اندر احوالات من
۱. امروز صبح که کفشمو پوشیدم حس کردم یه چیزی تو کفشمه! محل ندادم، اومد بیرون ولی تو آسانسور دیدم انگار واقعا یه چیزی اون توئه!!! کفشمو در اوردم و باز حس کردم یه چیزی چسبیده به چورابم! بدون اینکه نگاه کنم گرفتمشو کندمش از جورابم. توی دستمو که نگاه کردم یه سوسک قهوه ای گنده بود
نتیجه: با دست سوسکی به راننده تاکسی و اتوبوس پول دادم!
الان تو آسانسورمون یه سوسک قهوه ای گنده داریم
۲. این فیلما رو دیدین که یه زوج جوون با یه پول کم دنبال خونه میگردن و تو هر بنگاهی که میرن طرف با یه پوزخند میگه موردی برا شما نداریم، بعد یه آقایی خیلی برادرانه میگه شما با این بودجه شاید فقط یه زیر پله بتونین بگیرین. بعد جفتشون دپ میشن و کلی غمگین
خب دیروز کلی حس مشترک داشتم باهاشون، مضاف بر اینکه من تنهایی دپ شدم و کسی دلداریم نداد که حالا یه روزی پولدار میشیم و اینا!
۳. دیشب باز به هدف و برنامه ریزی و اینا فک میکردم! بعد به یه سری از رفقا اس ام اس زدم که آیا شما برای زندگیتان برنامه دارید؟! همشون گفتن نه! دیدم باز جای شکرش باقیه که همگی مثل همیم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 9:21 توسط آدمیزاد
|
هر آدمی برای خودش دنیایی از عقاید، رفتار ها و احساساته. دنیایی که شاید برای دیگران بی معنی و گاهی خنده آور باشه، یه دنیای کوچیک دیوانگی...