182
سر بر شانه ی دیوار گذاشتن دلت را آرام که نمیکند هیچ
آتشش هم میزند
و این آتش شاید تنها دلگرمیت باشد
سر بر دیوار غروب را که مینگری
نه عاشقانه ست، نه شاعرانه
دیگر حتی غم انگیز هم نیست
تنها غروب ست
پایین رفتن گوی آتشین
آغاز شب
شمردن دوباره و دوباره ی ستاره ها
و ستاره ها،
برزخ های پایان ناپذیر شب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۸۶ ساعت 22:34 توسط آدمیزاد
|
هر آدمی برای خودش دنیایی از عقاید، رفتار ها و احساساته. دنیایی که شاید برای دیگران بی معنی و گاهی خنده آور باشه، یه دنیای کوچیک دیوانگی...