(تکراری)

...

برای آخرین بار برگشت

آخرین نگاه به پشت سر

ولی آنقدر دور شده بود که حتی سوسوی ستاره ای هم به چشم نمی آمد

...

چرا باید تلخیمو بریزم بیرون

چرا بذارم تلخیم همه ی دنیا رو بگیره

تو تا همینجاش بیا که تنهام

بقیه شو بذار واسه شبای سرد خودم

بذار واسه من و مهتابی که نمیتابه

بذار همون کوچولوی احمق از هفت دولت آزاد بمونم برات

همون که سهمش یه نیشخنده از تو

از همه ی دنیا الان یه بغل میخواس دلم

وقتایی که حالم از خودم بهم میخوره

همیشه یار ذخیره بودن

شاید به نظر از هیچی بهتر بیاد

ولی باعث میشه حالت از خودت بهم بخوره

یه وقتایی که همیشه س

یه وقتایی که میبینی نیستی

هیچ جا

یه وقتایی که هرگزه

یه وقتایی که دلت آرامش می خواد

یه وقتایی که صدات سکوت می خواد

یه وقتایی که چشات تاریکی می خواد

یه وقتایی که گونه هات نم می خواد

یه وقتایی که دستات گرما می خواد

...

باشه خدا

امشبم با بغض سرمو رو بالش میذارم

راحت شد خیالت؟