همیشه شانه را برای دلتنگی هایم نمیخواهم که

امروز دلم شانه یی میخواست که سر برش بگذارم و گوش کنم

ولی خب...

خداوند فکر همه جایش را کرده!

امروز به فلسفه ی آفرینش دست پی بردم

برای مشت کردن و تکیه دادن سر به آن

و گوش کردن به صدای تار کیوان ساکت

بعد از مدت ها خوب بود

چسبید!

شاید بهتر که شانه نبود

که اگر بود همراهش دو چشم هم بود

و چشمها میدیدند چشمهایم را...

فراموش کن

میل باران کرده بودند