پشت کوه های بلند مانده اند
...
تو بالای کوه بایست
و من پایین کوه
در دشت باز
و هر دو تنهاییمان را فریاد میکنیم
کتری را روی گاز گذاشته و رفتیم پی کارمان
وقتی برگشتیم به جای کتری یک گوی سرخ رنگ روی گاز بود!
یادم رفته بود آب تو کتری بریزم!!!!
که این شب و روزها را حواله اش کنی
مردمک چشمانت
و من قطره ی سرگردان سیلاب نگاهت
بیمناک فرو غلتیدن
به ناله ی آهی
میان آینه ی ترک خورده
هزاران من خفته ست
هر یک به خون خیالی آغشته
بیش از اندازه دور از واقعیت میداندش
تنها شستشوی چشم های سهراب را می پسندد
تفکر دینامیک چیزی بود که مرا به آن فرا می خواند
و کفش های اسپرتی که تحسین شدند به سبب راحتی
که وسیله ی تفکر دینامیکند
و پله هایی که ارجح بودند به نوع برقیشان
میوه فروشی که لبخند میزد
و لبخندش تازه تر از میوه هایش بود
پ.ن: از تجریش تا راه آهن را سینه خیز برویم؟
دیگر حتی نمیخواهم که ببارد
زیر نم نم تابشت حمام میگیرم!
جاده ام پر از میخ شده!
و سخت خوشایند
دو دایره ی تو خالی گاه چه شوقی با خود می آورند!
شاید هنوز هم میتوان اتفاق های خوب ساخت
حتی از دو دایره ی تو خالی
كه من اينچنينم
اينچنين رها از مرزهاي بودن
اينچنين فارغ از ديوارهاي قانون
و تو ميداني
هر بار كه محصور بندهاي بايد و نبايد ها شده ام
چه ديوانه وار سر به عصيان بر داشته ام
...
بگذار در آسمان خود پرواز كنم
و دشتي باز
روحم را در مشت گرفته بودم
و با تمام توان مي دويدم
دردي فلج كننده در پاهايم پيچيد
زمين خوردم
و رويا شكست
مشت باز كردم
تنها چند قطره ي خون از فشار ناخن ها بر كف دست
رنگ سرخ و زردش در این زمستان سرد
هوای آتش گرم هیزم دارد
و لبخند مهربان میمونک چی توز
در این نا مهربانی ها
عجیب دلگرم کننده ست!
جز در موارد انگشت شماری
دیگه پفک نخوردم!
پ.ن: کیبوردم خل شده!
پ و گ رو دوبار باید تایپ کنم تا بگیره
بعد باس یکیشو پاک کنم!
هی نقشه میکشی براشون
هی تو دلت قند آب میشه
...
و هی هیچ کدوم اتفاق نمیفتن!
و تو هر بار بیشتر باور میکنی که هیچ اتفاق خوبی قرار نیست بیفته!
و میمانی که در کدام یک سکنی گزینی
...
تعادل را بیاب در تعامل این دو