تبليغاتX
دنیای کوچک دیوانگی
تو فقط پتک رو دستم دادی

هر کی گفته دروغ گفته

تو هیچ چیز رو نشکستی

فقط سخاوتمندانه پتک رو دستم دادی

...

ترکای وجودمو زیر انگشتام لمس میکنم

تا متلاشی شدن کامل چیزی نمونده

فقط چند تا نفس

اگه دووم بیارم...

تیکه های متلاشی شده رو یه جای دور زیر یه بید مجنون چال میکنم

جایی که هیچ گذارت بهش نیفته

که مبادا بگیرد دامنت گردم...

پ.ن:

        حس بدیه

        به درد هیچ کاری نخوردن

        به درد هیچ کسی نخوردن

        اون از درس

        اون از کار

        اینم از رفاقت

        فک میکنی نمیبینم همه دارن ازم دور میشن

        خسته شون کردم

        حقم دارن

پ.ن:

        آرامش خواسته بودم

        بهم داد

        ولی یه آرامش خاکستری

پ.ن:

        ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:16  توسط آدمیزاد 

بازی به دعوت یکی که هنوز میخنده

زندگی تو ۶ کلمه

تولد، تنهایی، عشق، آمیزش، آفرینندگی، مرگ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:43  توسط آدمیزاد 

آدما قصه ی تکراری همدیگه ان

بعضی تلخ تر

بعضی شیرین تر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:19  توسط آدمیزاد 

رفتم دکتر گفتم

ضرباهنگ قلبم منظمه

نفسام عمیق و بدون خشه

مایع گرم و لزج توی رگام صاف و خوشرنگه

دکتر گفت به زندگی مزمن و مرگ مادر زاد دچارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:6  توسط آدمیزاد 

گل های اقاقیا که تمام شود

بهار هم تمام می شود

خیلی وقت ست که بهار از اینجا گذشته

در این بی فصلی باز به زمستان برگشته ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:30  توسط آدمیزاد 

نمی دونم من تو گلوی زندگی گیر کردم

یا زندگی تو گلوی من

 

فقط میدونم که یکیمون باید یه تکونی به خودش بده و اون یکی رو بالا بیاره!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:3  توسط آدمیزاد 

رنگ و بوی آسمون گرفتم!

اونم آسمون بهار

چه شود!

ابر و بارون و طوفان و رگبار و آفتاب قر و قاطی شده!

فصل قحطی بود آخه؟

قربون همون زمستون!

کاش همش زمستون بود

همش سرد بود

پای شومینه یه چی میخوردیم گـــــــــرم میشدیم!

شومینه هم نبود نبود

تو حیاط تو یه پیت حلبی آتیش روشن میکردیم

می شستیم کنارش یه چی میخوردیم گـــــــــرم میشدیم!

بعد...

بعدش چی؟

اه! تنهایی رویا بافتن حال نمیده!

تو دل این بهار زمستون کجا بود؟

شومینه کجا بود؟

پیت حلبی کجا بود؟

یه چی که بخوری گرم شی کجا بود؟

از همه اینا گذشته

با کی میخوای همه این کارا رو بکنی؟!

پا شو

پا شو تو رویا نبافی بهتره!

گند زدی به هر چی رویا بود!

تو باس بری همون جک گلابیا رو تعریف کنی!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:2  توسط آدمیزاد 

یه روز یه کامیون گلابی داشته تو جاده میرفته

یه دفعه میفته تو دست انداز و

یکی از گلابیا میفته وسط جاده!

بر می گرده به کامیون نگاه میکنه میگه:

گلابیاااااااااااااااااااااااا گلابیااااااااااااااااااااااااااا !

گلابیا میگن:

گلابــــــــــــــــــی گلابــــــــــــــــــــــــــــی !

ماشین دورتر میشه صداشون ضعیف تر میشه

گلابی میگه:

گلابیاااا گلابیااااااااااااااااااا

گلابیا میگن:

گلابـــــــــــی گلابــــــــــــــــــی !

