138
یه حس غریبه
نمیدونم تجربه ش کردی یا نه
یه چیزی مثه...
مثه مچاله شدن
یه حس غریبه
نمیدونم تجربه ش کردی یا نه
یه چیزی مثه...
مثه مچاله شدن
که در آن هیچکس نباشد
تنها در این حالت ست
که هیچ بودنی، بودن تو را
در قالب هیچ چگونگی مقید نمی دارد
و این آزادی بی مرز و شور انگیزی ست.
یک نوع از سنگینی و جرم وجود
به سبکی و تجرد ماهیت خویش بازگشتن ست.
تلقی ها و شناختن ها و فهمیدن های دیگران
آدمی را شکل می دهد
همه می پندارند هر کسی آنچنان فهمیده می شود که هست
ولی آنچنان که فهمیده می شود، هست
به عبارتی دیگر
هرکسی آنچنان ست که احساسش می کنند
نه آنچنان احساسش می کنند که هست...
فکر نمی کنم نیاز به گفتن باشه که از هبوط شریعتی!
ای کاش مردم زودتر میفهمیدند، که زندگی همین روزهایی ست که عجله دارند برای سپری شدنش!
پ.ن: صرفا به مناسبت ایام امتحانات!!!
روزگار تو را چنان میچرخاند که از گردونه به بیرون پرتاب شوی
یهو! همه نگران خستگی من میشن؟!
یعنی چرا؟!!!
پ.ن: فردا دو تا امتحان وحشت انگیز دارم! اونایی که دست به دعاشون خوبه و این کاره هستن! ما رو فراموش نکنین! همین که این ترم به خیر بگذره و از دانشگاه شوتمون نکنن بیرون کلاهمون رو هم میندازیم هوا!
خواهشا چند تا راهکار عملی! و موثر برای تجدید قوا!!!
میترسم به آخر امتحانا نرسم!!!
آب، مایه ی حیات ست
یا آیینه ی عشق گذران؟
هنوز هنگام ورود به کتابخانه از ما کارت می خواهند
پ.ن: امروز کلی تو کتاب روانشناسی شخصیت این بغل دستیمون گشتیم، ولی تو رده بندی های اختلالات شخصیتی نشونی از خودمون پیدا نکردیم! نتیجه گرفتیم که ما هنوز در این سامان شخصیت های ناشناخته ای هستیم!
پ.ن: چه جوری ملت یک ساعت روی این صندلی ها سفت کتابخونه می خوابن؟! و جالب تر اینکه خوابشون هم میبره!!! و تازه خواب هم میبینن! خوابای رنگی رنگی!
من عجب آدم مسخره ای هستم ها! مسخره تر از خودم این وبلاگ بی هدف!!! (تو دیگه خودت حساب کن کیا اینجا رو میخونن!!!)
حقیقتا به این مهم توجه مبذول نفرموده بودیم!
خب! خانوما آقایون دست به سینه بشینن! سر و صدا هم نکنین! جلسه رسمیه!
میخوایم اینجا رو هدفمند سازیم!!!
هر کی پیشنهاد هم داره بده! به بهترین پیشنهاد هم کمک هزینه ی دو امدادی از اینجا تا اونجا اعطا میگردد
گزینه ی اول: اینجا رو عشقولانه کنم و کلا درباره ی زیبا رویان بی وفا و عشق بی سرانجام و غم دلدار و اینا بنویسم؟! اسمشم میذارم کلبه ی عشق! هی از این قلبا هم بیاد چشمک بزنه وسط صفحه! یه خوشامد هم میذارم اون اولش که"تو هم مثل من عاشق دلشکسته یی؟! پس بیا من و تو ما شویم و غم عشقمان را فریاد بزنیم! ضمنا نظر یادت نره جیگر!" از این عکسای قلب تیر خورده و چشم اشک آلود و سر روی شونه هم که تا دلت بخواد پره رو نت!
گزینه ی دوم: بزنم تو کار فلسفه! البته خیالت راحت باشه که پا تو کفش شما نمی کنم و از فلسفه ی اولی نمینویسم! آخه ممکنه بر دوستان مشتبه بشه که اینا طنزه! یه رنگ خاکستری میزنم به در و دیوار اینجا، یه دود سیگار هم اینجا راه میندازم... نه! اینجوری خودمم سر درد میشم که! فقط یه سیگار میگیرم دستم همیجوری خاموش، هر یکی دو هفته یی میام یه آهی اینجا میکشم یا از پیاده روی تو اتوبان میگم هر از گاهی هم یه تیکه هایی از کتابای دکارت و هگل و نیچه و فوکو رو قاطی میکنم و میریزم اینجا! مسلما معجونی در میاد که خودشون چهار تایی هم بشینن تحلیلش کنن نمیفهمن چی شد!
