در ميرود از سرانگشتانم
گاهي به مثابه سنگيني حجمي استخوان خرد كن است
من آدميزاد بديم
حتي يه كاكتوسم نتونست تحملم كنه
حتي يه كار كوچيك
خيلي كوچيك
و با تمام وجودت ميدوني كه نبايد هيچ كاري بكني
حتي يه كار كوچيك
خيلي كوچيك
همین
پ.ن: بعضی روزها شب هم نیستند
و بگو منی که همیشه بافتنی های کلاس های حرفه ام دست بوس مادر بود
چگونه بافتن آموخته ام
آنهم چنین بافتنی های کشبافی
رویاها کش می آیند
مرز خواب و بیداری هم نمیشناسند
گاهی باید کلی فسفر بسوزانم تا بفهمم که فلان اتفاق در خواب افتاده یا در بیداری
خلاصه الان که در حال نوشتنم مطمئن نیستم که تا چند ساعت دیگر تازه میخواهم بروم بخوابم
یا قرار است از خواب بیدار شوم