تبليغاتX
دنیای کوچک دیوانگی
شب قدری چنین عزیز و شریف

با تو تا روز خفتنم هوس است

 

پ.ن: فکر بالای ۱۸ نکنید! ضمیر "تو" اشاره دارد به بالش صورتیمان!!!

 

پریشان نامه: راه فرار و آرامشم بود،

                  ندانسته بن بستش کردی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 23:17  توسط آدمیزاد 

ابراهام لینکلن میگه:

چنان چه قرار باشد درختی را در مدت 6 ساعت قطع کنم، 4 ساعت نخست آنرا صرف تیز کردن تبر خواهم کرد.

 

خب! من که 6 ساعت وقت ندارم!

اوه! من که تبر ندارم!!

هییییییی! من که اصلاً نمی خوام درخت قطع کنم!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 12:11  توسط آدمیزاد 

فکری که چون پیچکی بالا می رود از اندام های ذهن

ذره ذره شیره ی جانش را می مکد

و عاقبت...

فلج میکند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 0:13  توسط آدمیزاد 

لعنت بر کسی که اینجا آشغال بریزد

 

پ.ن: حس میکنم خنگ شدم کمی!!!

       

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 0:30  توسط آدمیزاد 

اسب های سرکش شیفتگی را افسار بزن

مبادا در کوی دوست سر به شیدایی بر آرند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 15:28  توسط آدمیزاد 

گاه چه دشوار ست اسم و رسم ها را نا دیده گرفتن

گاه چه دشوار ست قضاوت نکردن

و با پیش داوری نگاه نکردن!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 17:42  توسط آدمیزاد 

گاهی کلامی در گیرت میکند

و ایضا خیالی... گاهی

آشفته ات میکند و پریشان

به در و دیوار ذهن و قلب میکوبد که مرا دریاب

که درمانم کن

که به دادم برس و به ثمرم نشان

فکر و خیال دیگری در ذهنت آرام نمیگیرد

خودت هم چون سپندی بر آتش، قرار نداری

یک کلام

پراکنده میشوی!

نه با یک فکر و نه با یک خیال

که سر را رویایی ست و دل را سودایی

...

پراکنده ام

به زلف پریشانت مجموعم کن

...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 15:11  توسط آدمیزاد 

در میان هر سیب، دانه هایی محدود

در دل هر دانه، سیب ها نا محدود

چیستانیست عجیب

دانه باشم یا سیب...


درخت باش

مادر میوه ها

و بلندای آرزوی دانه ها

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 16:46  توسط آدمیزاد 

خواستی که بی پرده بگویم

از شوق آمیخته به ترسی که هر لحظه وجودم را سست میکرد

و از سرگیجه ای که هر بار ترس را سرکوب میکرد

لب هایت که برو را هجی کرد گویی فرمانی انکار ناپذیر بود

بی هیچ شکی رفتم

ولی بی پرده بگویم

در آن تاریکی که نشستم حس بره ای را داشتم که خود به قربانگاه رفته

ولی تو هیچ شباهتی نداشتی به خدایی که قربانی بگیرد

یا جلادی که قربانی تقدیم کند

نه حتی کوچک ترین شباهتی به گرگ قصه ها

تو همان بودی که در روشنایی بودی

...

و بودنت آرامم کرد...

 

تپش های قلبم را نشنیدی شاید و برق چشمهایم را

که حال این چنین شرح بی پرده میخواهی

چشمهایم بر نگاهت هیچ گاه پرده نکشید

هرچه بود را میتوانستی به فریاد درونشان بخوانی

آنجا هم که نگاه گنگ بود، کلام گویا بود

گویا همچون فریاد های دیوانه ای مست

...

میخواستمت در آن لحظه

خواستن به معنای تمنای هر رگ!

 

پ.ن: بی پرده بگویم

        حسرت سر بر شانه ات گذاشتن به دلم ماند!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 22:5  توسط آدمیزاد 

بیا و این شبهای بدون ماه را، شب های بدون خواب را

برایم بخوان

بیا و برایم تا سپیده ی صبح فلسفه بباف

همان ها که ماه را نصف میکردند، قسم میخورم به هیچ کدامشان نخندم

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 23:18  توسط آدمیزاد 

اطلاعیه!

خانم یا آقای (احیانا خانم) صدای آشنا!

عزیزم داری اشتباهی برا من کامنت میذاری!!!

برات آف هم گذاشتم، ولی ظاهرا چک نمیکنی!

اون بیچاره یی که منتظره ازت خبری بشنوه دق کرد!!!

مرد از نگرانی! دِ حواستو جمع کن!!!

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 11:29  توسط آدمیزاد 

آهای بلبل جان!

تو که پاک خرابمان کردی!

گفتم بهار بخوان

نه هجر روی گل!

 

پ.ن: بلبل جان!

        با این مستیت حالمان را ترکاندی!

پ.ن: شراب تلخ بیاورید که میخواهیم بلبلمان را سر حال آوریم!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 23:36  توسط آدمیزاد 

آهای بلبل مست

بخوان

دلم هوای بهار کرده

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 18:5  توسط آدمیزاد 

Yahoo Online Status Indicator