138

حس مچالگی دارم

یه حس غریبه

نمیدونم تجربه ش کردی یا نه

یه چیزی مثه...

مثه مچاله شدن

 

137

چقدر روح محتاج فرصت هایی ست

که در آن هیچکس نباشد

تنها در این حالت ست

که هیچ بودنی، بودن تو را

در قالب هیچ چگونگی مقید نمی دارد

و این آزادی بی مرز و شور انگیزی ست.

یک نوع از سنگینی و جرم وجود

به سبکی و تجرد ماهیت خویش بازگشتن ست.

تلقی ها و شناختن ها و فهمیدن های دیگران

آدمی را شکل می دهد

همه می پندارند هر کسی آنچنان فهمیده می شود که هست

ولی آنچنان که فهمیده می شود، هست

به عبارتی دیگر

هرکسی آنچنان ست که احساسش می کنند

نه آنچنان احساسش می کنند که هست...

 

فکر نمی کنم نیاز به گفتن باشه که از هبوط شریعتی!

136

آدمها فانی هستند یا funny ؟

 

135

گاه در سایه نشسته ست به ما می نگرد

 

134

روی یکی از میزای کتابخونه جمله یی نوشته بود با این مضمون:

ای کاش مردم زودتر میفهمیدند، که زندگی همین روزهایی ست که عجله دارند برای سپری شدنش!

 پ.ن: صرفا به مناسبت ایام امتحانات!!!

133

اگر تو روزگار را نچرخانی

روزگار تو را چنان میچرخاند که از گردونه به بیرون پرتاب شوی

 

132

چرا تا من میام پای کامپیوتر

یهو! همه نگران خستگی من میشن؟!

یعنی چرا؟!!!

پ.ن: فردا دو تا امتحان وحشت انگیز دارم! اونایی که دست به دعاشون خوبه و این کاره هستن! ما رو فراموش نکنین! همین که این ترم به خیر بگذره و از دانشگاه شوتمون نکنن بیرون کلاهمون رو هم میندازیم هوا!

131

به درک را چگونه هجی میکنند؟

 

130

وقتی از خستگی رو به موتی چیکار میکنی؟

خواهشا چند تا راهکار عملی! و موثر برای تجدید قوا!!!

میترسم به آخر امتحانا نرسم!!!

129

آخرش نفهمیدیم

آب، مایه ی حیات ست

یا آیینه ی عشق گذران؟

128

چگونه ست که پس از ۲۵۰۰ سال از حکومت هخامنشیان

هنوز هنگام ورود به کتابخانه از ما کارت می خواهند

پ.ن: امروز کلی تو کتاب روانشناسی شخصیت این بغل دستیمون گشتیم، ولی تو رده بندی های اختلالات شخصیتی نشونی از خودمون پیدا نکردیم! نتیجه گرفتیم که ما هنوز در این سامان شخصیت های ناشناخته ای هستیم!

پ.ن: چه جوری ملت یک ساعت روی این صندلی ها سفت کتابخونه می خوابن؟! و جالب تر اینکه خوابشون هم میبره!!! و تازه خواب هم میبینن! خوابای رنگی رنگی!

هدفمند سازی!

این کامنتی که تو پست قبلی برام گذاشته بودن من رو به شدت متحول کرد!

من عجب آدم مسخره ای هستم ها! مسخره تر از خودم این وبلاگ بی هدف!!! (تو دیگه خودت حساب کن کیا اینجا رو میخونن!!!)

حقیقتا به این مهم توجه مبذول نفرموده بودیم!

خب! خانوما آقایون دست به سینه بشینن! سر و صدا هم نکنین! جلسه رسمیه!

میخوایم اینجا رو هدفمند سازیم!!!

هر کی پیشنهاد هم داره بده! به بهترین پیشنهاد هم کمک هزینه ی دو امدادی از اینجا تا اونجا اعطا میگردد

گزینه ی اول: اینجا رو عشقولانه کنم و کلا درباره ی زیبا رویان بی وفا و عشق بی سرانجام و غم دلدار و اینا بنویسم؟! اسمشم میذارم کلبه ی عشق! هی از این قلبا هم بیاد چشمک بزنه وسط صفحه! یه خوشامد هم میذارم اون اولش که"تو هم مثل من عاشق دلشکسته یی؟! پس بیا من و تو ما شویم و غم عشقمان را فریاد بزنیم! ضمنا نظر یادت نره جیگر!" از این عکسای قلب تیر خورده و چشم اشک آلود و سر روی شونه هم که تا دلت بخواد پره رو نت!

گزینه ی دوم: بزنم تو کار فلسفه! البته خیالت راحت باشه که پا تو کفش شما نمی کنم و از فلسفه ی اولی نمینویسم! آخه ممکنه بر دوستان مشتبه بشه که اینا طنزه! یه رنگ خاکستری میزنم به در و دیوار اینجا، یه دود سیگار هم اینجا راه میندازم... نه! اینجوری خودمم سر درد میشم که! فقط یه سیگار میگیرم دستم همیجوری خاموش، هر یکی دو هفته یی میام یه آهی اینجا میکشم یا از پیاده روی تو اتوبان میگم هر از گاهی هم یه تیکه هایی از کتابای دکارت و هگل و نیچه و فوکو رو قاطی میکنم و میریزم اینجا! مسلما معجونی در میاد که خودشون چهار تایی هم بشینن تحلیلش کنن نمیفهمن چی شد!

