دخترانگی هایم

ظرافت هایم

دل نازکی هایم

احساسی گری هایم

همه در این بغض های حبس شده خرد می شوند

...

دیر کرده ای و دیگر چیزی نمی ماند

که روزی در آغوشت ولو شوم

و همه را زار بزنم

که سر روی شانه ات بگذارم و نوازش بخواهم

دیر کرده ای

من روی پای خود ایستادن

در خود شکستن

بغض را فرو خوردن

به خود تکیه کردن

را

یاد گرفته ام

دیر کرده ای

و دارم آنقدر سخت می شوم

که دیگر توی هیچ آغوشی جا نگیرم