تبليغاتX
دنیای کوچک دیوانگی
خب اینم یه جور پیش بینی وضع هواست!

میگم به اداره هواشناسی پیشنهاد بدیم بد نیستا!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 19:59  توسط آدمیزاد 

چه دیوانه ام میکنند آنها که همه چیز را میدانند

و همه ی دنیا را روی یک انگشتشان میچرخانند

ولی هنوز نتوانسته اند انگشت حیرتشان را از روی لب و لوچه آویزانشان جمع کنند

پ.ن: اول خودتو حل کن، بعد دنیا رو!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 13:58  توسط آدمیزاد 

حرفی اینجا مانده

حرفی چموش و بی تاب

تا اینجاست آرامم نمیگذارد

رهایم هم نمی کند

کلمه نمیشود که از دستش رهایی یابم

حتی نمیشود بیرون بیندازمش

انگار نیمی از وجودم ست

حرفی که انگار از همان ازل با من بوده

از همان جنس که جان را بی تاب میکند و دل را به التهاب میکشاند

هوای اینجا خفه ست

دلم آرام نمیگیرد

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 22:26  توسط آدمیزاد 

تنهایی هم خوب و بد داره!

تنهایی نوع بد کم کم داره میزنه بالا!

عجب تابستونی شد امسال!!!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 15:23  توسط آدمیزاد 

تا چند وقت دیگه حتی اسمم رو هم یادت نمیاد

چه اهمیتی داره؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 14:43  توسط آدمیزاد 

درد و ناراحتی که همیشه هم بد نیست

گاهیم خیلی خوبه، اگر به موقع باشه

مثل امروز که از یه تبعید ۱۲ ساعته نجاتم داد!

آخ جون تنهایی چه خوبه!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 14:13  توسط آدمیزاد 

چشمها را میبندم

میشمارم

۱

۲

۳

...

عددها تمامی ندارند

اما خسته ام میکنند

شعر میخوانم

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم...

ای کاش که جای آرمیدن بودی...

چرا گرفته دلت؟! مثل آنکه تنهایی...

هر چه غزل و رباعی و دوبیتی و شعر نو که در آستین دارم میخوانم

با ترس و لرز چشمها را باز میکنم

...

فضای اتاق هنوز سیاه ست

سیاه و چسبناک

حس میکنی که تاریکی وهم آلود و بی انتها تو را میبلعد

باز چشمها را میبندم

این بار به امید رویایی

یا حتی کابوسی که نجاتم دهد از این توهم زنده تر از حقیقت

 

کلمه هایم را دوست ندارم

کاش میشد مدتی بروم

بروم به دل کویر

آنجا که سراسر عشق ست و آرامش

آنجا که طعم تلخ و گس حقیقت آدمی را به اوج لذت میبرد

کویری که عاشق میکند و سرشار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 22:10  توسط آدمیزاد 

بعضی چیزا خودشون تموم میشن

بعضی چیزا رو خودت باید تموم کنی

ولی یه چیزایی هستن که تموم شدنی نیستن

فقط باید تظاهر کنی به تموم شدنشون

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 21:11  توسط آدمیزاد 

تن بیشه پر از مهتابه امشب

پلنگ کوه ها در خوابه امشب

به هر شاخی دلی سامون گرفته

دل من در تنم بی تابه امشب

 

بعدا نوشت: اسم شاعر رو فراموش کردم! شرمنده! بنا بر آخرین اطلاعات مال سیاوش کسرایی بود، ولی اگه بعد از اون بابا طاهر هم سروده والا من بی خبرم! نکنه من اشتباه میکنم! آره؟!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 0:18  توسط آدمیزاد 

مستی و راستی

همینی که هست

نه کمتر نه بیشتر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 22:43  توسط آدمیزاد 

نمیدونم چی بنویسم!

ولی نه داغونم

نه فضای عشقولانگی ته کشیده

نه سیگاری شدم

نه میخوام خودکشی کنم! (خدا وکیلی چه جوری این یکی به ذهنت رسید؟)

 

فقط چیزه

خیلی خسته ام!!!

آخه امروز کلی نقش دختر خونه رو بازی کردم!!!

سخته ها!!! کلی نفسم بند اومد!!! کلی مردم!!! کلی نا ندارم!!!

 

پ.ن: نگی بی معرفته ها! هر کار میکنم باز نمیشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 16:15  توسط آدمیزاد 

سر بر شانه ی دیوار گذاشتن دلت را آرام که نمیکند هیچ

آتشش هم میزند

و این آتش شاید تنها دلگرمیت باشد

سر بر دیوار غروب را که مینگری

نه عاشقانه ست، نه شاعرانه

دیگر حتی غم انگیز هم نیست

تنها غروب ست

پایین رفتن گوی آتشین

آغاز شب

شمردن دوباره و دوباره ی ستاره ها

و ستاره ها،

برزخ های پایان ناپذیر شب

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 22:34  توسط آدمیزاد 

فقط شمردن درهای بسته بدبینی بیمار گونه ست

گر چه دل بستن زیاد به درهای باز هم خوش بینی احمقانه ست

و حقیقت شاید انتخاب بهترین در باشد

مهم نیست که این بهترین در باز ست یا بسته

مهم این ست که تنها دری ست که ارزش عبور را دارد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 15:23  توسط آدمیزاد 

!!! فقط مونده بود تو یکی عاشق شی!

هم اکنون در فضایی مملو از عشقولانگی بسر میبریم!

خداوند به خیر کناد!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 9:3  توسط آدمیزاد 

گاهی بعضی حرفا رو نمیشه گفت

گاهی بعضی حرفا رو نمیتونی بخونی

فکر نکن همه چیزو میفهمی

هی!

اینجوری نیگا نکن! 

با توام!

آره خود خود تو!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 21:38  توسط آدمیزاد 

بهترین نوع عروسی اینه که بتونی یه گوشه ی دنج برا خودت پیدا کنی که کسی کاری به کارت نداشته باشی و از مناظر زیبا لذت ببری!

و یکی از این زیبا ترین صحنه ها وقتیه که شاباش میریزن و این بچه کوچولو ها شیرجه میزنن که جمعشون کنن!!!  خیلی باحاله!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 12:41  توسط آدمیزاد 

یادم رفته بود صدای مداد رو روی کاغد

چقدر دوستش داشتم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 10:33  توسط آدمیزاد 

زندگی خط خطی و پر غلط غلوط خودمو

به زندگی صاف و صوف و خط کشی شده ی تو ترجیح میدم

میدونی که

من توی راهای خط کشی شده احساس خفگی میکنم

دوس دارم روی همه ی قانونای دنیا لی لی برم

ببخش عزیزم!

ولی من توی دنیای قانون مند تو خفه میشم! 

نمیتونم تحمل کنم که خواب و بیداریم هم قانون داشته باشه

به نظر من هر چیزی که فقط با اسم قانون مشروعیت پیدا میکنه

لیاقتی جز شکسته شدن نداره

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 22:47  توسط آدمیزاد 

ممممم مطمئن نیستم ها

اما فکر میکنم خیلی طبیعی باشه که یه آدمیزاد هم بعد از یه مدتی دلتنگ بشه

هم؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 22:33  توسط آدمیزاد 

ـ نظر تو چیه؟!

ـ خب به نظر من آدم قابل اعتمادیه، ولی کی میتونه به حرف من اعتماد کنه؟!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 15:14  توسط آدمیزاد 

Yahoo Online Status Indicator