مرا میان خطوط هرز رفته بیاب
میان کاغذ سفیدهای ته دفتر های آخر سال که همیشه میماندند برای روز مبادا
مرا میان خمیازه ی کشدار روز مبادا بیاب
من از خودم کم شده ام
هیچم
هیچیم و ز هیچ چیزی کم
مرا دریاب قاصد سپید صبح
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 22:29 توسط آدمیزاد
|
جایی میان این هزار توی نفرین شده خود را جا گذاشته ام
جایی میان کوچه پس کوچه هایش
میان عبور من تا ما
جایی میان هجاهای عبور جا مانده ام
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 20:55 توسط آدمیزاد
|
باز هم عنوان گویا ست به قدر کفایت!
پ.ن: آنچه مي دهد رحمت است
و آنچه مي گيرد حكمت
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 21:29 توسط آدمیزاد
|
خنجر فولادی در دستم
چشمها آماده،
رها کنم دل را؟
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 22:16 توسط آدمیزاد
|
عنوان به قدر کافی گویا هست
دیگه متن نمیخواد
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 21:57 توسط آدمیزاد
|
باران بارید
ماهی ها رو به احتضارند
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 22:50 توسط آدمیزاد
|
جمله ی ناتمام را نقطه می گذارم
سر خطی در کار نیست
پشت به نقطه می نشینم
فارغ از گذشته و آینده
حال را دود می کنم
+
نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 0:9 توسط آدمیزاد
|
تو گمان ببر که ما را درد عشقی عارض گشته ست
و از بیم غضب معشوق جرات بر زبان آوردن نداریم!
+
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 1:0 توسط آدمیزاد
|