306
میگویم حالم بد ست
میگویی چرا
میگویم نمیدانم
شاید درست ترش این باشد که نمیدانم چطور بگویم
نمیدانم از کجایش بگویم
هر کلمه را که میخواهم بر زبان بیاورم یادم می آید که قبل از آن هم چیز دیگری بوده ست
باید عقب بروم
همینطور بروم و بروم
تا برسم به...
برسم به آنجا که تاریک تاریک ست
آنجا که دیگر چشمهایم کلمه ها را نمیبیند
و این کلمه ها چه بوی غریبی میدهند
کلمه هایی از جنس خودم و اینقدر غریب
ولی این بو را دوست دارم
بوی خاک باران خورده میدهد
و این روز ها چقدر بوی باران میدهم
بارانی که در دل ابر ها مانده ست و نمیبارد
ابر هایی که در پس کوه ها مانده اند
کوه هایی بلند
به بلندی سکوت
سکوتی که در آن کلمه ها بوی نم میگیرند
...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان ۱۳۸۶ ساعت 22:12 توسط آدمیزاد
|
هر آدمی برای خودش دنیایی از عقاید، رفتار ها و احساساته. دنیایی که شاید برای دیگران بی معنی و گاهی خنده آور باشه، یه دنیای کوچیک دیوانگی...