میخواهم بگویم حالم بد است، خراب ست

ولی یک لحظه مکث میکنم

مگر دیگر حالی هم مانده؟!

ته دلم آشوب ست

آرام و قرار ندارم

و این نق زدن های تو...

کلافه ام کرده

تا به حال نق خودت را میزدی فقط

حالا من شده ام موضوعت!

باورم کن

آنقدر که باید خودم آشفته هستم

تو دیگر دامنش نزن

یک ماه ست آرزوی خوابی بی کابوس به دلم مانده

در حسرت یک رویا

رویا هم نه

اصلا هیچ نبینم

بیهوش شوم شاید

گمانت اینجا چه میکنم؟

خوش میگذرد؟

نه

فقط میخواهم خودم را گم کنم اینجا

آشفتگیم را فراموش کنم قدری

آرام ندارم

 

پ.ن: باید قدری روتینم را بر هم زنم به گمانم!

        فردا را به گونه ی دیگری میزییم!

        باشد که مقبول افتد

پ.ن: ثبات؟

        من؟

        شوخی میکنی!!!

        حال من ثبات نداره!

        در اوج افسردگی یه نکته ی مضحک از لایه های مغزم نشت میکنه و نیشمو تا بنا گوش باز مینکه!!!