باز ماشین دورتر میشه

گلابی میگه:

گلابیاااااااااا گلابیاااااااااااااااااااااااااااااااااا

اما دیگه صدای گلابیا به گلابی نمی رسیده!

گلابیا موبایل راننده رو میگیرن زنگ میزنن به موبایل گلابی

اما چه فایده که گلابی ایرانسل داشته و تو جاده آنتن نمی داده!

اما گلابی یکیو پیدا کرد که خط دولتی داشت

زنگ زد به راننده و گفت گوشی رو بده به گلابیا

گفت:

الو گلابیااااااااااااااااا گلابیااااااااااااااااااااااااااا

گلابیا میگن:

گلابـــــــــــی گلابـــــــــــی!

پ.ن:

      گفتم حال و هوای اینجا یکم عوض شه!

پ.ن:

      برگرفته از آف یکی از دوستان! متاسفانه  فعلا منبع دقیقتری از این شاهکار ادبی در دست نیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:50  توسط آدمیزاد 

چرا باید اونقدر سخت خودمون رو تو قید و بند بذاریم

که آخرش مجبور شیم با یه طغیان

با یه طوفان

همش رو بشکنیم

طوفانی که خیلی چیزای دیگه رو هم با خودش میبره

اینجوری نیگام نکن

من فقط نمیخوام اسیر طوفان باشم

همین

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:0  توسط آدمیزاد 

رفتم از بقالی چند تا قوطی رنگ خریدم که زندگیمو رنگ بزنم

حالا چرا از بقالی؟

چون رنگ مجاز خوراکی با ماندگاری طولانی! میخواستم

که هر وقت دلم خواست بتونم بهش ناخونک بزنم

هر وقتم لجم گرفت بتونم گازش بگیرم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:1  توسط آدمیزاد 

می ترسم

از خیلی چیزا

از خودم بیشتر

مطمئن نیستم

از خیلی چیزا

از خودم بیشتر

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 17:11  توسط آدمیزاد 

بی تاب گذر لحظه ها شده ام

میخواهم روز ها و شب ها پی در پی یکدگر را ببلعند

چرخ با تمام سرعت بگردد

یک سال دو سال سه سال

سال ها بگذرد

تا مگر غبارشان بر خاطرم بنشیند و همه چیز کمرنگ شود

این گونه شاید حل شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:18  توسط آدمیزاد 

سرم پر از فوته

رگام پر از تف

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:51  توسط آدمیزاد 

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

میخواستم تو این گلدون گلایی بذارم که هیچ وقت پژمرده نشن

غافل از اینکه خودم ترک خوردم

خودم پژمردم

چه خوش خیال بودم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:16  توسط آدمیزاد 

حرف شکست عشقی نیست!

میدانم چیزی شکسته،

ولی اتفاق بد تر از بد اینست

که نمیدانم چه چیز.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:43  توسط آدمیزاد 

دلم یکی از این مادربزرگای تو فیلما میخواد

که میشه سر گذاشت رو دامنشونو زار زار گریه کرد

که دست میکشن تو موهای آدمو لبخندای مهربون دل پر کن میزنن

دلم مادر بزرگ میخواد

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:46  توسط آدمیزاد 

و آخرین دیدار مرثیه ی عاشقانه مان بود

نگاهت که بر نگاهم لغزید رنگ غربت داشت

و گامهایت که همسویم نبودند آهنگ رفتن

و من بی تاب ماندن

صبحدمان دست بر گیسویم و بوسه بر گونه ام نهادی

                                                                    و رفتی

آن کاسه ی آب بر طاقچه ماند

آنقدر محو رفتنت بودم

و آنقدر بی تاب نگاهت

                        -که شاید برگردد-

که از یاد بردم بر جای پایت آب بریزم

                                             که برگردی

فقط اشک شور ریختم بر آن جای پا

می دانم

      می دانم آمدنی از آن نمی روید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:12  توسط آدمیزاد 

Yahoo Online Status Indicator