با قساوت تموم دارم خودمو تیکه تیکه میکنم
پر از بغضم
پر از هق هق گریه م
ولی دیگه هیچ اشکی در کار نیست
دارم نفس کم میارم
میگی فکرم مریضه؟
میگی دیوونه شدم؟
میگی افسرده شدم؟
میگی زیادی نق میزنم؟
هر چی دوس داری بگو!
من که نمیشناسمت
تو هم نمیشناسیم
حتی خودمم دیگه نمیشناسم خودمو
این که میگم گم شدم شعر نیست
یا یه نثر تازه نیست
یه حس تازه ست که خیلیم واقعیه
آره!
دارم خودمو نابود میکنم
خوب اینو میفهمم
ولی کاری از دستم بر نمیاد
قدرت اینو ندارم که اون تبر رو از دستم بگیرم
میگی فکرم مریضه؟
آره
خیلی مریضه
خودمم مریضم
خودمم مریضم
از سر تا پا
روحم تاولای چرکی زده
قلبم ورم کرده و داره میپوسه
چشام سرخ و متورم شدن، همه چی رو پر از مه میبینن
پ.ن:
مادر بزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم
هر آدمی برای خودش دنیایی از عقاید، رفتار ها و احساساته. دنیایی که شاید برای دیگران بی معنی و گاهی خنده آور باشه، یه دنیای کوچیک دیوانگی...