92
شروع شد خب. امسال حال بدی نداشتم به سال نو. مثل سالای قبل مشکلی با گذر زمان نداشتم. انگار که کم کم دارم میفهمم خیلیم فرقی ندارده هزار و سیصد و چند یا حتی گیرم هزار و چهارصد
روز تولدم که قبلا شرحش رفت برام بحرانی تر بود
حقیفتش از امسال کمی میترسم. که چی بشه و چی نشه. مسیر امسال به میزان زیادی بسته به قضا و قدره. هرچند که همچنان میتونم چرخ رو بهم بزنم اگه غیر مرادم بچرخه، ولی راستش انرژی زیادی میبره اینبار. به هر حال تا آخرین نفس مبارزه میکنم قبل از اینکه شمشیر از دستم بیفته و دروازه های شهرم باز شه
مادر بزرگ سنتی درونم دست به کمر زده مجبورم کرد تبریک بگم نود و دو رو به دوست و آشنا و آرزو های قشنگ قشنگ کنم براشون، هرچند که ندونم چه فرقی داره و این آرزو ها چیو میتونه تغییر بده. تغییری در سرنوشت کسی که نمیده، و به نظرم دلگرمی هم به کسی نمیده. کسی هم منتظر دریافت تبریک از جانب شخص شخیص بنده نیس... اینا رو که نمیشه به این مادربزرگ درون گف، این وقتا گوشش سنگین میشه. بهتر دیدم بحث نکنم و بگم چشم، و به دوست و آشنا یاداوری کنم که دوسشون دارم و این چیزا
بهار شده و این یعنی باید نه ماه صبر کنم تا زمستون. بماند که زمستون امسال خیلی خوب نبود، حتی حال و احوال جسمیم. دست کم هفته ای یه بار تب میکردم و میفتادم زیر پتو خودمو میسپردم به هوالشافی که تا صب خوب شم. و بعد از یه شب کابوسی خوبم میشدم.
...
حال و حوصله ی چرت و پرت بافتن ندارم دیگه. حرفم نمیاد، فقط فک کردم باید یه چیزی اینجا بنویسم
هر آدمی برای خودش دنیایی از عقاید، رفتار ها و احساساته. دنیایی که شاید برای دیگران بی معنی و گاهی خنده آور باشه، یه دنیای کوچیک دیوانگی...