484

مرا میان خطوط هرز رفته بیاب

میان کاغذ سفیدهای ته دفتر های آخر سال که همیشه میماندند برای روز مبادا

مرا میان خمیازه ی کشدار روز مبادا بیاب

من از خودم کم شده ام

هیچم

هیچیم و ز هیچ چیزی کم

مرا دریاب قاصد سپید صبح

 

483

جایی میان این هزار توی نفرین شده خود را جا گذاشته ام

جایی میان کوچه پس کوچه هایش

میان عبور من تا ما

جایی میان هجاهای عبور جا مانده ام

بع بعوا و لا تفکروا

باز هم عنوان گویا ست به قدر کفایت!

 

پ.ن: آنچه مي دهد رحمت است

        و آنچه مي گيرد حكمت

481

خنجر فولادی در دستم

چشمها آماده،

رها کنم دل را؟

ان الله مع الصابرین

عنوان به قدر کافی گویا هست

دیگه متن نمیخواد

479

باران بارید

ماهی ها رو به احتضارند

478

جمله ی ناتمام را نقطه می گذارم

سر خطی در کار نیست

پشت به نقطه می نشینم

فارغ از گذشته و آینده

حال را دود می کنم

 

خدا نکند که بسوزد پدر عاشقی!

تو گمان ببر که ما را درد عشقی عارض گشته ست

و از بیم غضب معشوق جرات بر زبان آوردن نداریم!