۴۹ حلقه
۴۹ بار در پایت افتادم
۴۹ بار چرخ زنان بر خاکی افتادم که بوی قدم هایت را میداد
و تو یکبار
فقط یکبار
به همه ی آنچه که بودش بودنم را جلا میداد
به همه آنچه که نوایش آهنگ زندگیم بود
به همه ی آنچه که من بود
گند زدی
با یک دوستت دارم ساده!
به همین سادگی!
ولی هنوز هم در اعماق دلکم کسی ست
که نواهای بودنت را عاشقانه میخواند
بودن عارفانه ات را به سماع مینشیند
لیک
چه تلخ ست دانستن آنکه بر نمیگردند روزهای سماع ناب و عاشقانه مان
هرگز آن نمیشوی که بودی
دیگر هرگز عشق ماوراییم نمیشوی
هذیان میگویم عشق من
هذیان میگویم بت شکسته ی من
هیچ اشک چشمی را دیگر توان یکی کردن تکه های شکسته ات نیست ابراهیم من
ابراهیمی که خودت بت بودی و به شکست خویش برخاستی
تب دارم پیامبرم
تب دارم
دو سال و نه ماه و شانزده روز ست که تب دارم فانوس من
آتش سینه ات به من دادی و هنوز از آن میسوزم
عاشق باش و سر مست
- بیش از هزار نقطه دارد!
نه عزیز من!
آنها که شمردی نقطه نیستند
هزاره ی غبار ست که بر معرفتت نشسته!
- نه! ![]()
- هممم خوبه ![]()
پ.ن: کلافه؟ داغون؟ عصبانی؟ دلتنگ؟
نه! نه! نه!
حالم بیخودی میکنه
که تو اوج به هم ریختگی هم میتونم بخندم
همینه که طرفم با یه نگاه بهت زده میگه:
د! چت شد یهو؟ تو که تا یه دقیقه پیش داشتی میخندیدی!!!
هم ابعادش
هم دیوانگیش
با این حال همیشه کوچک است
...
پ.ن: کوچک زیباست
کوچک بزرگ است
...
![]()
تنها باید به بوسه ای که دست نسیم می سپرم قناعت کنم
پ.ن: این هم هدیه ی حافظ:
دل از من برد و روی از من نهان کرد خدا را با که این بازی توان کرد...
...
نه که دیگر دلم نخواهد
نه
فقط دلم را افسار زده ام
صبحت به خیر را دست نسیم صبح سپردم
ولی من دوست تر دارم بگذارمش به حساب معرفت یا چیزی از این دست!!!
با خود توام! دوستی که نیامده رفتی!!!