تبليغاتX
دنیای کوچک دیوانگی
باز من دیوانه ام مستم

باز میلرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 22:20  توسط آدمیزاد 

آسمانم را فروختم

به سمساری سر کوچه

به همان پیرمردی که همیشه تسبیح به دست ذکر می گوید

با همه ی ستاره هایش یک جا فروختم

به جایش یک فانوس کهنه برداشتم

که شب هایم را روشن کند...    

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 0:50  توسط آدمیزاد 

بعضيامون از ترس اينکه مبادا

سبزه های توی مسير مثه پيچک دور پامون بپيچن و پابندمون کنن

به جای راه رفتن

با سر پنجه میپريم

و حسرت لمس خنکی اون سبزه ها رو ميذاريم گوشه ی دلمون

و به روی خودمون نمياريم

عاقبت

اونقد از سر پنجه جهيدن خسته ميشيم

که بی نگاهی زير پامون همونجا فرود ميايم

         وای اگه تو دل يه مرداب فرود بيای

         وای اگه زير پات يه پيچک باشه

من ميگم نه به مرداب نيازی هست نه پيچک

پايی که اونهمه مسير رو دويده و پريده

                                                   بی هيچ مکثی؛

و دلی که پر از اون همه حسرته

به يه برگ خشکم دل خوش ميکنه و اتراق ميکنه

اون ديگه سوخته

 

تو اين مسير بايد قدم برداشت

با آرامش

قبل از هر قدم زير پاتو ببين

و مطمئن شو که بعد از زمين گذاشتن اون قدم

قدم ديگه يی در پيشه

...

...

...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 23:13  توسط آدمیزاد 

تصور کن یه شادی بی حد

و یه غم بزرگ

دوتایی در یه زمان بیان سراغت!!!

چه حالی پیدا میکنی؟!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 0:19  توسط آدمیزاد 

آنرا که خبر شد خبری باز نیامد

...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 23:8  توسط آدمیزاد 

گاهی وقت ها سرم گیج می رود برای خودش

نمی دانم تا کجا می رود

به پایش نمیرسم

همین پایین می مانم تا برگردد

همان موقع ها ست که دلم هم خالی میشود

مثل وقت هایی که هواپیما از زمین بلند میشود

چشم هایم نمیدانم چرا بسته می شوند!

حس غوطه وری

........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 0:58  توسط آدمیزاد 

آتش به جان می زند...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 23:45  توسط آدمیزاد 

شنیده بودم رسانه ی ملی یه سریالی به اسم مدار صفر درجه پخش میکنه

و بارها و بارها از جانب یکی از دوستان به یکی از شخصیت های شخیصش تشبیه شده بودم!!! (خدا به داد برسه! )

ولی تا حالا سعادت دیدن سریال نصیبم نشده!

امروز اتفاقی رو نت لینک آهنگ تیتراژ پایانی فیلم رو به همراه کلی تعریف و تمجید! دیدم!

گفتیم ببینیم چیه!

خوب بود!

به دلمان نشست!!!

شعرش جدا قشنگه! کی میدونه مال کیه؟

 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم

نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم ازین دیوانگی و عاقلی

 

یک آن شد این عاشق شدن

دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

 

وقتی که من عاشق شدم

شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و

 عالم به آدم سجده کرد

 

من بودم و چشمان تو

نه آتشی و نه گِلی

چیزی نمی دانم ازین دیوانگی و عاقلی

 

 

 

از این صفحه میتونین دانلود کنین در صورت تمایل!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 21:15  توسط آدمیزاد 

ماه رمضون یه خوبی خیلی بزرگ که داشت این بود

که دیگه تو تاکسی از دود سیگار خفه نمیشدی!

(آخه به این راننده تاکسیا مگه میشه حرف زد؟ عین سگ پاچه میگیرن!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 11:12  توسط آدمیزاد 

چرا دل و زمان اینقدر رابطه شان معکوس ست؟

وقتی دلت سخت تنگ باشد

زمانت سخت کش میآید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 15:22  توسط آدمیزاد 

این که من احمق هستم به تو هیچ ربطی نداره!

این که تو عوضی هستی هم به من ربطی نداره!

جفتش از هم میره یه جورایی!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 16:16  توسط آدمیزاد 

امروز یه کلاسم رو نرفتم، به جاش موندم خونه شیشه ی اتاقم رو تمیز کردم!(  به حق چیزای نشنیده)

که شاید اولین بارون پاییزی اینجا هم بباره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 10:46  توسط آدمیزاد 

آدما گاهی میمیرن

در عین زنده بودنشون میمیرن

آدما گاهی میشکنن

در عین ایستادنشون میشکنن

آدما گاهی گریه میکنن

در عین خندیدنشون گریه میکنن

اگه خوب گوش کنی

صدای مردن و شکستن و گریه هاشون رو

از بین زنده بودن و ایستادن و خنده هاشون

میشنوی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 15:6  توسط آدمیزاد 

چیه خب؟! نشد!

پ.ن:

یه آشنایی داشتیم بنده خدا عاشق این آهنگ منصور بود (فقط به خاطر تو)

مُرد بیچاره!

تصادف کرد!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 17:11  توسط آدمیزاد 

 

 

جز نقش سم به خاک چه ماند به روزگار

دیگر ز بعد رفتن خر، یادگار خر

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 19:1  توسط آدمیزاد 

وااااایییییییی!!!!

یه عالمه آهنگای توپ به دستم رسیده!

از دوتار خراسان تا پاوارتی ایتالیا!!!!!!!!!!!!!!!

روزگار جهنمی هم تموم شد!

تبرئه شدم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 17:45  توسط آدمیزاد 

تا حالا تو برزخ بودم

حالا تو خود خود جهنمم

پ.ن: داره از خودم بدم میاد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 18:38  توسط آدمیزاد 

آخه یکی به من بگه الان چه وقت سفر رفتنه؟!!!!!!!

اولین باره که با تمام وجود دلم میخواد این سفر کنسل شه!

نه حوصله دارم، نه وقت!

و اگر برم میدونم که خیلی بد میگذره!

چون خودمو آماده کردم برا یه سفر افتضاح!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 20:8  توسط آدمیزاد 

عذاب وجدان

یه عذاب وجدان بی جا و بی مورد

هنوز از جرم خودم خبر ندارم

ولی وجدانم قصاص قبل از جنایت میکنه

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 3:5  توسط آدمیزاد 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 0:8  توسط آدمیزاد 

Yahoo Online Status Indicator