تبليغاتX
دنیای کوچک دیوانگی
چی میشه که گاهی آدمیزاد یهو اینجوری زندگیشو به گند میکشه؟؟؟؟

و بدتر از اون تازه بعد از یه سال و اندی میفهمه

که چه گلی به سر زندگیش زده

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 0:11  توسط آدمیزاد 

خیلی گرم تر از آن است که یاد خاطرات زمستانت بیفتی

وسایل گرمایشی را منهدم می کنم

پنجره باز است

و لباس های تابستانی بر تن

کم کم رگه های سرما در تنم می پیچند

یک پتوی نازک دورم می گیرم

و یک لیوان نوشیدنی گرم در اغوش

...

یاد یک زمستان نه چندان دور

که بوی نسکافه ی داغ و شور میدهد

توی یک لیوان سبز گنده

(مامان بده یکی لیوان بنگولیمو بیاره بی زحمت)

و تصویر پر رنگ الصاق شده به آن

سه گوش بالای دیوار اتاق است

شوری زمستان را یادم نیست

که از حکایت آبان است

یا بهمن

شاید هم حکایت مداوم تابستان

مرداد داغ

...

هرچه هست

شیرین و دوست داشتنی ست!

پ.ن:

       در میانه ی معاشقه با سرما

       خاله وارد می شود!!!

       و برای حفظ خواهر زاده اش از سرما

       معشوقم را پشت پنجره می راند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 15:56  توسط آدمیزاد 

دیگه دارم عادت میکنم به عقب افتادن

یا حتی ملغی شدن اتفاقات و رویاهای خوب

باعث تخلیه ی شوق میشه

و فایده ای هم که داره اینه که

دیگه بی خود و بی جهت

از هر وعده یی سر شوق نمیام

و بی خود احساسات بروز نمیدم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 15:24  توسط آدمیزاد 

کاپشنم را

لباس های بافتنیم را

کلاه و دستکشم را

                          عاشقم

که همیشه بی دریغ تا عمق جانم را گرم می کنند

.

..

...

زمستان را عاشق ترم

که فرصت گرم شدن می دهد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 13:12  توسط آدمیزاد 

Yahoo Online Status Indicator