تنها می دانم دیگر نه در آینه می یابمش
نه در پرسه های بیگاه شبانه
میان کوچه های خیال
پ.ن: شاید یکی از درد های بزرگ شدن همین گم کردن ها باشد!!!
پ.ن: یادم باشه همیشه شبای مهتابی سفر کنم
که آدما یه معصومیتی دارن
که ذره ذره
و گاهی ناگهان
از دسش می دن.
راس می گفت
خیلی راس می گفت
که گاهی فقط دهنتو میبندن و
لبخند تلخ زورکی به پهنای صورت میکشن رو لبات
و نگاهم روی دیوار خالی جا می ماند
دیوار فرو می ریزد
و نگاهم آواره ی آوار دیوار می شود
پ.ن: هی آدمیزاد!
هر جا هم که بری
شانست زودتر از خودت اونجاس!
پ.ن: شکرت خدا جون