دیـ ـ ــر
دخترانگی هایم
ظرافت هایم
دل نازکی هایم
احساسی گری هایم
همه در این بغض های حبس شده خرد می شوند
...
دیر کرده ای و دیگر چیزی نمی ماند
که روزی در آغوشت ولو شوم
و همه را زار بزنم
که سر روی شانه ات بگذارم و نوازش بخواهم
دیر کرده ای
من روی پای خود ایستادن
در خود شکستن
بغض را فرو خوردن
به خود تکیه کردن
را
یاد گرفته ام
دیر کرده ای
و دارم آنقدر سخت می شوم
که دیگر توی هیچ آغوشی جا نگیرم
+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 21:38 توسط آدمیزاد
|
هر آدمی برای خودش دنیایی از عقاید، رفتار ها و احساساته. دنیایی که شاید برای دیگران بی معنی و گاهی خنده آور باشه، یه دنیای کوچیک دیوانگی...