449
گویی فوران کرده ام
- چون چشمه ای که بجوشد از دل زمین -
لیک
نمیدانم بر کدام بستر روان شوم
قطره قطره فرو میروم در دل زمین
لحظه لحظه میفرسایم در جریان زمان
چشمه باید که جاری شود
در بستری رو به دریا
دریا هم اگر نیست
دست کم به سوی برکه ای که هر صبح دخترکی کوزه بدست
بر لبش زانو میزند و آب بر میدارد
رهگذری به آبش غبار خستگی از تن میزداید
آهو بره ای از پس فراری پر اضطراب گلویی تازه می کند
و این گونه جریان یابد در بطن زندگی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۸۷ ساعت 20:49 توسط آدمیزاد
|
هر آدمی برای خودش دنیایی از عقاید، رفتار ها و احساساته. دنیایی که شاید برای دیگران بی معنی و گاهی خنده آور باشه، یه دنیای کوچیک دیوانگی...