گزینه ی سوم: سلطان غم مادر!
گزینه ی چهارم: جک، اس ام اس، آخرین عکسای هیفا وقتی ۱۴ سالش بود
گزینه ی پنجم: چگونه قورباغه ای که پنیر شما را دزدیده قورت دهید! کلیه ی کتابای این آقاهه و بقیه ی دوستاش رو میام کپی پیست میکنم اینجا و دور هم خورشت قورباغه میخوریم
گزینه ی ششم: بی رو در وایسی بگم، تبدیلش کنیم به یه بنگاه همسر یابی! چه طور و چگونه ش رو همه میدونن دیگه! اصلا الان یکی از روش های پر طرف دار همسر یابی همینه! یه عکس از خودتون در یه حالت غیر معقول بذارین،مثلا خانوما ناخن هاشون رو رنگی رنگی کنن و بگیرن جلوی صورتشون و البته به صورتی که نیمی از یک چشم و طره ای پر پیچ و تاب از میان انگشتان نمایان باشد! آقایون هم میتونن یه عکس از پس کله ی مبارک که قبلا کچل شده بگیرن در حالی که پا در هوا روی قله ی یه کوه به سمت غروب خورشید در حال تمرکز گرفتن هستن! (یه وقت از این عکسای بادی بیلدینگی نذارین که دیگه خیلی خز شده!)
گزینه ی هفتم: اینجا یک محیط علمی ست! لطفا دست خود را از مماغتان در بیاورید و سراپا گوش باشید! خب بچه های خوب! امروز می خوام براتون از عیب یابی سیستم های هوشمند در کولرهای گازی بگم! ولی چون طولانیه و اوستام الان داره صدام میزنه بقیه ش رو تو پست بعدی براتون مینویسم!
گزینه ی هشتم: قرمزته!
گزینه ی نهم: یا از دلتنگی ایام بی تو! بگویم؟!
گزینه ی دهم: چه طوره دنیای کوچک دیوانگی یه آدمیزاد رو بنویسم؟! از شادی هاش و از غم هاش، از دل خوشی هاش و از دلتنگی هاش، از خنده های بی دلیل و گریه های بی صداش، از یه آدمیزاد که تا وقتی جونش به لبش نرسیده صداش در نمیاد،از یه آدمیزاد که می خنده تا حداقل دور و بریاش از غمای اون دلگیر نشن که دیگه یه بار اضافی علاوه بر اون چیزی که خودش هست روی دوششون نذاره، از یه آدمیزاد که هیچ چیزش به آدمیزاد نرفته، یا از یه آدمیزاد که هیچ کدوم از اینا نیست، از یه آدمیزاد بی هدف
انگار که از چاه فاضلاب یک راست به حال و هوایمان لوله کشی کرده اند!
پ.ن: کامپیوتر های کوانتومی چه طوره؟! دعا کنین دیگه ناز نیاره و قبولش کنه! (البته اگه بتونم پیداش کنم! یک هفته ست که موجودیتش رفته زیر علامت سوال!) کسی نظری اطلاعاتی چیزی در این مورد داره لطفا دریغ نکنه!
چه جوریه که زندگی بعضیا اینقدر تنگه؟!
چیکار میکنی؟!
باید برگردم
اینجا احساس غربت میکنم
همون ته مونده انرژی هم که برام مونده بود تخلیه شد
برای من فقط یه اسطوره ست
خیلی قبولش داشته باشم
میشه یه آدمی که از هم دوره ای های خودش یه سر و گردن بالاتر بوده (یا یه خرده بیشتر!)
یه عارف، یه دانشمند، یه فیلسوف...
- (حتي) تجربههاي بيارزش و روزانهشان را -
كه در نتيجه به زمين حاصلخيزي تبديل ميشوند كه سالي سه مرتبه بار ميدهد،
در حالي كه ديگراني - كه تعدادشان هم زياد است -
بر موج سرنوشت سوارند، رنگارنگترين امواج زمان و ملتها، و همچنان مانند چوبپنبه بر سطح شناورند،
سرانجام مجبور ميشويم كه بشريت را به اقليتي (بسيار اندك)
از كساني كه ميدانند چگونه بيشترين بهره را از زندگي ببرند،
و اكثريتي كه ميدانند چگونه از بيشترين كمترين را دريابند تقسيم كنيم"
انگار مال نیچه ست
! من جزء اکثریتم