290
یه صبح کسل و مسخره!
از اون صبحایی که اونقد پکری که دوس نداری از رختخواب بیای بیرون و دوس داری تا ۱۲ ظهر بخوابی و هرکی اومد بیدارت کنه بهش بگی خفه شو!!! (مجددا الفاظ رکیک از جانب چنین آدمیزاد با شخصیتی؟!)
به ناچار از جا برخواستیم و روزمان را آغازیدیم!!! ولی چه آغازیدنی!
از جوش و خروشی که در دل بود به جان اتاق بینوا افتادم آی تمیزش کردم! ولی مگه تمیز میشد! آخه طویله مگه تمیز شدنیه؟ هر کارشم بکنی باز همونه!
آخرالامر بدون توجه به اینکه عصر تکنولوژیه و چیزی به اسم ماشین لباس شویی اخیرا اختراع شده، کوله باری از لباس از اقصی نقاط اتاق جمع آوری کردم و بردم تو حموم و شستم و بعدش خودم موندم اونجا تا یه دوش بگیرم!
اینجا که بارون نمیاد
نشستم زیر دوش
انگار که زیر بارونم!
عجب بارونیم بود!
فقط بوی شامپو میداد نمیدونم چرا!!!
نشستم و نشستم و نشستم
و باز
عاشق شدم و عاشق شدم و عاشق شدم
آشنایان ره عشق گرم خون بخورند
ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم...
تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم...
هر آدمی برای خودش دنیایی از عقاید، رفتار ها و احساساته. دنیایی که شاید برای دیگران بی معنی و گاهی خنده آور باشه، یه دنیای کوچیک دیوانگی...