میخواستم زمستون بمونه و بهار نیاد
ولی امسال همه چی رو ول کردم تا بره
بره و هر چقدر که دوس داره بهار شه
من اینجا
تو دل خودم
یه زمستون دارم
یه زمستون سرد و سفید
از شب تا صبح در کابوس هایم آه میکشد
...
بعضی ها مهربانند
بعضی ها از روی حماقت مهربانند!
ما شده ایم شوهر بیوه زنان
و پدر یتیمان!
بگویید عید امسال برود سال دیگر بیاید
پ.ن: کسی از استاد کوچولو خبری دارد؟!
اینو یادته؟
اين گربه گنده گرده مونده برده خورده نمرده....
اون گربه گنده گرده مونده برده خورده مرده!
![]()
بر همش زدی و باز آتش گرفتم!
حرفی نیست
در این سرما کمی گرم شدم
میگوید اینطور راحتم
و فکر میکنم من چگونه راحتم؟!!!!
هنوز هم تعریفی از راحت بودنم ندارم
مثل خیلی چیز های دیگر که تعریف ندارند
ـ کمی دیر فهمیدم، ولی بالاخره فهمیدم! ـ
حوصله ی توضیحشونو ندارم، ولی نتایج خوبین!
یعنی فکر کنم به درد بخور باشن! سعی میکنم استفاده کنم ازشون!!!
همیشه فکری هست که این کلاف سر در گم مغزت را بیشتر در هم بتند
همیشه بغضی هست که گلویت را بفشرد
همیشه
همیشه
همیشه
نهراسید که اینجا دارالمجانین نیست
من هم نه مجنونم نه لیلی
روانی هم نیستم
فقط کمی خسته ام
که با یک مشت و مال حسابی حالم کاملا جا می آید!!!
همین!!! ![]()
که نه من کلمه ای برای گفتن دارم
نه تو کلمه ای برای تسلی
رو دلم دریل گذاشتن
دل و رودمو دارن اره میکنن
پ.ن: فکر کنم جعبه ابزارو که گم شده بود من قورت دادم!
و از درد معده ش بره تو چشاش،
بهتر از اینه که تو حموم غرق خون پیداش کنن
پ.ن: انگار تو دلم دارن تخمه برشته میکنن
شایدم آجیل عیده
فکر کنم همش سوخته باشه
چه بهتر
ولی یک لحظه مکث میکنم
مگر دیگر حالی هم مانده؟!
ته دلم آشوب ست
آرام و قرار ندارم
و این نق زدن های تو...
کلافه ام کرده
تا به حال نق خودت را میزدی فقط
حالا من شده ام موضوعت!
باورم کن
آنقدر که باید خودم آشفته هستم
تو دیگر دامنش نزن
یک ماه ست آرزوی خوابی بی کابوس به دلم مانده
در حسرت یک رویا
رویا هم نه
اصلا هیچ نبینم
بیهوش شوم شاید
گمانت اینجا چه میکنم؟
خوش میگذرد؟
نه
فقط میخواهم خودم را گم کنم اینجا
آشفتگیم را فراموش کنم قدری
آرام ندارم
پ.ن: باید قدری روتینم را بر هم زنم به گمانم!
فردا را به گونه ی دیگری میزییم!
باشد که مقبول افتد
پ.ن: ثبات؟
من؟
شوخی میکنی!!!
حال من ثبات نداره!
در اوج افسردگی یه نکته ی مضحک از لایه های مغزم نشت میکنه و نیشمو تا بنا گوش باز مینکه!!!
کنار خیابون نشسته بود
با اون چشاش زل زد تو چشامو...
دیروز باز دیدمش
بزرگتر شده بود
ولی اون فرشته تو چشاش نبود
از نگاهش ترسیدم
پ.ن: لینک
همونقدر شور
همونقدر تلخ
همونقدر مواج
پس چرا هیچ مرغ دریایی بالای سرم نیست؟
این کتاب به نوعی طلسم شده! دو بار شروع کردم به خوندنش و هر دو بار یه جای خاص متوقف شده! ولی خیلی دلم میخواد تمومش کنم. اینو جدی میگم!!!
کلا با کتابای تاریخی حال نمیکنم. از اولشم به قصد تموم کردن شروعش نکردم! فقط توش دنبال یه چیزایی بودم که برام جالبن
صحافی کتاب افتضاح بود! اولش به شماره صفحه ها دقت نمیکردم! شدیدا گیج شده بودم! با خودم فکر میکردم که یعنی من اینقد شوتم که نمیفهمم جریان چیه؟!!! یه جا احساس کردم که هی اینو قبلا خونده بودم! و اینجا بود که فهمیدم صفحه های کتاب به شدت بر خوردن!
بر میگرده به حدود ۱۳ سال پیش! هنوز امید دارم که بخونمش
اینم مال حدود ۹ سال پیشه. حقیقتش اینه که یه خرده حوصله م سر رفت!!! ولی در اولین فرصت میخونمش! قول میدم!!!
واقعا یادم نیس چی شد که ول شد و چرا ادامش ندادم!!!
کتاب قشنگیه! میخونمش! رها نشده، فقط فرصت نکردم بخونمش
و البته کلیه کتب درسی طی این ۱۶ سال پر برکت شامل این لیست میشن، بجز کتاب دینی سال سوم دبیرستان!!! اونم صرفا به خاطر پوز زنی معلمش بود! یه بار بهم گفت تو توان خوندنشو نداری! نه که بخواد برام ایجاد انگیزه کنه ! شدیدا به من عشق میورزید!!!
اینا دیگه! میدونم به احتمال زیاد یه سری از قلم افتادن! و مسلما اگه فراموششون نکرده بودم که نصفه نیمه رها نمیشدن!
باید دعوت هم بکنم؟
کارتاژ رو هم دعوت نمیکنم چون میدونم توی هیچ فعالیت هرمی شرکت نمیکنه! ضمنا کتابای نصفه نیمش رو هم تو کتابخونه ی بلاگش قبلا اعتراف کرده!
رفتیم یه چند روزیم موندیم (البته از فرودگاه نذاشتن بریم بیرون)
ولی دیپورتم کردن!!!
حالا باز اینجا آویزونم!
پ.ن: این دری وری ها رو کی اینجا نوشته؟!!!
من که نبودم!
من این چند تا پست آخری رو تکذیب میکنم!!!
به شدت!!!
پ.ن: هنوزم تب دارم!!!
پژواک نا امیدی ست...