تبليغاتX
دنیای کوچک دیوانگی
گاهی وقتا که صبح میشه

گاهی وقتا که خورشید در میاد

گاهی وقتا که نور خورشید تو اتاق هم میتابه

گاهی وقتا که خورشید بی هوا میتابه رو صورتم

گاهی وقتا که یه لبخند بی اجازه میشینه رو لبم

...

وای که چقدر این گاهی وقتا رو دوست دارم!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 14:43  توسط آدمیزاد 

خب حالا که چی؟

گیرم من حالم بده

تو هم باید بغ کنی بشینی ور دلم؟

میمیری یه کاری کنی من خوب شم؟

جونت در میاد یه کلمه ی محبت آمیز

نه اصلا یه کلمه ی امیدوار کننده

نه اصلا نخواستم

اون قیافه ی مادر مرده ها رو به خودت نگیر! 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:21  توسط آدمیزاد 

یه تبر دستم گرفتم و

با قساوت تموم دارم خودمو تیکه تیکه میکنم

پر از بغضم

پر از هق هق گریه م

ولی دیگه هیچ اشکی در کار نیست

دارم نفس کم میارم

میگی فکرم مریضه؟

میگی دیوونه شدم؟

میگی افسرده شدم؟

میگی زیادی نق میزنم؟

هر چی دوس داری بگو!

من که نمیشناسمت

تو هم نمیشناسیم

حتی خودمم دیگه نمیشناسم خودمو

این که میگم گم شدم شعر نیست

یا یه نثر تازه نیست

یه حس تازه ست که خیلیم واقعیه

آره!

دارم خودمو نابود میکنم

خوب اینو میفهمم

ولی کاری از دستم بر نمیاد

قدرت اینو ندارم که اون تبر رو از دستم بگیرم

میگی فکرم مریضه؟

آره

خیلی مریضه

خودمم مریضم

خودمم مریضم

از سر تا پا

روحم تاولای چرکی زده

قلبم ورم کرده و داره میپوسه

چشام سرخ و متورم شدن، همه چی رو پر از مه میبینن

پ.ن:

       مادر بزرگ

       گم کرده ام در هیاهوی شهر

       آن نظر بند سبز را

       که در کودکی بسته بودی به بازوی من

       من چشم خورده ام

       من تکه تکه از دست رفته ام

       در روز روز زندگانیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 11:54  توسط آدمیزاد 

گم شدم

پشت آنهمه کلمه

پشت آنهمه هیاهو

...

دستم در دستی آشنا بود

از کوچه پس کوچه های تاریک رهانیدم

ولی...

روزی در میان مستی و خواب دستم از دستش جدا شد

بر زمین افتادم

               و رفت

بر برفاب خیابان گم شدم

                              و رفت

نگاهش در دودی غلیظ گم شد

دستهایم در میان برف یخ زد

کوچه ی قدم هایش را گم کردم

و هر چه بیشتر نگاهم مسیر گامهایش را پیمود

کمتر قدمهایش را بر کوچه ی برف و گل دیدم

در غوغای آنهمه کلمه صدایم را نشنید

گم شدم

محو شدم در بارش برف

و او برگشت

               به پاییز دل انگیزش

و من ماندم

              میان برفاب خیابان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 12:43  توسط آدمیزاد 

این روزا شدم اشک و آه برا خودم

و یه نقاب لبخند برا اهل خونه

هیشکی نیس منو از این حال در بیاره؟

یکی که دستامو تو دستاش بگیره برا یه لحظه فقط

یکی که شونه شو بهم تعارف کنه فقط برا یه بغض

یکی که پیشم بشینه قد یه لبخند

هیشکی نیس

هیشکی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 17:4  توسط آدمیزاد 

بعضی وقتا

بعضی آدما

(آدمای خیلی دوست داشتنی حتی)

رنگ تکرار میگیرن

و این یعنی خیلی بد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 16:25  توسط آدمیزاد 

دلکم پر از بغضه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 14:52  توسط آدمیزاد 

از اونجایی که خب دلیل نمیشه

از اونجایی که چندش درمون نداره

از اونجایی که حوصله امتحان کردنو ندارم

از اونجایی که تازه اینجا رو پیدا کردی

از اونجایی که نمیخوام خفه خون بگیرم

از اونجایی که غرغرامو دوست داری

...

از اونجایی که جای دیگه ندارم برا خودم

به غر غر و نق نقم ادامه میدم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 14:43  توسط آدمیزاد 

اه

چه چندش آور شدم!

هی میام اینجا نق میزنم و غر  میزنم و حال ملتو به هم میزنم

باشه!

تا خوب نشدم دیگه اینورا پیدام نمیشه!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 22:21  توسط آدمیزاد 

شیرینی ندارم که

اشکال نداره

به جای شیرینی قهوه رو با بغض میخورم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 16:31  توسط آدمیزاد 

گاهی بعضی چیزا

تداعی کننده ی یه سری احساسا

خاطره ها

و حتی آدم هان

و گاهی این تداعی ها علیرغم خوشایند بودنشون

چیزایی رو درون آدم زنده میکنن

که با هزار مکافات تلاش عبثی کردی که لای شاخ و برگای ذهنت پنهانشون کنی

 

یه چیزایی رو نمیشه از زندگی حذف کرد فقط به این جرم که تداعی کننده ی یه سری محکوم به فراموشی هان.

