تبليغاتX
دنیای کوچک دیوانگی
نگاهت بر سایه لغزید

و سایه با تو شدن را بی تاب شد

دریغ که زبان سخنش نبود

...

خورشید چهره از زمین بر کشید

و سایه در شب فرو مرد

اشکش بر دامن شب نشست

...

ستاره میشمرد تا بر آمدن خورشید

تا دگر باره زاده شود

و آغوش بگشاید به سویت

اما دریغ

دریغ از شبان تیره...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 22:6  توسط آدمیزاد 

قطره قطره میچکم بر سنگفرش شب

و صبح فرا نمیرسد

دستانم به سوی آسمان خالی بلند ست

بر من بتاب

لحظه ای لبخند کجاست؟

سیاه آسمان خاموش ست

روی بر میگرداند

و ستاره هایش بر زمین میریزند

چون آذرخش هایی از دوزخ بر دلم می افتند

...

تاب تاریکی ندارم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 17:27  توسط آدمیزاد 

یه تار موی سفید!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 12:40  توسط آدمیزاد 

پشیمانی سودی ندارد!!!

پ.ن: حقمه!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 11:59  توسط آدمیزاد 

خب راستش...

الان که خوب فکر میکنم میبینم

خیلی بی معرفتم

خیلی

فکر نمیکنم یه معذرت خواهی جبران کنه

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 8:57  توسط آدمیزاد 

آن هنگام که شب نیز در خواب ست

آن هنگام که ماهتاب رویای خورشید را میبیند

بر می خیزم و تور میبافم

تور اوهام

تار هایم را تو می آوری

                         و الحق

که چه زیبا و چه به جا بر می گزینی رنگ ها را

رنگ هایی سرخ و آتشین

    چنانکه گویی زاده ی خورشیدند

و رنگ هایی تاریک و سرد

    چنانکه گویی هرگز بر تن تابستانی نلغزیده اند.

صبح که بر می خیزد

تور را بر سر می اندازم

      نه همچون عروسان

که چون ماهیانی گرفتار تور

من نیز زندانی اوهام خویش میشوم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 15:1  توسط آدمیزاد 

نفسم مسیحایی نبود که بربایدت از دل شب

و نگاهم آن رویا که بیارامد نگاهت را از آشفته ی کابوس

فانوسی نداشتم که بزداید ظلمات شبت را

و شادی که فرو بنشاند اندوهت را

و من اشتباه بزرگ خلقت بودم

مخلوقی اینچنین بی معجزه

کاش دانسته بودی

که تنها داراییم دلی ست بی تاب شکفتن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 22:23  توسط آدمیزاد 

بودنم را خسته ای یا بیزار؟

...

به راستی تو کدام بودی؟

آن کلام عاشق و تبدار

یا آن نگاه سرد؟

دستانت زمهریر زمستان بود

و آغوشت حجمی مه آلود

گمانم رفت خسته ای و غبار آلود

خواستم غبار از روحت بزدایم

خواستم سیرابت کنم از ساغر وجودم

شرابم نوشیدی

ولی گویی آن شرابی نبودم که فرو بنشانم عطش سوزانت را

بیهوده بودم

و بیهودگی میشکند آدمی را

چون علف هرزی بودم که بر دشت میروید

غرورم هرزگی را تاب نداشت

فروریخت

و دردناک تر آنکه

من خود به شکستن خویشتن برخاستم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 19:24  توسط آدمیزاد 

آرامش به منه الاغ نیومده!

حقمه!!!

حقمه؟!

پ.ن: به کدامین گناه عقوبتم میکنی؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 23:35  توسط آدمیزاد 

آدمیزاد گاهی یه خریت هایی میکنه

که از عهده ی هیچ خر اصیلی هم ساخته نیست!!!

پ.ن: با این حال پشیمون نیستم

        از هیچ لحظه ای!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 11:0  توسط آدمیزاد 

بهانه ها را حالا بهتر میفهمم

پ.ن: غرورم را که شکسته بودی از کف آن اتاق جارو کن

        نمیخواهم تکه هایش به پایت بروند

        نه که دلم بسوزد

        نه

        نمیخواهم یادگاری برایت بگذارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 22:25  توسط آدمیزاد 

عطف به درگیری های اخیر هموطنان عزیز

بر سر گرامیداشت عشق در روز ولنتاین یا سپندارمذگان
 
بدینوسیله
 
از 25 بهمن یعنی روز ولنتاین تا 29 بهمن یعنی روز سپندارمذگان را
 
به عنوان پنجه ی عشق اعلام میداریم
 
تا اینگونه هم اینترنشنالی عشاق حفظ شود و هم حس ایرانی گریشان
 
امید آنست که پنجه ی عشق هرچه تنگ تر شما را در بر گیرد
 
بروید خوش باشید
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 15:10  توسط آدمیزاد 

میگویند

دوست تو کسی ست

که دستت را بگیرد

و قلبت را لمس کند

ولی...

