گاهی کلامی در گیرت میکند

و ایضا خیالی... گاهی

آشفته ات میکند و پریشان

به در و دیوار ذهن و قلب میکوبد که مرا دریاب

که درمانم کن

که به دادم برس و به ثمرم نشان

فکر و خیال دیگری در ذهنت آرام نمیگیرد

خودت هم چون سپندی بر آتش، قرار نداری

یک کلام

پراکنده میشوی!

نه با یک فکر و نه با یک خیال

که سر را رویایی ست و دل را سودایی

...

پراکنده ام

به زلف پریشانت مجموعم کن

...