تبليغاتX
دنیای کوچک دیوانگی
حالم بده

داغونم

مچاله ام

لهم

از همه بدتر اینکه حتی غرغرمم نمیاد!!!

نشونه ی خوبی نیس! میدونم!

اگرم میبینی دارم مینویسم به زوره

مثه آدمی که خودشو مجبور میکنه بالا بیاره

تا مسمومیت از تنش بیرون بیاد

منم دارم اینا رو به زور بالا میارم

حس بدی دارم

خیلی بد

نمیشه نمیشه نمیشه!!!

پ.ن:

       جدیم نگیر

       فقط...

       فقط...

       نمیدانم فقط چه

       ولی هر چه هست مهم نیست

       میگذرد

       مثل همه ی صبح و شب هایی که میگذرند و نشانی هم به جا نمیگذارند

       هیچ نشانی جز لاشه ای گندیده از روزی به هرز رفته

پ.ن:

       احساس تمام شدن دست از سرم نمیکشد

       در آینه هم حتی خودم را کمرنگ میبینم

       خودم را نقاشی هم که میکنم باز رنگ نمیگیرم

       دارم تمام میشوم

       ذره ذره تحلیل میروم

       به درد رسیده ام

       نه

       درد هم رو به اتمام ست

       خمی دیگر باید

پ.ن:

       از کلام نا امیدانه گریزانم

       خودت هم میدانی

       ولی اینها بوی نا امیدی نمیدهند

       بوی امروز من را میدهند

       اگر آزارت میدهند

       یالا گورتو گم کن!!!

پ.ن:

       دلم میخواس باشی

       ولی اصلا حوصله ت رو ندارم

       اصلا

       میخوام هم باشی هم نباشی

       ولی چه فرقی میکنه

       من هرچی بخوام مهم نیس که

       در هر صورت نیستی

       ممم ولی خب میشه خوشحال بود که نصف خواسته م برآورده میشه!

پ.ن:

       میگه:

       یه هدف تو زندگیت درست کن

       یه کم برای رسیدن به چیزایی که تو دنیا میگذره حریص باش

       سعی کن خودتو قوی کنی

       فعالیت کن، تو هر زمینه یی که دوس داری

       مثلا تو به چه موضوعی علاقه داری؟ چی دوس داری؟!

       من؟! من چی دوس دارم؟!!!

       دوس دارم بدونم تو این همه انگیزه ی زندگی رو از کجا میاری!

پ.ن:

       - ............

       + ........؟

       - ..!

       + ....................

       - ....

       + .......... ..........  ....

       -  .....

       +  تو افسرده شدی!!!

       -  جمع کن بینم بی جنبه!!!

پ.ن:

       کــــــــمـــــــــک!

       یکی منو از این لجنزار بیاره بیرون!!!!

پ.ن:

       میگوید تو باید به من آرامش دهی در این اوضاع

       میگویم بیا بگرد!

       مگر آرامشی هم برایم مانده ست؟

       همه را در آخرین تاراجت بردی!

پ.ن:

       هر چه میکنم آن دریا بیرون نمیریزد

       آشفته ست و طوفانی

       امواجش سخت به سینه میکوبند

       امواج سنگین گاه ساحل را نیز با خود میبرند

پ.ن:

       دیشب خیلی کلافه بودم

       خواستم صداتو بشنوم شاید آروم شم

       ولی فکر این که چی باید بهت بگم

       بغضمو چه جوری باید ازت بپوشونم

       فکر اینکه بپرسی چته...

       پشیمون شدم

       طول کشید

       ولی بالاخره تو بغل بالش صورتیم خوابم برد

       خیلی مهربونه

       هیچ وقت تنهام نذاشته

پ.ن:

       قیافه ی آدمای فداکارو مظلومو به خودت نگیر

       خواهش میکنم

       حالمو به هم میزنن کسایی که خودشونو مظلوم میگیرن

       و بدتر از اون به مظلومیتشون افتخار میکنن

پ.ن:

       میگوید دیوانه ای تو

       با احساسات خودت بازی میکنی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 14:51  توسط آدمیزاد 

حذف شد

پ.ن: دوستش نداشتم

        این روز ها ننویسم زیبا تر ست!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 12:37  توسط آدمیزاد 

نیستی

شاید هیچ وقت نبودی

بودنت تنها توهمی بود که دلم را تسکین دهد

حال که دستت رو شده

دیگر تسکینی هم نمانده

شب ها سردند

سرد و طولانی

دست ها نیز هنوز سردند و خالی

همیشه همینطور بود

گرمایشان هم تنها خیالی بود

خیال آتش...

چه خوش بود

ولی دست همه شان رو شد پیش دلم

دست خودم هم رو شده

خودم که این همه دروغ بافته بودم برای دلکم

دیگر مرا هم نمیخواهد

چه برسد به تو

دیگر مرا هم محرم نمیداند

شب ها من این گوشه ی اتاق میخوابم

و دلم هم آن گوشه

خواب که نه

هر دو صدای هق هق هم را میشنویم

تا سحر

ولی هیچ یک مرهم دیگری نیستیم

من زخمی او

و او زخمی من

او زخمی توهم های من

و من زخمی زود باوری های او

با این حال

زخم هایمان را دوست داریم

...

