اینا همش مال تنهاییه

و این اصلا خوب نیس!!!

اندر احوالات من

۱. امروز صبح که کفشمو پوشیدم حس کردم یه چیزی تو کفشمه! محل ندادم، اومد بیرون ولی تو آسانسور دیدم انگار واقعا یه چیزی اون توئه!!! کفشمو در اوردم و باز حس کردم یه چیزی چسبیده به چورابم! بدون اینکه نگاه کنم گرفتمشو کندمش از جورابم. توی دستمو که نگاه کردم یه سوسک قهوه ای گنده بود

نتیجه: با دست سوسکی به راننده تاکسی و اتوبوس پول دادم!

         الان تو آسانسورمون یه سوسک قهوه ای گنده داریم

۲. این فیلما رو دیدین که یه زوج جوون با یه پول کم دنبال خونه میگردن و تو هر بنگاهی که میرن طرف با یه پوزخند میگه موردی برا شما نداریم، بعد یه آقایی خیلی برادرانه میگه شما با این بودجه شاید فقط یه زیر پله بتونین بگیرین. بعد جفتشون دپ میشن و کلی غمگین

خب دیروز کلی حس مشترک داشتم باهاشون، مضاف بر اینکه من تنهایی دپ شدم و کسی دلداریم نداد که حالا یه روزی پولدار میشیم و اینا!

۳. دیشب باز به هدف و برنامه ریزی و اینا فک میکردم! بعد به یه سری از رفقا اس ام اس زدم که آیا شما برای زندگیتان برنامه دارید؟! همشون گفتن نه! دیدم باز جای شکرش باقیه که همگی مثل همیم

تو فکر یه سقفم!

باز قصه ی من و گوشه ی یه اتاق تاریک

زل زدن به فضای خالی تا بی نهایت

و انتظار هیچ

Im so scary

میترسم از این جاهای خالی

که یه روزی کار دستم بدن

...

میترسم از خودم

بعد یه وقتی میرسه

که حرف زدن یادت میره

جام زهرم من

شب

چراغ خاموش

و امیدی که دیگر موج نمیزند

امیدی که هرگز موج نمیزد شاید

فقط گاهی به طرز رقت باری

ــ مانند آب دهان مرده ای که از گوشه ی لبش آویزان است ــ

از رویاها آویزان میشد

...

بعضی روز ها سنگ میشوم

به ظاهر

و تلخ

نه مثل قهوه

که مثل زهر

سنگ که میشوم ــ به ظاهر ــ

گاهی با کوچکترین تلنگر ها میشکنم

و زهر میریزد

دنیام مسموم میشود

دلم یه شونه میخواد که سرمو بذارم روش و بدون ترس از قضاوت شدن و نصیحت شنیدن براش حرف بزنم. از ترسام. از دلتنگیام. از رویاهای احمقانه م. بعد...

نق نق

کودک درونم ناراحت و آزرده س

نمیدونم چش شده

بالغ درونم خواب رفته!

نمیتونم بیدارش کنم!

کودک آزرده حکومت رو به دست گرفته

بهونه گیر

زود رنج

بی قرار

بی منطق

و طفلکی شدم!!!

وقتی یکی برای درد دل میاد پیشتون

خیلی مهمه که تفاوت درد دل با مشورت گرفتن رو بدونین