گزینه ی سوم: سلطان غم مادر!

گزینه ی چهارم: جک، اس ام اس، آخرین عکسای هیفا وقتی ۱۴ سالش بود

گزینه ی پنجم: چگونه قورباغه ای که پنیر شما را دزدیده قورت دهید! کلیه ی کتابای این آقاهه و بقیه ی دوستاش رو میام کپی پیست میکنم اینجا و دور هم خورشت قورباغه میخوریم

گزینه ی ششم: بی رو در وایسی بگم، تبدیلش کنیم به یه بنگاه همسر یابی! چه طور و چگونه ش رو همه میدونن دیگه! اصلا الان یکی از روش های پر طرف دار همسر یابی همینه! یه عکس از خودتون در یه حالت غیر معقول بذارین،مثلا خانوما ناخن هاشون رو رنگی رنگی کنن و بگیرن جلوی صورتشون و البته به صورتی که نیمی از یک چشم و طره ای پر پیچ و تاب از میان انگشتان نمایان باشد! آقایون هم میتونن یه عکس از پس کله ی مبارک که قبلا کچل شده بگیرن در حالی که پا در هوا روی قله ی یه کوه به سمت غروب خورشید در حال تمرکز گرفتن هستن! (یه وقت از این عکسای بادی بیلدینگی نذارین که دیگه خیلی خز شده!)

گزینه ی هفتم: اینجا یک محیط علمی ست! لطفا دست خود را از مماغتان در بیاورید و سراپا گوش باشید! خب بچه های خوب! امروز می خوام براتون از عیب یابی سیستم های هوشمند در کولرهای گازی بگم! ولی چون طولانیه و اوستام الان داره صدام میزنه بقیه ش رو تو پست بعدی براتون مینویسم!

گزینه ی هشتم: قرمزته!

گزینه ی نهم: یا از دلتنگی ایام بی تو! بگویم؟!

گزینه ی دهم: چه طوره دنیای کوچک دیوانگی یه آدمیزاد رو بنویسم؟! از شادی هاش و از غم هاش، از دل خوشی هاش و از دلتنگی هاش، از خنده های بی دلیل و گریه های بی صداش، از یه آدمیزاد که تا وقتی جونش به لبش نرسیده صداش در نمیاد،از یه آدمیزاد که می خنده تا حداقل دور و بریاش از غمای اون دلگیر نشن که دیگه یه بار اضافی علاوه بر اون چیزی که خودش هست روی دوششون نذاره، از یه آدمیزاد که هیچ چیزش به آدمیزاد نرفته، یا از یه آدمیزاد که هیچ کدوم از اینا نیست، از یه آدمیزاد بی هدف

126

روزگارمان نورافشانی میشود شدید!!!

انگار که از چاه فاضلاب یک راست به حال و هوایمان لوله کشی کرده اند!

 

پ.ن: کامپیوتر های کوانتومی چه طوره؟! دعا کنین دیگه ناز نیاره و قبولش کنه! (البته اگه بتونم پیداش کنم! یک هفته ست که موجودیتش رفته زیر علامت سوال!) کسی نظری اطلاعاتی چیزی در این مورد داره لطفا دریغ نکنه!

125

ته یه فنجون قهوه جای خیلی کمی نیست برا یه زندگی؟

چه جوریه که زندگی بعضیا اینقدر تنگه؟!

؟؟؟

وقتی ندونی چیکار باید بکنی

چیکار میکنی؟!

123

هفت قدم از خودم دور شدم

باید برگردم

اینجا احساس غربت میکنم

122

دشارژ شدم!

همون ته مونده انرژی هم که برام مونده بود تخلیه شد

121

اون آدمی که خیلی ها در حد پرستش قبولش دارن

برای من فقط یه اسطوره ست

خیلی قبولش داشته باشم

میشه یه آدمی که از هم دوره ای های خودش یه سر و گردن بالاتر بوده (یا یه خرده بیشتر!)

یه عارف، یه دانشمند، یه فیلسوف...

 

120

"وقتي مشاهده مي‌كنيم چگونه افرادي مي‌د‌انند چطور تجربه‌هايشان را به نظم درآورند

 - (حتي) تجربه‌هاي بي‌ارزش و روزانه‌شان را -

 كه در نتيجه به زمين حاصلخيزي تبديل مي‌شوند كه سالي سه مرتبه بار مي‌دهد،

 در حالي كه ديگراني - كه تعدادشان هم زياد است -

بر موج سرنوشت سوارند، رنگارنگ‌ترين امواج زمان و ملت‌ها، و همچنان مانند چوب‌پنبه بر سطح شناورند،

سرانجام مجبور مي‌شويم كه بشريت را به اقليتي (بسيار اندك)

 از كساني كه مي‌دانند چگونه بيشترين بهره را از زندگي ببرند،

و اكثريتي كه مي‌دانند چگونه از بيشترين كمترين را دريابند تقسيم كنيم"

 

انگار مال نیچه ست

! من جزء اکثریتم

119

کاش میشد زندگی آدما فقط به خودشون مربوط باشه

نه به یه خروار آدم دیگه که فقط بلدن آرزو کنن!!!