تبليغاتX
دنیای کوچک دیوانگی

میگویم حالم بد ست

میگویی چرا

میگویم نمیدانم

شاید درست ترش این باشد که نمیدانم چطور بگویم

نمیدانم از کجایش بگویم

هر کلمه را که میخواهم بر زبان بیاورم یادم می آید که قبل از آن هم چیز دیگری بوده ست

باید عقب بروم

همینطور بروم و بروم

تا برسم به...

برسم به آنجا که تاریک تاریک ست

آنجا که دیگر چشمهایم کلمه ها را نمیبیند

و این کلمه ها چه بوی غریبی میدهند

کلمه هایی از جنس خودم و اینقدر غریب

ولی این بو را دوست دارم

بوی خاک باران خورده میدهد

و این روز ها چقدر بوی باران میدهم

بارانی که در دل ابر ها مانده ست و نمیبارد

ابر هایی که در پس کوه ها مانده اند

کوه هایی بلند

به بلندی سکوت

سکوتی که در آن کلمه ها بوی نم میگیرند

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 22:12  توسط آدمیزاد 

حالم بده!

ممم بد بدم که نه!

نه عزیزم خودتو ناراحت نکن!

خوبم فقط...

یه چیزی تو مایه های داغون!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 19:28  توسط آدمیزاد 

بعضی از این راننده تاکسیا با بوق زنده ان!

باور کن اگه یه ساعت بوقشونو ازشون بگیری فلج میشن

دیوونه شدم بس که بوق زد!!!

اگه دو دقیقه بیشتر تو ماشینش بودم

میپریدم بوقشو از جا در میوردم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 16:53  توسط آدمیزاد 

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 9:2  توسط آدمیزاد 

مستحقم!

به من بیچاره کمک کنید!

جای دوری نمیره!

یه دیوار میخوام فقط!

که سرمو بکوبم بهش!

 

دارم مطمئن میشم که اصلا لبخند به فرم لبای من نمیاد!

یکی بود میخواس بره لباشو عمل کنه... کی بود؟ خواستی بری منم خبر کن!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:26  توسط آدمیزاد 

نصیب و قسمت ما شد دلی که کاش نبود

دلی که در قفس تنگ سینه جاش نبود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 15:11  توسط آدمیزاد 

دلم گرفت!!!

سر راهت که میای یه لوله باز کنم بگیر!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 14:28  توسط آدمیزاد 

گاه از خود میترسم

از این آدمیزادگان غریب که در خویش دارم

و هر گاه یکی سر بر می آرد و بانگ در میدهد

که هی فلانی! چطوری؟!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 9:50  توسط آدمیزاد 

هزار تا

هزار تا هزار تا

هزار هزار تا صد تا

زیاده

دلم تنگه

چرا؟

چرا نشد؟

میگه قسمت نیست!

کی میگه؟!!!

چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند

گر اندکی نه به وفق رضا ست خرده مگیر

شکوه و شکایت نمی کنم

همینم از نبودش بهتره

ولی اوضاع می تونست بهتر از اینم باشه، نه؟

آره، ولی بدترم می شد باشه

آره خب! ولی نیست که، فعلا همینی که هست

می خوای بخواه، نمی خوای....

بازم مجبوری بخوای!

چی میشد مگه؟

تو چی فکر میکنی؟

بهونه؟

خب حقم داری

ندیدی چشای سرخمو که

انگار بس که گفتم بلای آسمونی بالاخره نازل شد

خدا جون، بی خیال شو

رفیق بودیم باهم که! چرا اذیت میکنی؟

 

بد جوری دلش میخواد بهونه بگیره!

بهونه های شور!

بهونه نمکی!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 21:33  توسط آدمیزاد 

چرا؟!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 11:44  توسط آدمیزاد 

-کی؟

-هیچ وقت.

-هیچ وقت یعنی کی؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 16:24  توسط آدمیزاد 

تازگی یه مرض جدید گرفتم

یادم میره بقیه پولمو پس بگیرم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 20:5  توسط آدمیزاد 

وای که چه دست و پایی میزنیم!

وای

وای از این دست ها و پا ها!!!

مراقب باش رفیق! مراقب باش شست پایت توی چشم بغل دستیت نرود

مراقب باش کفش آن آقای متشخص را له نکنی

مراقب باش به آن خانوم عزیز تنه نزنی

واااااااااااااای

ول کن!

ما که اهل اینجا نبودیم!
ما تو سیارک خودمون.....

آخ! سیارک خودمون...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 21:30  توسط آدمیزاد 

بعضی چیزها چرا ندارند

بعضی حرف ها

بعضی حس ها

و هر چه بیشتر بجویی بیشتر درشان گم میشوی

فقط باید تن بدهی به امواجش

تا آرام با خود ببرند تو را

و جدایت کنند دمی از این بغض تاریک

و غرق لذت شوی از این امواج نا آگاه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 21:37  توسط آدمیزاد 

قدم می زنم در خود

و به حیرت می افتم از این کوچه ها که در دل دارم

گاه چه غریب بوده ام

چه کسانی را دوست داشته ام؟!

