شب

چراغ خاموش

و امیدی که دیگر موج نمیزند

امیدی که هرگز موج نمیزد شاید

فقط گاهی به طرز رقت باری

ــ مانند آب دهان مرده ای که از گوشه ی لبش آویزان است ــ

از رویاها آویزان میشد

...

بعضی روز ها سنگ میشوم

به ظاهر

و تلخ

نه مثل قهوه

که مثل زهر

سنگ که میشوم ــ به ظاهر ــ

گاهی با کوچکترین تلنگر ها میشکنم

و زهر میریزد

دنیام مسموم میشود