جام زهرم من
شب
چراغ خاموش
و امیدی که دیگر موج نمیزند
امیدی که هرگز موج نمیزد شاید
فقط گاهی به طرز رقت باری
ــ مانند آب دهان مرده ای که از گوشه ی لبش آویزان است ــ
از رویاها آویزان میشد
...
بعضی روز ها سنگ میشوم
به ظاهر
و تلخ
نه مثل قهوه
که مثل زهر
سنگ که میشوم ــ به ظاهر ــ
گاهی با کوچکترین تلنگر ها میشکنم
و زهر میریزد
دنیام مسموم میشود
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 10:34 توسط آدمیزاد
|
هر آدمی برای خودش دنیایی از عقاید، رفتار ها و احساساته. دنیایی که شاید برای دیگران بی معنی و گاهی خنده آور باشه، یه دنیای کوچیک دیوانگی...