40

چشاتو ریز میکنی

ابرو هات رو این ور اون ور میکنی

لب و لوچه ت رو کج و معوج میکنی

که چی؟! که یعنی داری فک میکنی؟!!!

که یعنی داری اعماق روح طرفت رو میکاوی؟!!!

درسته که میگن چشما پنجره ی روح هستن

ولی هر مگسی که نمیتونه از هر پنجره یی تو بره!

خودتو خسته نکن

این پنجره توری داره!

39

!!!

قرار بود کلی مشهور شیم، ولی حیف که گرفتنش!

این پسره رو میگم که دیشب یواشکی با گوشیش داش از عروسی فیلم میگرفت

ولی طفلی عجب کتکی خوردا!

بعدشم ۲ ساعت تو دسشویی زندونی شی!

البته جای خوبی بودا، نیازای اولیه ش برآورده میشد!

خب راستش یه خورده دلم سوخت براش

بیخیل! بگذریم

دیشب اصلا خوش نگذشت!

38

همدمم تنها سه کاکتوس کوچک ست

بی هیچ سایه یی

 

37

رفت

     و باز همون تنهایی همیشگی...

36

وقتی نبودی تنها بودم

بودنت هم جز غم و تنهایی حاصلی نداره

 

35

یه چند وقتی اصلا باهاش حال نمیکردم!

اصلا شبیه من نبود!

یه جورایی شده بود!

ولی حالا بهتر شده

روز به روز داره بهم شبیه تر میشه

هان؟

این آدمیزاد توی آینه رو میگم

34

امروز کاملا اتفاقی توی خیابون دیدمش

چنان هول هولکی مسیرم رو عوض کردم که باهاش رو برو نشم

نزدیک بود زبونم لال به دیار باقی بشتابم!


جهت رفع ابهام عرض شود که ایشون هیچ گونه نسبتی با لیلی یا لیلا خانوم ندارن!

گرچه برخی از مورخان در تشخیص هویت ایشون ظن شدید به لیلی بودنشون بردن!

ولی من در این مکان مقدس به شما تضمین کامل میدم که نچ! ایشون هیچ گونه ارتباطی با لیلی خانوم ندارن!

 

33

گاهی حال میکنم از اینکه حال دیگران رو بگیرم!

گرچه در این مواقع باید یه خرده از حال خودم مایه بذارم...

ولی خب! چاره یی نیست!


نمیشه که همیشه صورتک خندون بزنم!

خب ده سالی یه بار هم شما از دلتنگیای من ناراحت شین!!!

32

لیلا که نداشتم بماند

خودم هم از لیلا بودن ترسیدم

همین که گفت لیلایم باش

فرار کردم

لیلا بودن جرات می خواهد

که من نداشتم

انسانیت را بهانه کردم

وجدانم را

همان که روزی می خواستم به یک خروس قندی بفروشمش

خوب شد که خریداری برایش پیدا نشد

...

31

اگه منو گرفتی...

30

شاید باید خدا رو شکر کنم

که شرایط مجنون شدن برام فراهم نیست

 

29

گفتم:

همه ی اینا رو می دونم

همشونو باور دارم

ولی چرا هنوز تو این حالم؟

گفت:

باید از مرز باور جلوتر بری

باید برسی به ایمان

و این مرحله ایه که هر کسی بهش نمیرسه

 

28

زندونی حبس ابدی که ناگهان و بدون مقدمه عفو میخوره

پرنده کوچیکی که یه روز صبح میبینه یکی در قفسش رو باز کرده

نمیتونی تصور کنی که چه لذتی داره

آزادی بی قید و شرط

تو و یه آسمون باز و پر ستاره

فقط کافی بود که به خاطر بیارم

گاهی فراموشکار میشم

ممنون که یادم اوردی

27

گفت:

ندونستن منشا اصلی ترسه

اینکه نگران باشی چیزی رو از دست بدی مانع لذت بردنت میشه

be free

26

خب من در اینجا رسما اعلام میکنم که

از امروز دیگه غمباد گرفتگی بسه!

دیشب خیلی داغون بودم!

اخه از چپ و راست همینجور میرسید!