     و دوست داشتن کدامست؟

     همان که از عشق برتر ست؟

    همان که در دریا شنا کردنست؟

و چه کسانی را دوست تر داشته ام؟!

به پشت سر نگاه می کنم

چه قله ها و چه دره ها

چه پستی ها و چه بلندی ها که گذرانده ام

پاهایم خستگی می کنند

می خواهم دمی بیاسایم

     و اینجا بید مجنونی ست برای دمی آرمیدن

     و شانه ای ست برای لختی آسودن

     و سکوتی ست برای شنیدن

     و لبخندی ست برای نشاندن

اینجا همانجاست که بی دریغ می گذارد عاشق شوی

    

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 18:34  توسط آدمیزاد 

کلمه ها ردیف نمی شوند

از سر و کول هم بالا می روند

روی هم سر می خورند

بازیشان گرفته

یا نه

تو را به بازی گرفته اند

چون آهوان گریز پا در پهنه ی ذهن می خرامند

و تو تنها نظاره شان می کنی

کودک افکارت زاده نمی شود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 6:4  توسط آدمیزاد 

صبح پکر بودم باز

یه صبح کسل و مسخره!

از اون صبحایی که اونقد پکری که دوس نداری از رختخواب بیای بیرون و دوس داری تا ۱۲ ظهر بخوابی و هرکی اومد بیدارت کنه بهش بگی خفه شو!!! (مجددا الفاظ رکیک از جانب چنین آدمیزاد با شخصیتی؟!)

به ناچار از جا برخواستیم و روزمان را آغازیدیم!!! ولی چه آغازیدنی!

از جوش و خروشی که در دل بود به جان اتاق بینوا افتادم آی تمیزش کردم! ولی مگه تمیز میشد! آخه طویله مگه تمیز شدنیه؟ هر کارشم بکنی باز همونه!

آخرالامر بدون توجه به اینکه عصر تکنولوژیه و چیزی به اسم ماشین لباس شویی اخیرا اختراع شده، کوله باری از لباس از اقصی نقاط اتاق جمع آوری کردم و بردم تو حموم و شستم و بعدش خودم موندم اونجا تا یه دوش بگیرم!

اینجا که بارون نمیاد

نشستم زیر دوش

انگار که زیر بارونم!

عجب بارونیم بود!

فقط بوی شامپو میداد نمیدونم چرا!!!

نشستم و نشستم و نشستم

و باز

عاشق شدم و عاشق شدم و عاشق شدم

 

آشنایان ره عشق گرم خون بخورند

ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم...

 

تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق

هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 14:33  توسط آدمیزاد 

یه صفحه ی سفید کاغذ

چند تا برگ...

 

چه جوری میتونن همه چی رو اینجوری چپ کنن؟!!!

بنازم قدرت خدا رو!

نمیدونم! واقعا نمیدونم چرا اینقد ازش بدم میاد! از خودش و همه ی مشتقاتش!

 

حال آدمای مست رو دارم!

سرم رو هوا ست

چشمامو که میبندم میرم بالا

بازشون که میکنم تالاپ میفتم پایین

باز تو اون حال هذیون گووییم!

دوس دارم بشینم تا صبح با یکی حرف بزنم یا یکی باهام حرف بزنه

تو هم که حوصله ت سر رفت!

خب حقم داری!!! حوصله سر بره گوش کردن صدای نفس همدیگه!!!

ولی برا من چرا حوصله سر بر نیس؟

چرا میرم تو خلسه؟

چرا دوس داشتم؟

دوس داشتم یکی برام شعر بخونه و من گوش بدم فقط

ولی ترجیح دادم که نخونه

چون نمیدونم چرا اشکمو در میورد

نمیدونم چرا بعضی وقتا مثه دخترکای بیست و دو سه ساله دل نازک میشم(یعنی چرا؟!!!)

اشکم میریزه روی گونه هام

مثه امروز عصر

آره ریخت

مطمئنم اشک بود

آخه شور بود

خیسیش رو هم حس کردم

انگار که زیر بارون رفته باشم گونه هام خیس شدن یهو

دم غروب بود

آخه ساختمون جلوی پنجره م نارنجی شده بود

راستی چرا ریختن؟ تو میدونی؟

شاید به خاطر یه اثبات

نه، نه این نبود

دلم برا خودم داش میسوخت شاید

یاد من باشد تنها هستم

ماه بالای سر تنهایی ست...

خب دل خودمه

دوس دارم برا خودم بسوزه به کسی چه؟!

آخ از دست این دل!

چرا اینجوری شده؟

بس که گفتم بید مجنون، دلمم مجنون شده!

فکر کنم این خدا وقتی داشته گل منو میسرشته یه خرابکاری اون وسط کرده!!!

تازگیا که اوضاعش خراب شده!

آب روغن قاطی کرده! چمیدونم چه مرگش شده

شیطونه میگه بکنم بندازمش دور!

ولی آخه آدمیزاد که به حرف شیطون گوش نمیده!

