تبليغاتX
دنیای کوچک دیوانگی
حلقه های نیست شده را شمردم

۴۹ حلقه

۴۹ بار در پایت افتادم

۴۹ بار چرخ زنان بر خاکی افتادم که بوی قدم هایت را میداد

و تو یکبار

فقط یکبار

             به همه ی آنچه که بودش بودنم را جلا میداد

             به همه آنچه که نوایش آهنگ زندگیم بود

             به همه ی آنچه که من بود

گند زدی

با یک دوستت دارم ساده!

به همین سادگی!

ولی هنوز هم در اعماق دلکم کسی ست

که نواهای بودنت را عاشقانه میخواند

بودن عارفانه ات را به سماع مینشیند

لیک

چه تلخ ست دانستن آنکه بر نمیگردند روزهای سماع ناب و عاشقانه مان

هرگز آن نمیشوی که بودی

دیگر هرگز عشق ماوراییم نمیشوی

هذیان میگویم عشق من

هذیان میگویم بت شکسته ی من

هیچ اشک چشمی را دیگر توان یکی کردن تکه های شکسته ات نیست ابراهیم من

ابراهیمی که خودت بت بودی و به شکست خویش برخاستی

تب دارم پیامبرم

تب دارم

دو سال و نه ماه و شانزده روز ست که تب دارم فانوس من

آتش سینه ات به من دادی و هنوز از آن میسوزم

عاشق باش و سر مست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 13:32  توسط آدمیزاد 

نقطه های معرفت را میشماری و میگویی

- بیش از هزار نقطه دارد!

نه عزیز من!

آنها که شمردی نقطه نیستند

هزاره ی غبار ست که بر معرفتت نشسته!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 16:28  توسط آدمیزاد 

- ناراحتی؟

- نه!

- هممم خوبه

پ.ن: کلافه؟ داغون؟ عصبانی؟ دلتنگ؟

        نه! نه! نه!

       حالم بیخودی میکنه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 22:10  توسط آدمیزاد 

خوب میدونم این عیب بزرگیه

که تو اوج به هم ریختگی هم میتونم بخندم

همینه که طرفم با یه نگاه بهت زده میگه:

د! چت شد یهو؟ تو که تا یه دقیقه پیش داشتی میخندیدی!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 11:3  توسط آدمیزاد 

دنیای کوچک دیوانگیم دارد رشد میکند

هم ابعادش

هم دیوانگیش

با این حال همیشه کوچک است

...

پ.ن: کوچک زیباست

        کوچک بزرگ است

        ...

       

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 12:57  توسط آدمیزاد 

برای هدیه ی تولدت

تنها باید به بوسه ای که دست نسیم می سپرم قناعت کنم

پ.ن: این هم هدیه ی حافظ:

        دل از من برد و روی از من نهان کرد      خدا را با که این بازی توان کرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 0:28  توسط آدمیزاد 

ساعت چهار و پنجاه و پنج دقیقه ی صبح

...

نه که دیگر دلم نخواهد

نه

فقط دلم را افسار زده ام

صبحت به خیر را دست نسیم صبح سپردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 15:4  توسط آدمیزاد 

شاید هم فقط عادت یا فضولی باشد

ولی من دوست تر دارم بگذارمش به حساب معرفت یا چیزی از این دست!!!

با خود توام! دوستی که نیامده رفتی!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 20:10  توسط آدمیزاد 

Yahoo Online Status Indicator