ولی امروز صب که بیدار شدم دیدم دیگه حالم داره از خودم به هم میخوره

و اینکه دیگه حفظ ظاهر هم نمیتونم بکنم

دیگه همه داشتن شک میکردن که من یه مرگیم هست!

به نحوی که همه در صدد (همینجوری مینویسن؟) دلجویی بر اومده بودن و میخواستن از دلم در بیارن!

تازه فهمیدم که ای دل غافل! همه چقد در حق من جفا کرده بودن و من خنگ نفهمیده بودم!!!

خلاصه اینکه امروز صب که بیدار شدم بعد از قدری تامل و سبک سنگین کردن

به این نتیجه رسیدم که دیگه بسه!

و خوب شدم!

شادان و غزل خوانان از رخت خواب پریدم بیرون

رفتم دست و صورتم رو شستم

توی آینه کلی خودم رو مسخره کردم

سر صبحانه کلی چرت و پرت گفتم

کلی دلقک بازی در اوردم و کاملا یادم رفت که یه زمانی محزون و دلگرفته گوشه ی عزلت گزیده بودم!

تازه امروز کلی بارونم اومد

منم هی رفتم پشت بوم خیس شدم!

آخه اینجا هیشکی پایه نبود که باهام بیاد بیرون

تنهاییم... خب نمیشد دیگه!

راستش ترسیدم اگه تنهایی برم زیر بارون باز دپ شم!

شایدم نمیشدم! ولی احتیاط شرط عقله!

پس به همون پشت بوم قناعت کردم!

همینا دیگه!

25

چنان تحت تاثیر انرژیای مثبتت قرار گرفتم که پشت و رو شدم! چیزه یعنی از این رو به اون رو شدم 

ولی دلک کوچکم همچنان میخواهد در گوشه ای دنج و تنها، آرام بگیرد

تو بگو، کجای این دنیا دنج تر از گوشه ى قبرستان، زیر سایه ی بید مجنون ست؟!...

24

این بار دوره ی غمباد گرفتگیم خیلی طولانی شده

هنوز قبلی تموم نشده یکی با شدت به مراتب بیشتر پیش میاد

جدا دلم یه تعطیلات میخواد

کاش همشون یه مدت ول میکردن میرفتن

خودم و خودم اینجا میموندیم

تنهای تنها

انرژیم دیگه تموم شده

ذره ذره دارم تموم میشم

خسته شدم

کاش میشد یه کم بمیرم

 

23

کلی حرف مانده بود برای گفتن

لیک وقت کوتاه بود و زبان قاصر

همیشه دل خوش بودم که اگر کلامم بر زبان نیاید از چشمانم می خوانی

هیچ حرفی برایت نا گفته نماند

یا به روایت زبان شنیدی یا به روایت چشم ها

اما...

اما حرف های امروزم را چگونه می خوانی؟

حرف هایی که مغز استخوانم را می سوزانند


حالم خوبه

گاهی بعضی غما خونگی میشن

بودنشون حس بدی بهت نمیده

اون نبودشونه که برات ایجاد خلاء میکنه

گاهی همه ی خاطره ی آدمیزاد از یه دنیا میشه یه نهال غم

که توی سینه می کاریش

به این امید که یه روز یه درخت بزرگ میشه که زیر سایه ش آروم میگیری

22

زندگی میکنیم تا پایان همه شقایق های دنیا!

آخرش یا ما از رو میرویم یا شقایق ها!

پس بگرد تا بگردیم!

21

دیشب برا اینکه به خودم بقبولونم که داره عید میاد، ساعت یک رفتم دوش گرفتم

تنها نتیجه ای که عایدم شد این بود که امروز گلو دردم

 

* اتاقم هنوز در قالب یه طویله ست

** هیچ بویی از عید به مشامم نمیرسه

*** از اونجایی که رطب خورده منع رطب کی کند، از این تریبون اعلام میکنم که تا اطلاع ثانوی به علل نامعلومی دچار غمباد گرفتگی هستم و هیچ گونه تبلیغ و توصیه ای در جهت لذت بردن از ایام عید و بهار طرب انگیز ندارم

**** این روزا شدیدا پاچه میگیرم