نگرانم

به "چه باید کرد" هایم که فکر میکنم به جای اینکه در مغزم اتفاقی بیفتند، توی گلوم بغض مینشیند و توی دلم ولوله می شود. از بین راه هایی که پیش رویم هستند نمیدانم کدام بهترند. و حتی مطمئن نیستم که از راه پشت سرم بهتر باشند. این ولوله ی توی دلم را بیشتر میکند و بغض مذکور را به مرحله ی عمل نزدیک میکند. احساس گرما توی چشم ها و صورت. ولی با یک آه برمیگردد سر جایش

باید فکر کنم. باید مشورت بگیرم. آدم هایی که می توانند مشورت بدهند اهمیت نمیدهند و به حرف های کلی یا تایید حرف های خودم و لبخند زدن اکتفا میکنند. دلم میخواهد جرشان بدهم به خصوص وقتی میگویند درست میشود

خوب میدانم که دغدغه ام بسیار روزمره و حل شدنی و معمولی ست. ولی نمیفهمم چرا تویش گیر کرده ام و حل نمیشود. کار و زندگی روتین ترین دغدغه ی دنیاست، ولی نمیدانم چرا حال مرا اینقدر خراب کرده

حقیقت اینست که میترسم. از چیزهایی که نمیدانم چه طور ممکن ست پیش بروند. خیلی ساده این سه سال و نیم میتواند به باد برود. و کسی نمیداند که این سه سال و نیم یعنی تمام اعتماد به نفس من. یعنی تنها تصمیمی که خودم برای زندگی ام گرفته ام و با وجود همه ی مخالفت ها سرش ایستاده ام.

بله. من از این احتمال شکست میترسم. چرا که میدانم از آن شکست ها نیست که به این زودی ها پله ی موفقیت شود.

رفیقی داشتم که توی دوره ی دانشگاه همیشه وقت خرشانسی هایم میگفت که خدا خیلی دوستت دارد، استفاده کن تا وقتی که هوایت را دارد. به گمانم هنوز هم دوستم دارد. کمک های غیبیش گاه و بی گاه به سر و رویم میخورد. دیگر بذل و بخشش بی حساب و کتاب نمیکند، فرصت برایم می خرد. کاش بدانم قدر این فرصت ها را... کاش بدانم