در تاریکیِ ِ همیشه نشسته ای
به ناگاه نوری از پس تپه ها میبینی
به خیال آنکه عاقبت خورشید سر برآورده به سویش میشتابی
بالای تپه که میرسی
عابری فانوس به دست میبینی
که به راه خود میرود
...
خو کن به ظلمات خود
این شب را سحرگهی نیست
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 11:9 توسط آدمیزاد
|
هر آدمی برای خودش دنیایی از عقاید، رفتار ها و احساساته. دنیایی که شاید برای دیگران بی معنی و گاهی خنده آور باشه، یه دنیای کوچیک دیوانگی...