349
نیستی
شاید هیچ وقت نبودی
بودنت تنها توهمی بود که دلم را تسکین دهد
حال که دستت رو شده
دیگر تسکینی هم نمانده
شب ها سردند
سرد و طولانی
دست ها نیز هنوز سردند و خالی
همیشه همینطور بود
گرمایشان هم تنها خیالی بود
خیال آتش...
چه خوش بود
ولی دست همه شان رو شد پیش دلم
دست خودم هم رو شده
خودم که این همه دروغ بافته بودم برای دلکم
دیگر مرا هم نمیخواهد
چه برسد به تو
دیگر مرا هم محرم نمیداند
شب ها من این گوشه ی اتاق میخوابم
و دلم هم آن گوشه
خواب که نه
هر دو صدای هق هق هم را میشنویم
تا سحر
ولی هیچ یک مرهم دیگری نیستیم
من زخمی او
و او زخمی من
او زخمی توهم های من
و من زخمی زود باوری های او
با این حال
زخم هایمان را دوست داریم
...
فراموش کن
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی ۱۳۸۶ ساعت 15:30 توسط آدمیزاد
|
هر آدمی برای خودش دنیایی از عقاید، رفتار ها و احساساته. دنیایی که شاید برای دیگران بی معنی و گاهی خنده آور باشه، یه دنیای کوچیک دیوانگی...