(تکراری)
...
برای آخرین بار برگشت
آخرین نگاه به پشت سر
ولی آنقدر دور شده بود که حتی سوسوی ستاره ای هم به چشم نمی آمد
...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 0:8 توسط آدمیزاد
|
برای آخرین بار برگشت
آخرین نگاه به پشت سر
ولی آنقدر دور شده بود که حتی سوسوی ستاره ای هم به چشم نمی آمد
...
چرا بذارم تلخیم همه ی دنیا رو بگیره
تو تا همینجاش بیا که تنهام
بقیه شو بذار واسه شبای سرد خودم
بذار واسه من و مهتابی که نمیتابه
بذار همون کوچولوی احمق از هفت دولت آزاد بمونم برات
همون که سهمش یه نیشخنده از تو
شاید به نظر از هیچی بهتر بیاد
ولی باعث میشه حالت از خودت بهم بخوره
هیچ جا
یه وقتایی که صدات سکوت می خواد
یه وقتایی که چشات تاریکی می خواد
یه وقتایی که گونه هات نم می خواد
یه وقتایی که دستات گرما می خواد
...
امشبم با بغض سرمو رو بالش میذارم
راحت شد خیالت؟