میگویم حالم بد ست

میگویی چرا

میگویم نمیدانم

شاید درست ترش این باشد که نمیدانم چطور بگویم

نمیدانم از کجایش بگویم

هر کلمه را که میخواهم بر زبان بیاورم یادم می آید که قبل از آن هم چیز دیگری بوده ست

باید عقب بروم

همینطور بروم و بروم

تا برسم به...

برسم به آنجا که تاریک تاریک ست

آنجا که دیگر چشمهایم کلمه ها را نمیبیند

و این کلمه ها چه بوی غریبی میدهند

کلمه هایی از جنس خودم و اینقدر غریب

ولی این بو را دوست دارم

بوی خاک باران خورده میدهد

و این روز ها چقدر بوی باران میدهم

بارانی که در دل ابر ها مانده ست و نمیبارد

ابر هایی که در پس کوه ها مانده اند

کوه هایی بلند

به بلندی سکوت

سکوتی که در آن کلمه ها بوی نم میگیرند

...