زوال عقل!
به وضوح حس میکنم که قدرت استدلالم تحلیل رفته. توان و حوصله ی بحث کردن را از دست داده ام. وسط بحث ناگهان خسته می شوم و با جواب های سربالا سعی میکنم تمامش کنم. گاهی با وجود مخالفتم حتی، حرف طرف مقابل را قبول میکنم که بیخیال شود.
الان هم از پس حرف زدن با یک آدم بیست ساله برنیامدم! با جواب های مزخرف و پیچاننده و به ظاهر عالمانه ام گند زدم به حال و روزش. فقط تئوری خام بر سرش آوار کردم. هرچند شاید باعث فکر کردنش شود، ولی حالش را بهتر نکردم. (اضافه کنم که فکر میکنم پروردگار این آدم را برایم فرستاده تا ببینم دوستانم گاهی از عجز و لابه هایم چه میکشند!)
فکر میکنم همه اش برمیگردد به همان تمرکزی که از دست رفته. همان که از اولش هم نصفه و نیمه بود، ولی بود
سودوکو حل میکنم به تازگی و دارم برمیگردم به دوران کتابخوانیم! و البته تصمیم دارم شب ها با دست چپ مسواک بزنم که خب هر شب یادم میرود! باید روی اینه ی دستشویی بنویسم. البته مطمئن نیستم که این یادداشت نوشتن ها خیلی هم خوب باشد. فکر میکنم که شاید مغزم را بیش از این که هست تنبل کند. نمیدانم
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۱ ساعت 0:4 توسط آدمیزاد
|
هر آدمی برای خودش دنیایی از عقاید، رفتار ها و احساساته. دنیایی که شاید برای دیگران بی معنی و گاهی خنده آور باشه، یه دنیای کوچیک دیوانگی...