راه فرار بن بست ست آدمیزاد
میخواهم بروم از اینجا
نمیخواهم برگردم به خیابان کریمی
کاش این پاها رفتن را بلد بودند
برگشتن را فراموش میکردند
ای کاش جایی را بلد بودند که بشناسم راه و بیراهه اش را، مسیر و مقصدش را
جایی که بشود روی آدم هایش حساب کرد
روی لحظه هایش ایستاد
لحظه هایی که سر نخورند زیر پایت و نلغزی در زمان
جایی که خنده و گریه ی آدم ها معنی داشته باشد
فقط انحنای لب و آب شور نباشد
جایی که معنای روز و شبش بیش از طلوع و غروب باشد
جایی که گذرش "خوشا که میگذرد" نباشد
ارزش پیچ و خم و فراز و نشیبش پوزخند خشکیده ی گوشه ی لب نباشد
یک جایی که من باشم و من نباشد
یک جایی که هیچ جا نیست
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 0:5 توسط آدمیزاد
|
هر آدمی برای خودش دنیایی از عقاید، رفتار ها و احساساته. دنیایی که شاید برای دیگران بی معنی و گاهی خنده آور باشه، یه دنیای کوچیک دیوانگی...