پنجم: چگونه قورباغه ای که پنیر شما را دزدیده قورت دهید! کلیه ی کتابای این آقاهه و بقیه ی دوستاش رو میام کپی پیست میکنم اینجا و دور هم خورشت قورباغه میخوریم

گزینه ی ششم: بی رو در وایسی بگم، تبدیلش کنیم به یه بنگاه همسر یابی! چه طور و چگونه ش رو همه میدونن دیگه! اصلا الان یکی از روش های پر طرف دار همسر یابی همینه! یه عکس از خودتون در یه حالت غیر معقول بذارین،مثلا خانوما ناخن هاشون رو رنگی رنگی کنن و بگیرن جلوی صورتشون و البته به صورتی که نیمی از یک چشم و طره ای پر پیچ و تاب از میان انگشتان نمایان باشد! آقایون هم میتونن یه عکس از پس کله ی مبارک که قبلا کچل شده بگیرن در حالی که پا در هوا روی قله ی یه کوه به سمت غروب خورشید در حال تمرکز گرفتن هستن! (یه وقت از این عکسای بادی بیلدینگی نذارین که دیگه خیلی خز شده!)

گزینه ی هفتم: اینجا یک محیط علمی ست! لطفا دست خود را از مماغتان در بیاورید و سراپا گوش باشید! خب بچه های خوب! امروز می خوام براتون از عیب یابی سیستم های هوشمند در کولرهای گازی بگم! ولی چون طولانیه و اوستام الان داره صدام میزنه بقیه ش رو تو پست بعدی براتون مینویسم!

گزینه ی هشتم: قرمزته!

گزینه ی نهم: یا از دلتنگی ایام بی تو! بگویم؟!

گزینه ی دهم: چه طوره دنیای کوچک دیوانگی یه آدمیزاد رو بنویسم؟! از شادی هاش و از غم هاش، از دل خوشی هاش و از دلتنگی هاش، از خنده های بی دلیل و گریه های بی صداش، از یه آدمیزاد که تا وقتی جونش به لبش نرسیده صداش در نمیاد،از یه آدمیزاد که می خنده تا حداقل دور و بریاش از غمای اون دلگیر نشن که دیگه یه بار اضافی علاوه بر اون چیزی که خودش هست روی دوششون نذاره، از یه آدمیزاد که هیچ چیزش به آدمیزاد نرفته، یا از یه آدمیزاد که هیچ کدوم از اینا نیست، از یه آدمیزاد بی هدف

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 21:36  توسط آدمیزاد 

روزگارمان نورافشانی میشود شدید!!!

انگار که از چاه فاضلاب یک راست به حال و هوایمان لوله کشی کرده اند!

 

پ.ن: کامپیوتر های کوانتومی چه طوره؟! دعا کنین دیگه ناز نیاره و قبولش کنه! (البته اگه بتونم پیداش کنم! یک هفته ست که موجودیتش رفته زیر علامت سوال!) کسی نظری اطلاعاتی چیزی در این مورد داره لطفا دریغ نکنه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 22:24  توسط آدمیزاد 

ته یه فنجون قهوه جای خیلی کمی نیست برا یه زندگی؟

چه جوریه که زندگی بعضیا اینقدر تنگه؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 14:56  توسط آدمیزاد 

وقتی ندونی چیکار باید بکنی

چیکار میکنی؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 14:19  توسط آدمیزاد 

هفت قدم از خودم دور شدم

باید برگردم

اینجا احساس غربت میکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 20:5  توسط آدمیزاد 

دشارژ شدم!

همون ته مونده انرژی هم که برام مونده بود تخلیه شد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 8:53  توسط آدمیزاد 

اون آدمی که خیلی ها در حد پرستش قبولش دارن

برای من فقط یه اسطوره ست

خیلی قبولش داشته باشم

میشه یه آدمی که از هم دوره ای های خودش یه سر و گردن بالاتر بوده (یا یه خرده بیشتر!)

یه عارف، یه دانشمند، یه فیلسوف...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 18:44  توسط آدمیزاد 

"وقتي مشاهده مي‌كنيم چگونه افرادي مي‌د‌انند چطور تجربه‌هايشان را به نظم درآورند

 - (حتي) تجربه‌هاي بي‌ارزش و روزانه‌شان را -

 كه در نتيجه به زمين حاصلخيزي تبديل مي‌شوند كه سالي سه مرتبه بار مي‌دهد،

 در حالي كه ديگراني - كه تعدادشان هم زياد است -

بر موج سرنوشت سوارند، رنگارنگ‌ترين امواج زمان و ملت‌ها، و همچنان مانند چوب‌پنبه بر سطح شناورند،

سرانجام مجبور مي‌شويم كه بشريت را به اقليتي (بسيار اندك)

 از كساني كه مي‌دانند چگونه بيشترين بهره را از زندگي ببرند،

و اكثريتي كه مي‌دانند چگونه از بيشترين كمترين را دريابند تقسيم كنيم"

 

انگار مال نیچه ست

! من جزء اکثریتم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 15:21  توسط آدمیزاد 

کاش میشد زندگی آدما فقط به خودشون مربوط باشه

نه به یه خروار آدم دیگه که فقط بلدن آرزو کنن!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 15:3  توسط آدمیزاد 

Yahoo Online Status Indicator