خواستی که بی پرده بگویم

از شوق آمیخته به ترسی که هر لحظه وجودم را سست میکرد

و از سرگیجه ای که هر بار ترس را سرکوب میکرد

لب هایت که برو را هجی کرد گویی فرمانی انکار ناپذیر بود

بی هیچ شکی رفتم

ولی بی پرده بگویم

در آن تاریکی که نشستم حس بره ای را داشتم که خود به قربانگاه رفته

ولی تو هیچ شباهتی نداشتی به خدایی که قربانی بگیرد

یا جلادی که قربانی تقدیم کند

نه حتی کوچک ترین شباهتی به گرگ قصه ها

تو همان بودی که در روشنایی بودی

...

و بودنت آرامم کرد...

 

تپش های قلبم را نشنیدی شاید و برق چشمهایم را

که حال این چنین شرح بی پرده میخواهی

چشمهایم بر نگاهت هیچ گاه پرده نکشید

هرچه بود را میتوانستی به فریاد درونشان بخوانی

آنجا هم که نگاه گنگ بود، کلام گویا بود

گویا همچون فریاد های دیوانه ای مست

...

میخواستمت در آن لحظه

خواستن به معنای تمنای هر رگ!

 

پ.ن: بی پرده بگویم

        حسرت سر بر شانه ات گذاشتن به دلم ماند!