193
میگم به اداره هواشناسی پیشنهاد بدیم بد نیستا!

میگم به اداره هواشناسی پیشنهاد بدیم بد نیستا!

چه دیوانه ام میکنند آنها که همه چیز را میدانند
و همه ی دنیا را روی یک انگشتشان میچرخانند
ولی هنوز نتوانسته اند انگشت حیرتشان را از روی لب و لوچه آویزانشان جمع کنند
پ.ن: اول خودتو حل کن، بعد دنیا رو!
حرفی اینجا مانده
حرفی چموش و بی تاب
تا اینجاست آرامم نمیگذارد
رهایم هم نمی کند
کلمه نمیشود که از دستش رهایی یابم
حتی نمیشود بیرون بیندازمش
انگار نیمی از وجودم ست
حرفی که انگار از همان ازل با من بوده
از همان جنس که جان را بی تاب میکند و دل را به التهاب میکشاند
هوای اینجا خفه ست
دلم آرام نمیگیرد
تنهایی نوع بد کم کم داره میزنه بالا!
عجب تابستونی شد امسال!!!![]()
چه اهمیتی داره؟!
گاهیم خیلی خوبه، اگر به موقع باشه
مثل امروز که از یه تبعید ۱۲ ساعته نجاتم داد!
آخ جون تنهایی چه خوبه! ![]()
میشمارم
۱
۲
۳
...
عددها تمامی ندارند
اما خسته ام میکنند
شعر میخوانم
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم...
ای کاش که جای آرمیدن بودی...
چرا گرفته دلت؟! مثل آنکه تنهایی...
هر چه غزل و رباعی و دوبیتی و شعر نو که در آستین دارم میخوانم
با ترس و لرز چشمها را باز میکنم
...
فضای اتاق هنوز سیاه ست
سیاه و چسبناک
حس میکنی که تاریکی وهم آلود و بی انتها تو را میبلعد
باز چشمها را میبندم
این بار به امید رویایی
یا حتی کابوسی که نجاتم دهد از این توهم زنده تر از حقیقت
کلمه هایم را دوست ندارم
کاش میشد مدتی بروم
بروم به دل کویر
آنجا که سراسر عشق ست و آرامش
آنجا که طعم تلخ و گس حقیقت آدمی را به اوج لذت میبرد
کویری که عاشق میکند و سرشار
بعضی چیزا رو خودت باید تموم کنی
ولی یه چیزایی هستن که تموم شدنی نیستن
فقط باید تظاهر کنی به تموم شدنشون
پلنگ کوه ها در خوابه امشب
به هر شاخی دلی سامون گرفته
دل من در تنم بی تابه امشب
بعدا نوشت: اسم شاعر رو فراموش کردم! شرمنده! بنا بر آخرین اطلاعات مال سیاوش کسرایی بود، ولی اگه بعد از اون بابا طاهر هم سروده والا من بی خبرم! نکنه من اشتباه میکنم! آره؟!!!
همینی که هست
نه کمتر نه بیشتر
ولی نه داغونم
نه فضای عشقولانگی ته کشیده
نه سیگاری شدم
نه میخوام خودکشی کنم! (خدا وکیلی چه جوری این یکی به ذهنت رسید؟)
فقط چیزه
خیلی خسته ام!!!
آخه امروز کلی نقش دختر خونه رو بازی کردم!!!
سخته ها!!! کلی نفسم بند اومد!!! کلی مردم!!! کلی نا ندارم!!!
پ.ن: نگی بی معرفته ها! هر کار میکنم باز نمیشه!
آتشش هم میزند
و این آتش شاید تنها دلگرمیت باشد
سر بر دیوار غروب را که مینگری
نه عاشقانه ست، نه شاعرانه
دیگر حتی غم انگیز هم نیست
تنها غروب ست
پایین رفتن گوی آتشین
آغاز شب
شمردن دوباره و دوباره ی ستاره ها
و ستاره ها،
برزخ های پایان ناپذیر شب
گر چه دل بستن زیاد به درهای باز هم خوش بینی احمقانه ست
و حقیقت شاید انتخاب بهترین در باشد
مهم نیست که این بهترین در باز ست یا بسته
مهم این ست که تنها دری ست که ارزش عبور را دارد
هم اکنون در فضایی مملو از عشقولانگی بسر میبریم! ![]()
خداوند به خیر کناد!!!
گاهی بعضی حرفا رو نمیتونی بخونی
فکر نکن همه چیزو میفهمی
هی!
اینجوری نیگا نکن!
با توام!
آره خود خود تو!
و یکی از این زیبا ترین صحنه ها وقتیه که شاباش میریزن و این بچه کوچولو ها شیرجه میزنن که جمعشون کنن!!!
خیلی باحاله!
چقدر دوستش داشتم!
به زندگی صاف و صوف و خط کشی شده ی تو ترجیح میدم
میدونی که
من توی راهای خط کشی شده احساس خفگی میکنم
دوس دارم روی همه ی قانونای دنیا لی لی برم
ببخش عزیزم!
ولی من توی دنیای قانون مند تو خفه میشم!
نمیتونم تحمل کنم که خواب و بیداریم هم قانون داشته باشه
به نظر من هر چیزی که فقط با اسم قانون مشروعیت پیدا میکنه
لیاقتی جز شکسته شدن نداره
اما فکر میکنم خیلی طبیعی باشه که یه آدمیزاد هم بعد از یه مدتی دلتنگ بشه
هم؟!