نفسم مسیحایی نبود که بربایدت از دل شب

و نگاهم آن رویا که بیارامد نگاهت را از آشفته ی کابوس

فانوسی نداشتم که بزداید ظلمات شبت را

و شادی که فرو بنشاند اندوهت را

و من اشتباه بزرگ خلقت بودم

مخلوقی اینچنین بی معجزه

کاش دانسته بودی

که تنها داراییم دلی ست بی تاب شکفتن