سر بر شانه ی دیوار گذاشتن دلت را آرام که نمیکند هیچ

آتشش هم میزند

و این آتش شاید تنها دلگرمیت باشد

سر بر دیوار غروب را که مینگری

نه عاشقانه ست، نه شاعرانه

دیگر حتی غم انگیز هم نیست

تنها غروب ست

پایین رفتن گوی آتشین

آغاز شب

شمردن دوباره و دوباره ی ستاره ها

و ستاره ها،

برزخ های پایان ناپذیر شب