اونم آدمیزادی با این کمالات! هو هو!

باشه بابا! یدک میکشم این دلو!

تا کجا؟ چیه میخوای بگم تا آخر دنیا؟ نه عزیزم!

تا همین دو قدم دور ترک!

نه! تا فواره ی جاوید اساطیر زمین نه

تا همین مسجد صاحب الزمون خودمون!

خیلیم دور نیس!

نمیدونم چه مرگم شده!

عصبیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حس میکنم به جای خون تو رگام یه چیزی مثه قرص جوشان ریختن!

با این که سرم داره گیج میره و یه حرکت خیلی پیوسته داره ولی دوس دارم پامو بلرزونم! مثه آدمای عصبی!!! البته با یه ریتم کند تر! مثه بچه یی که گذاشتنش تو گهواره

مثه بچگیام که میباس حتما کلی تو گهواره یا تو بغل تکونم بدن تا آروم شم و خوابم ببره

یکی بیاد آرومم کنه

 

پ.ن: فکر میکردم تموم شده، حداقل تا یه مدت کوتاه. ولی میبینم انگار دست بردار نیست،فقط یه استراحت ۵-۶ روزه بهم داد. انگار میخواد همینجوری کش بیاد! حرفی نیس! تا هر جا دوس داری کش بیا! آخرش یا من کم میارم یا تو! بالاخره تموم میشه!

 پ.ن: گفتم نمیام، ولی تو اون لحظه، درست همون لحظه، اون یکی فکر موازیم داشت میگفت آره خوبه! به هر حال هر دفه یکیشون از اون یکی جلو میزنه و جواب میده! منم آخرش به حرف هیچکدوم گوش نمیدم که! همون کاری رو میکنم که این دلم میگه!

پ.ن: نه که بخوام بگم فوق العاده ام ها! نه اتفاقا شدیدا عادیم! به نحوی که گاهی تو جمعیت خودمو گم میکنم! تنها مشخصه م که راحت میتونم پیدا کنم خودمو یه جفت گوش دراز و یه دم خریه! اوه البته به اضافه ی یه شی قرمز تپنده که وظیفه ی اصلیش ایجاد خلل در کار بقیه ی ارگان هاس!

پ.ن: ااااااااااااااااه! خب حالم بده! چرا الان نصفه شبه؟ چرا بارون نمیاد؟ چرا شومینه روشن نیس؟ چرا هیشکی نیس برام شعر بخونه؟ چرا هیشکی نیس من سرمو بذارم رو شونش و یه دل سیر گریه کنم؟ چرا به جز اون دو قطره دیگه اشک ندارم؟

پ.ن: هیچی! پشیمون شدم از گفتنش!

پ.ن: خوابم میاد! داری فیلم میبینی! نمیخوام برم بخوابم! دلم میخواس فردا تا لنگ ظهر بخوابم! ولی ساعت ۶ مثه خروس بیدار میشم! میدونم که! گرچه تا ۸ از رختخواب بیرون نمیام ولی فرقیم نمیکنه! دوس دارم فردا تا ۱۲ ظهر بخوابم! بعد یکی با لگد بیاد بیدارم کنه که پاشو لنگ ظهره! بعد من پتو رو بکشم رو سرم و بهش بگم برو گم شو!!! (حرف رکیک؟ از یه آدمیزاد با شخصیت مثه من؟!!!) بعد باز بخوابم! همینجور بخوابم و بخوابم و بخوااااااااااااااااااااااااااااااابم! تا... تا کی؟

پ.ن: اشکال از منه! آره! نه اشکال از خود خودمم نیس که! از اون قطعه ی قرمز تپنده س! همه ی آتیشا از گور اون بلند میشه!!! نمیتونه بیکار بشینه خب! باید خودشو یه جا بند کنه! ولی نمیدونم چرا همه ازش میترسن! چرا؟ چون قرمزه؟ یا چون تپنده س؟ زشته؟ نمیدونم! من که دوسش دارم! شایدم جریان همون کلاغه و بچه شه که میگه از همه قشنگ تره!

پ.ن: من امشب ساعت نه میباس خودمو بذارم دم در!

پ.ن: کتک!!!! فکر خوبیه! ولی کی؟ آخه حتی یکی پیدا نمشه بیاد بزنه تو گوشم!!!!!!!!!! اه!!! میبینی چه بدبخت شدم؟

پ.ن: شب خوش! شب خوش!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 22:29  توسط آدمیزاد 

بعضی وقتا آدمیزاد حالش خوبه خوبه

حتی یه چیزی اونور خوب!

به چند دلیل!

پیدا کردن جواب یه سوال بعد از دو سال

و یه چند تا چیز دیگه (که به تو ربطی نداره! روتو کم کن بچه! )

فقط حرفی برای گفتن نداره!

و یا شاید حرف داره،

فقط حس نوشتن نداره! همین!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 13:48  توسط آدمیزاد 

من چه سبزم امروز!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 18:52  توسط آدمیزاد 

Yahoo Online Status Indicator