امروز روز اینرسی بود

صبح فقط کم مانده بود گریه کنم وقت بلند شدن

توی اتوبوس نزدیک بود ایستگاه را رد کنم بس که دلم نمیخواست بلند شوم

توی جلسه با اقای دهقان هی سوال بی ربط میپرسیدم که پا نشوم بروم

توی شرکت سر هر چایی ریختن 5 دقیقه توی اشپزخانه می ماندم تا یکی بیاید و مجبور شوم بروم بیرون

نیم ساعت بیشتر از همیشه ماندم توی شرکت تا رییسم شاکی شد "تو که بیکاری چرا نمیری؟!" (اضافه کاری نمیگیرما!!!)

توی راه که خاله را دم نانوایی دیدم میخواستم تا ابد همانجا بمانم، با اصرار خاله رفتم خانه

دم در که روی چهارپایه نشستم برای در اوردن کفشهام فکر کردم میشود تا صبح هم همینجا بخوابم

الان هر چیزی که ممکن بود لازم داشته باشم دور خودم جمع کرده ام که میدانم نمیتوانم از جایم بلند شوم

چشمهام میسوزند، ولی اینرسی نمیگذارد ببندمشان