476

وقتی که تمام دنیا در برابر نگاه درمانده ات

سکوت می کند!

پ.ن: بار الهی! این چه شرابی بود که به پیاله ام ریختی؟

      

474

بد بود

بد!

474

سخنوران پرگو و کم مایه!

پ.ن: مایه ای نغز به جان کار زن

473

درگیر احساس نشدن

و از منطق سود جستن!

پ.ن: چه کنم که شریان های مغز هم از قلب می آیند

472

اوه! پروردگارا!!!

چقدر پاییز شده ست و ما بی خبریم!

چقدر کلاغ روی این شاخه ها نشسته ست!

و چقدر برگ های درختان زرد نشده اند چرا؟!

بعد از مدت ها اولین پاییزی که بوی یگانه ی یک فصل را می دهد!

بس که خلوصش بالا بود نشناختمش شاید!

یک نیمه از مهر، چقدر از من؟

پ.ن: دنیا لطفا نایست! فعلا قصد پیاده شدن ندارم!

        دست کم تا ۲۴ام همین ماه نایست خواهشا!