327
همیشه شانه را برای دلتنگی هایم نمیخواهم که
امروز دلم شانه یی میخواست که سر برش بگذارم و گوش کنم
ولی خب...
خداوند فکر همه جایش را کرده!
امروز به فلسفه ی آفرینش دست پی بردم
برای مشت کردن و تکیه دادن سر به آن
و گوش کردن به صدای تار کیوان ساکت
بعد از مدت ها خوب بود
چسبید!
شاید بهتر که شانه نبود
که اگر بود همراهش دو چشم هم بود
و چشمها میدیدند چشمهایم را...
فراموش کن
میل باران کرده بودند
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۸۶ ساعت 19:31 توسط آدمیزاد
|
هر آدمی برای خودش دنیایی از عقاید، رفتار ها و احساساته. دنیایی که شاید برای دیگران بی معنی و گاهی خنده آور باشه، یه دنیای کوچیک دیوانگی...