میخواهم بروم از اینجا

نمیخواهم برگردم به خیابان کریمی

کاش این پاها رفتن را بلد بودند

برگشتن را فراموش میکردند

ای کاش جایی را بلد بودند که بشناسم راه و بیراهه اش را، مسیر و مقصدش را

جایی که بشود روی آدم هایش حساب کرد

روی لحظه هایش ایستاد

لحظه هایی که سر نخورند زیر پایت و نلغزی در زمان

جایی که خنده و گریه ی آدم ها معنی داشته باشد

فقط انحنای لب و آب شور نباشد

جایی که معنای روز و شبش بیش از طلوع و غروب باشد

جایی که گذرش "خوشا که میگذرد" نباشد

ارزش پیچ و خم و فراز و نشیبش پوزخند خشکیده ی گوشه ی لب نباشد


یک جایی که من باشم و من نباشد

یک جایی که هیچ جا نیست