خب من در اینجا رسما اعلام میکنم که
از امروز دیگه غمباد گرفتگی بسه!
دیشب خیلی داغون بودم!
اخه از چپ و راست همینجور میرسید!
ولی امروز صب که بیدار شدم دیدم دیگه حالم داره از خودم به هم میخوره
و اینکه دیگه حفظ ظاهر هم نمیتونم بکنم
دیگه همه داشتن شک میکردن که من یه مرگیم هست!
به نحوی که همه در صدد (همینجوری مینویسن؟) دلجویی بر اومده بودن و میخواستن از دلم در بیارن!
تازه فهمیدم که ای دل غافل! همه چقد در حق من جفا کرده بودن و من خنگ نفهمیده بودم!!!
خلاصه اینکه امروز صب که بیدار شدم بعد از قدری تامل و سبک سنگین کردن
به این نتیجه رسیدم که دیگه بسه!
و خوب شدم!
شادان و غزل خوانان از رخت خواب پریدم بیرون
رفتم دست و صورتم رو شستم
توی آینه کلی خودم رو مسخره کردم
سر صبحانه کلی چرت و پرت گفتم
کلی دلقک بازی در اوردم و کاملا یادم رفت که یه زمانی محزون و دلگرفته گوشه ی عزلت گزیده بودم!
تازه امروز کلی بارونم اومد
منم هی رفتم پشت بوم خیس شدم!
آخه اینجا هیشکی پایه نبود که باهام بیاد بیرون
تنهاییم... خب نمیشد دیگه!
راستش ترسیدم اگه تنهایی برم زیر بارون باز دپ شم!
شایدم نمیشدم! ولی احتیاط شرط عقله!
پس به همون پشت بوم قناعت کردم!
همینا دیگه!