من

چراغ اتاقمو دوس دارم

برا خودش خاموش روشن میشه

روزای مزخرفی رو میگذرونم

خالی و سرد و تاریک

رخوت به طرز عجیبی ریشه دوونده تو دنیام

جوری که اگه نفس کشیدن غیر ارادی نبود، تا حالا ترکش کرده بودم

...

آدمای دور و برم دونه دونه دارن خط میخورن

...

هیچکس نیست

یا شاید چشای من اونقدر ضعیف شده که نمیبینم کسیو

...

به شدت حساس و زود رنج شدم

شاید به ازای همه ی این سالایی که از کسی نرنجیدم

...

ننوشتم که نصیحت بشنوم

یا که سراغم بیای

کسی اگه میخواست بیاد تا حالا اومده بود

...