نمیدانم

شاید هرگز قلبی نداشته ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 19:9  توسط آدمیزاد 

سفر قشنگیش به اینه که

تو رو تو موقعیتایی خارج از روتین زندگیت قرار میده

و تو این فرصت رو پیدا میکنی

که با دیدن عکس العمل هات

خودت رو بیشتر بشناسی

پ.ن:

       تجربه خوبه

       ولی آیا هر چیزی ارزش تجربه کردن رو داره؟

       و یا اینکه باید منتظر زمان و مکان مناسب موند؟

       نمیدونم!

       شاید این همونه که بهش میکن قدرت ریسک!

پ.ن:

       خریتم با سرعت چشمگیری

       روند فزاینده ای رو در پیش گرفته!

       دیگه تو کفه ی ترازو  جا نمیشه!

       باید رو باسکول اندازه بگیرمش!!!

پ.ن:

       دنیای اطرافم به سرعت داره تغییر رنگ میده!

پ.ن:

       راست گفتی

       دنیا را بد ساخته اند

پ.ن:

       غرورم درد میکند

       بد جور لگد مالش کردی

       خودت هم نفهمیدی شاید

       شاید هم...

       نمیدانم

پ.ن:

       حالا میتوانم باور کنم کمی بزرگتر شده ام

       البته هنوز یک سال را باور ندارم

       ولی خب...

پ.ن:

       از همه ی این ها که بگذریم

       کلا خوش بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 22:24  توسط آدمیزاد 

کاش یکی بهم میگفت دارم میرم چه غلطی بکنم!

اونم ۶ روز!!!

که چی آخه؟!!!

اه!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 21:43  توسط آدمیزاد 

انگیزه ی نداشته ام نیز ته کشیده!

علاوه بر خاطره و آرزو

انگیزه های گندیده تان را هم خریداریم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 16:49  توسط آدمیزاد 

حتی آدمیزادی مثل من هم گاهی نیاز دارد کسی کنارش بنشیند و آرامش کند

همه چیز به هم ریخته

حتی آن فکر آرامش بخش هم به کابوسی بدل شده

خیال عبثی ست که سفر تسکینی باشد

ولی میدانم که از ماندن و غوطه خوردن در لجن بهتر ست

دست کم برای یکی دو ساعتی هم که شده

فکرت در گیر چیز های دیگر میشود

خسته شدم از زنجیره هایی که با اگر ها ساخته ام

اولین اگر که نتیجه نمیدهد

باقی زنجیر هم رها میشود

مثل همان دیواری که معمار خشت اولش را کج نهاده بود

اگر های من هم کج و معوجند

به درد زنجیر بافتن نمیخورند

زنجیری که بتوانی خودت را با آن بالا بکشی

همه اش در اولین وزش واقعیت از هم میپاشد

...

آدمیزاد گاه تنهایی را چقدر واضح و شفاف لمس میکند

گمان میکنی آنقدر نازک و لرزان ست که با یک آه میشکند

ولی حقیقتش آنست

که هر چه از عمق جانت هم فریاد بر آوری

حتی ترکی هم بر این دیوار های تنهایی نمی افتد

پس کجا ماندی تو؟

تو که میگفتی دوستم داری چون دوست داشتنیم

فقط لبخند هایم دوست داشتنی بود؟

نه

نه این را نگفته بودی

حکایت چیز دیگری بود

که نفهمیدم

...

نمیدانم قصه چیست که گاهی آنقدر اطرافت خالی میشود که گمان میکنی

تو تنها بازمانده ی یک قبیله ی منقرض شده ای

شاید چیزی شبیه دایناسور ها

هر چه نگاه میکنی نگاه آشنایی نمی بینی

هر چه گوش میدهی کلام آشنایی نمی شنوی

میدانی چند وقت ست کسی ازم نپرسیده هی فلانی چطوری؟

منظورم یک پرسش صمیمانه ست

-  که از روی تکلفش را گاه گاه میشنوم

و بوی گند محبت آمیخته به وظیفه خفه ام میکند -

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 17:40  توسط آدمیزاد 

کجا بمانم؟

میان این همه دروغ غبار گرفته؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 15:0  توسط آدمیزاد 

آرزو های دور

محال

پوچ

بیهوده

رسیده

نرسیده

دست اول

مستعمل

و خلاصه هر چی دارین خریداریم!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 14:24  توسط آدمیزاد 

حالم یه جوریه

میخندم!

جدی جدی ها!

به زور نیس! جدی خنده م میگیره

ولی ته دلم آشوبه

وحشتناک!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 17:4  توسط آدمیزاد 

Yahoo Online Status Indicator