حرفی اینجا مانده

حرفی چموش و بی تاب

تا اینجاست آرامم نمیگذارد

رهایم هم نمی کند

کلمه نمیشود که از دستش رهایی یابم

حتی نمیشود بیرون بیندازمش

انگار نیمی از وجودم ست

حرفی که انگار از همان ازل با من بوده

از همان جنس که جان را بی تاب میکند و دل را به التهاب میکشاند

هوای اینجا خفه ست

دلم آرام نمیگیرد