فراموش کن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 15:30  توسط آدمیزاد 

میخواهم بروم

بروم به جهنم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 15:9  توسط آدمیزاد 

حس میکنم یه دریا قورت دادم

یه دریای مواج...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 14:29  توسط آدمیزاد 

به بن بست رسیده ام

سر ریز میکنم از هیاهوی لحظات

بیرون میریزم از جریان زمان

جاری میشوم در دل بی نهایت

در دل انتظاری سرد و بی سرانجام

انتظاری که بن بست ندارد

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 21:37  توسط آدمیزاد 

شعله ای که یه بار خاموش شه

دیگه هیچ وقت مثه روز اول زبونه نمیکشه

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 17:35  توسط آدمیزاد 

دیروز داشتم با مامان درباره مرگ حرف میزدم

که بهم گفت:

تو که اینجوری میگی واسه اینه که تو زندگیت هیچی نداری

نه عشقی، نه وابستگی، نه...

دلم لرزید

... هیچی نداری...

خواستم بگم پس شماها چی؟

ولی بغض چنان گلومو گرفته بود که صدام در نیومد

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 12:11  توسط آدمیزاد 

اون پروژه هایی که هی نق میزدم براشون

یکیشو بالاخره نوشتم! (پروژه uml)

تنهای تنها!!!

اون یکی رو بعد از امتحانا باید بنویسم

از اونجا که خیلی اذیت شدم سرش میذارمش اینجا که اگه کسی لازم داشت و سرچ کرد شاید بیاد اینجا و به دردش بخوره!

آخه تا حالا n نفر با سرچ پروژه uml اومدن اینجا

لینک دانلود و توضیحاتشو میذارم تو ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 12:38  توسط آدمیزاد 

دلکم هنوز کوچک ست

فقط بلد ست دوست بدارد،

بی تابی کند

و بهانه بگیرد

...

دلک کوچکم را دوست دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 20:9  توسط آدمیزاد 

چه راحت خوب، بد میشود

چه راحت بد، به واسطه ی خوب

رنگ خوبی میگیرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 16:35  توسط آدمیزاد 

تازه به مزایای داشتن یک دوست غیر همجنس پی برده ام

آنهم اگر هم رشته ای باشد!!!

پ.ن: دو تا پروژه میخوام  !!!

        نه وقت دارم بنویسم، نه بلدم!!!

پ.ن: یه پسر بچه تو کوچه داره ورد میخونه!!! فکر کنم الان قورباغه شم!

پ.ن: این ملت چرا اینجورین؟ وقتی ازشون جزوه میخوای انگار فحش ناموسی بهشون دادی یا انگار میگی بی زحمت جونتو بده!!! خب یه کپی میگیرم پس میدم بهت، نمیخورمش که!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 11:4  توسط آدمیزاد 

بعضی وقت ها دلم برای خیلی ها تنگ میشود

خیلی وقت ها دلم برای بعضی ها تنگ میشود

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 17:5  توسط آدمیزاد 

مرده ام...

             شاید

 

پ.ن: ولی خسته بودنم را مطمئنم!

        چشم هام میسوزند، و کف دست چپم بسی درد میکند!!!

        سردم ست و اندکی بهانه ام می آید!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 19:25  توسط آدمیزاد 

داشته هایم را می ستایی

یا بودنم را؟

مرا به کدامیک میشناسی؟

 

دنیای مجاز را از آنرو دوست تر میدارم

که تنها،

بودنت را بر می تابد

عاری از هر رنگی که داشته ها بر پیکرت میزنند

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 22:29  توسط آدمیزاد 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 10:49  توسط آدمیزاد 

وجدان...

عذاب وجدان؟!

مهم نیست

اهمیت نمیدم!

اصلا مهم نبود!

نیازی به .....

بیخیل!

چیز دیگه یی برام مهم بود

که این وسط له شد!

خودتو بی خود ناراحت نکن!

تموم شد!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 23:57  توسط آدمیزاد 

آخ که بعضی وقتا چقد دلم میخواد خدا رو بغل کنم و محکم بوسش کنم

خیلی خداس!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 14:2  توسط آدمیزاد 

یک ساعت و نیم حرف زد

همش از کارخونه و آلودگی و دیتا و پروپوزال گفت

حسرت به دلم موند یه کلمه بپرسه تو چطوری؟!

به خدا هیچی بهش نمیگفتم!

فقط دلم میخواس حس کنم یکی به فکرمه

دچار کمبود محبت شدم انگار

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 21:45  توسط آدمیزاد 

فسرده در دل بهاری گرم

در محیطی یخ زده

کلماتی خالی از عشق

نوازشی سرد

 

فسرده در دل تابستانی داغ

در تکراری غم انگیز

بی علاقگی

دلسردی  مرگ زا

 

فسرده در دل پاییزی دلپذیر

در بی توجهی

نگاهی مشکوک

نومیدی

 

آب شده در دل زمستانی یخ زده

در دستی گرم

در نگاهی مهر آمیز

در حرارت نفسی داغ

 

مارگوت بیگل

برگردان احمد شاملو

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 22:19  توسط آدمیزاد 

Yahoo Online Status Indicator