و بدتر از اون تازه بعد از یه سال و اندی میفهمه
که چه گلی به سر زندگیش زده
وسایل گرمایشی را منهدم می کنم
پنجره باز است
و لباس های تابستانی بر تن
کم کم رگه های سرما در تنم می پیچند
یک پتوی نازک دورم می گیرم
و یک لیوان نوشیدنی گرم در اغوش
...
یاد یک زمستان نه چندان دور
که بوی نسکافه ی داغ و شور میدهد
توی یک لیوان سبز گنده
(مامان بده یکی لیوان بنگولیمو بیاره بی زحمت)
و تصویر پر رنگ الصاق شده به آن
سه گوش بالای دیوار اتاق است
شوری زمستان را یادم نیست
که از حکایت آبان است
یا بهمن
شاید هم حکایت مداوم تابستان
مرداد داغ
...
هرچه هست
شیرین و دوست داشتنی ست!
پ.ن:
در میانه ی معاشقه با سرما
خاله وارد می شود!!!
و برای حفظ خواهر زاده اش از سرما
معشوقم را پشت پنجره می راند
یا حتی ملغی شدن اتفاقات و رویاهای خوب
باعث تخلیه ی شوق میشه
و فایده ای هم که داره اینه که
دیگه بی خود و بی جهت
از هر وعده یی سر شوق نمیام
و بی خود احساسات بروز نمیدم!!!
لباس های بافتنیم را
کلاه و دستکشم را
عاشقم
که همیشه بی دریغ تا عمق جانم را گرم می کنند
.
..
...
زمستان را عاشق ترم
که فرصت گرم شدن می دهد