نیستی

شاید هیچ وقت نبودی

بودنت تنها توهمی بود که دلم را تسکین دهد

حال که دستت رو شده

دیگر تسکینی هم نمانده

شب ها سردند

سرد و طولانی

دست ها نیز هنوز سردند و خالی

همیشه همینطور بود

گرمایشان هم تنها خیالی بود

خیال آتش...

چه خوش بود

ولی دست همه شان رو شد پیش دلم

دست خودم هم رو شده

خودم که این همه دروغ بافته بودم برای دلکم

دیگر مرا هم نمیخواهد

چه برسد به تو

دیگر مرا هم محرم نمیداند

شب ها من این گوشه ی اتاق میخوابم

و دلم هم آن گوشه

خواب که نه

هر دو صدای هق هق هم را میشنویم

تا سحر

ولی هیچ یک مرهم دیگری نیستیم

من زخمی او

و او زخمی من

او زخمی توهم های من

و من زخمی زود باوری های او

با این حال

زخم هایمان را دوست داریم

...

فراموش کن