میکشدم می به چپ میکشدم دل به راست
گاهی کلامی در گیرت میکند
و ایضا خیالی... گاهی
آشفته ات میکند و پریشان
به در و دیوار ذهن و قلب میکوبد که مرا دریاب
که درمانم کن
که به دادم برس و به ثمرم نشان
فکر و خیال دیگری در ذهنت آرام نمیگیرد
خودت هم چون سپندی بر آتش، قرار نداری
یک کلام
پراکنده میشوی!
نه با یک فکر و نه با یک خیال
که سر را رویایی ست و دل را سودایی
...
پراکنده ام
به زلف پریشانت مجموعم کن
...
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 15:11 توسط آدمیزاد
|
هر آدمی برای خودش دنیایی از عقاید، رفتار ها و احساساته. دنیایی که شاید برای دیگران بی معنی و گاهی خنده آور باشه، یه دنیای کوچیک دیوانگی...