422
گم شدم
پشت آنهمه کلمه
پشت آنهمه هیاهو
...
دستم در دستی آشنا بود
از کوچه پس کوچه های تاریک رهانیدم
ولی...
روزی در میان مستی و خواب دستم از دستش جدا شد
بر زمین افتادم
و رفت
بر برفاب خیابان گم شدم
و رفت
نگاهش در دودی غلیظ گم شد
دستهایم در میان برف یخ زد
کوچه ی قدم هایش را گم کردم
و هر چه بیشتر نگاهم مسیر گامهایش را پیمود
کمتر قدمهایش را بر کوچه ی برف و گل دیدم
در غوغای آنهمه کلمه صدایم را نشنید
گم شدم
محو شدم در بارش برف
و او برگشت
به پاییز دل انگیزش
و من ماندم
میان برفاب خیابان
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۸۷ ساعت 12:43 توسط آدمیزاد
|
هر آدمی برای خودش دنیایی از عقاید، رفتار ها و احساساته. دنیایی که شاید برای دیگران بی معنی و گاهی خنده آور باشه، یه دنیای کوچیک دیوانگی...