277
باز میلرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
باز میلرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
به سمساری سر کوچه
به همان پیرمردی که همیشه تسبیح به دست ذکر می گوید
با همه ی ستاره هایش یک جا فروختم
به جایش یک فانوس کهنه برداشتم
که شب هایم را روشن کند...
بعضيامون از ترس اينکه مبادا
سبزه های توی مسير مثه پيچک دور پامون بپيچن و پابندمون کنن
به جای راه رفتن
با سر پنجه میپريم
و حسرت لمس خنکی اون سبزه ها رو ميذاريم گوشه ی دلمون
و به روی خودمون نمياريم
عاقبت
اونقد از سر پنجه جهيدن خسته ميشيم
که بی نگاهی زير پامون همونجا فرود ميايم
وای اگه تو دل يه مرداب فرود بيای
وای اگه زير پات يه پيچک باشه
من ميگم نه به مرداب نيازی هست نه پيچک
پايی که اونهمه مسير رو دويده و پريده
بی هيچ مکثی؛
و دلی که پر از اون همه حسرته
به يه برگ خشکم دل خوش ميکنه و اتراق ميکنه
اون ديگه سوخته
تو اين مسير بايد قدم برداشت
با آرامش
قبل از هر قدم زير پاتو ببين
و مطمئن شو که بعد از زمين گذاشتن اون قدم
قدم ديگه يی در پيشه
...
...
...
و یه غم بزرگ
دوتایی در یه زمان بیان سراغت!!!
چه حالی پیدا میکنی؟!!!
...
نمی دانم تا کجا می رود
به پایش نمیرسم
همین پایین می مانم تا برگردد
همان موقع ها ست که دلم هم خالی میشود
مثل وقت هایی که هواپیما از زمین بلند میشود
چشم هایم نمیدانم چرا بسته می شوند!
حس غوطه وری
........
و بارها و بارها از جانب یکی از دوستان به یکی از شخصیت های شخیصش تشبیه شده بودم!!! (خدا به داد برسه!
)
ولی تا حالا سعادت دیدن سریال نصیبم نشده!
امروز اتفاقی رو نت لینک آهنگ تیتراژ پایانی فیلم رو به همراه کلی تعریف و تمجید! دیدم!
گفتیم ببینیم چیه!
خوب بود!
به دلمان نشست!!!
شعرش جدا قشنگه! کی میدونه مال کیه؟
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم ازین دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گِلی
چیزی نمی دانم ازین دیوانگی و عاقلی
از این صفحه میتونین دانلود کنین در صورت تمایل! ![]()
که دیگه تو تاکسی از دود سیگار خفه نمیشدی!
(آخه به این راننده تاکسیا مگه میشه حرف زد؟ عین سگ پاچه میگیرن!)
چرا دل و زمان اینقدر رابطه شان معکوس ست؟
وقتی دلت سخت تنگ باشد
زمانت سخت کش میآید
این که تو عوضی هستی هم به من ربطی نداره!
جفتش از هم میره یه جورایی!
که شاید اولین بارون پاییزی اینجا هم بباره
آدما گاهی میمیرن
در عین زنده بودنشون میمیرن
آدما گاهی میشکنن
در عین ایستادنشون میشکنن
آدما گاهی گریه میکنن
در عین خندیدنشون گریه میکنن
اگه خوب گوش کنی
صدای مردن و شکستن و گریه هاشون رو
از بین زنده بودن و ایستادن و خنده هاشون
میشنوی
پ.ن:
یه آشنایی داشتیم بنده خدا عاشق این آهنگ منصور بود (فقط به خاطر تو)
مُرد بیچاره!
تصادف کرد!
جز نقش سم به خاک چه ماند به روزگار
دیگر ز بعد رفتن خر، یادگار خر
یه عالمه آهنگای توپ به دستم رسیده!
از دوتار خراسان تا پاوارتی ایتالیا!!!!!!!!!!!!!!!
روزگار جهنمی هم تموم شد!
تبرئه شدم ![]()
حالا تو خود خود جهنمم
پ.ن: داره از خودم بدم میاد!
اولین باره که با تمام وجود دلم میخواد این سفر کنسل شه!
نه حوصله دارم، نه وقت!
و اگر برم میدونم که خیلی بد میگذره!
چون خودمو آماده کردم برا یه سفر افتضاح!!!