باید سعی کرد که تداعی ها رو ازشون جدا کرد

باید سعی کرد که اون چیزها رو از نو شناخت

بدون وابستگی

از یه دیدگاه دیگه

 

پ.ن: ولی در صورتیکه آدمیزاد کرم داشته باشه

        و در ضمیر نیمه خود آگاهش (و شایدم خود آگاهشه و به رو خودش نمیاره!)

        این تداعی ها رو بخواد چی؟

        هیچی دیگه!

        تا ابد باقی میمونن و

        دست میلرزه

        و واژه ها محو میشن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 0:16  توسط آدمیزاد 

چه خوب بود هر از گاهی خواسته هامونو مرور میکردیم و

حساب دوست داشتنی ها و هوس ها رو از هم سوا میکردیم

 

پ.ن: شایدم باید دوست داشتنی هامونو مرور کنیم و

        حساب خواسته ها و هوس ها رو از هم سوا کنیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 22:14  توسط آدمیزاد 

گاهی وقتا درد جسم خوبه!

هر چی بیشترم باشه بهتره

کمتر فرصت میکنی به فکرای پریشونت بها بدی و

توی ذهن آشفته ت نشخوارشون کنی

پ.ن: خدا جون غلط کردم! همون فکرای آشفتمو میخوام

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 23:30  توسط آدمیزاد 

درخت اقاقیای توی کوچه گل داده

ولی بارونی نیست که توی شاخه هاش بپیچه

به جاش

باد که میاد

بوی گلا رو میاره سمت پنجره

هوا گرم شده

میشه باز شبا لب پنجره نشست

شب

بوی اقاقیا

یه آسمون پر ستاره

و خیلی چیزای خوب دیگه

که فقط وقت نشستن تو قاب پنجره پیدا میشن

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:40  توسط آدمیزاد 

شاید آخرش یه روز که دارم از این شاخه به یه شاخه ی دیگه میپرم

پام بلغزه، بیفتم و سرم به سنگ بخوره

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 18:16  توسط آدمیزاد 

امروز خبرشو خوندم

تو یه ایمیل

یکی از بهترین استادام

یکی از معدود استادایی که سر کلاسش لذت میبردم

که برام عزیز بود

برام قابل احترام بود

خودکشی کرد

نبودنش نیست که آزارم میده

مدت ها بود ندیده بودمش

چیزی که آزارم میده رنجیه که تو این مدت کشیده

رنجی که یه مرد رو به جایی میرسونه که نبودن رو انتخاب کنه

تنهایی

تنها موندن

تنها شدن

تا جایی که حتی بچه هاش تنها بذارنش

و برن

نمیدونم تاوان کدوم گناهشو میداد

نمیخوامم بدونم

ولی چیزی که میدونم اینه که من و تو اونقدری نیستیم که بتونیم اینقدر سنگین کسی رو مجازات کنیم

من و تو اونی نیستیم که اجازه داشته باشیم کسی رو قضاوت کنیم

نمیدونم من زیادی رقیق القلب شدم

یا...

شاید بغض این چند وقته که به این بهونه ترکید

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 12:26  توسط آدمیزاد 

نه فهمیدم چی شد که اومدی

نه فهمیدم چی شد که رفتی

ولی بین این دوتا برزخ

بهشتی بود

که هنوز از یاد شرابشم مست میشم

مثه یه واحه وسط یه کویر

مثه یه بید که از رقص شاخه هاش مست میشی

به شاخه های همون بید قسم...

اه

خدا لعنتت...

خدا لعنتم کنه

پ.ن: نفسم تو سینه سنگینی میکنه

پ.ن: دلم آغوش بی دغدغه میخواد

        آغوش پر دغدغه ت هم برام عزیزه!

پ.ن: فراموش کردن یعنی عادت به نبودن

        من اهل عادت نیستم

پ.ن: به کسی چه؟!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 20:37  توسط آدمیزاد 

کسی که زخم نداره

یا خیلی خوش شانسه

یا خیلی احمق!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 22:38  توسط آدمیزاد 

نشستم فیلم ببینم که مثلا خیر سرم هوایی عوض کنم

آخه سنتوری هم شد فیلم برا هوا عوض کردن؟

...

همه اینا به کنار

نمیشد دست کم اسم این دخترک هانیه نباشه؟!

هانیه

هانیه

هانیه

هانیه! دلم برات تنگ شده الاغ

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 12:23  توسط آدمیزاد 

همه رفتنین

دیر و زود داره، سوخت و سوز نداره

آخرشم خودت می مونی و حوضت

یه حوض لجن گرفته

بدون ماهی

بدون سایه ی هیچ بید مجنونی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 20:54  توسط آدمیزاد 

Yahoo Online Status Indicator